خاطره شهدا
موضوعات داغ

شیری که محمدرضایم نخورد

روایت شهادت کودک شهید محمدرضا محمدولی کاری ( شهیری )

شیری که محمدرضایم نخورد

روایت شهادت کودک شهید محمدرضا محمدولی کاری ( شهیری )

پرده اول :

صبح زود محمدرضا از خواب بیدار شد.

– سلام!

صدای محمد رضا بود. چشم هاشو مالید. نگاهش کردم و گفتم: سلام به روی ماهت!

آمد پیشم، نشست سر پام. بوسیدمش! سرشو ناز کردم. موهای بلند و مشکی اش از زیر دستم گذشت. صاف صاف بودن.

چقدر دوست داشتنی بود. ذوق کردم براش.

از وقتی که از اهواز به دزفول آمده بودم، حس غربتم با وجود اون خیلی کمرنگ تر شده بود. با شوق ازش پرسیدم: «محمد رضا! صبحونه میخوری؟ چی دوست داری ؟»

محمد رضا خواب آلود همون‌طور که سرش پایین بود گفت:«مامان! شیر میخوام!» دوباره هم تکرار کرد: « شیر!»

گفتم: «باشه عزیزم! بریم آشپزخونه؛ شیر گرم کنیم برا اقا رضای گلم!»

بلند شدم رفتم سر یخچال، اما تازه یادم اومد شیر نداریم.️ سرمو کج کردم و گفتم: « محمد رضا! شیر نداریم! اما دیدم اخمی کرد و در حالی که دستمو می‌کشید، گفت: «شیربخریم! »

رفت از گوشه اتاق چادرم را آورد داد دستم وگفت: « مامان شیر بخریم!»

چاره ای جز تسلیم ندیدم. گفتم باشه بریم و  لپشو بوسیدم و راه افتادیم. توی راه محمد رضا بازی بازی راه می رفت. با هر قدم می‌گفت: « یک! دو! سه! شهید! . . . یک! دو! سه! شهید! . . .»

رسیدیم به شیر فروشی، اما شیر تموم شده بود. لب و لوچه هر دومون آویزون شد. چاره ای نبود. گفتم: « ناراحت نباش پسرم! فردا برات شیر می خرم!.» و برگشتیم.

 دوباره صدای محمد رضا در گوشم می‌پیچید: « یک! دو! سه! شهید! . . . یک! دو! سه! شهید! . . .»

به خانه که رسیدیم، بابا حسن داشت می رفت بیرون. محمدرضا تا چشمش به بابایش خورد، دوید و رفت سمت بابایش. گفت: « منم میام!»

ولی بابا حسن گفت:« نه تو بمون خونه! من کاری دارم زود بر می گردم!»

رضا با شیرین زبونی گفت: « استاد حسن! رضا ئیاد؟ »

پدرش لبخندی زد و تسلیم شد و  با موتور  از در خارج شدند.

پرده دوم :

هشتم محرم بود. عموی محمدرضا نذری داشت و مشغول کار کردن بودند. بابا بزرگم «میرزا اگاب» و «دایی کاظم» نشسته بودند درب مسجد ملاعلیشاه. مسجد نزدیک خیابان طالقانی بود و فاصله کوتاهی شاید حدود۱۰۰متر از خانه ما داشت.  افراد زیادی آنجا بودند. استاد حسن وقتی آن ها را می بیند می ایستد  و مشغول صحبت می شوند.

پسر ۱۲ ساله ای می آید و به همسرم می گوید: «عمو! اَنبرقفلی داری؟ بهم بده پیچ دوچرخه ام شل شده می خوام سفتش کنم.»

 استاد حسن انبر رو بهش میده و پسر بچه بعد ازتموم شدن کارش انبر رو پس می ده!

بابا میرزا شاکی می شود که  محمدرضا را ببر خانه! بچه را برای چی آوردی ؟

ناگهان غباری غلیظ می پیچد و همه جا تاریک میشود.

پرده سوم :

رضا و پدرش که رفتند مشغول شستن ظرف‌ها و پاک کردن ماهی شدم برای نهار. ناگهان صدای به شدت مهیبی توی سرم مرا تکان داد.  از پای  شیر آب  بلند شدم و آمدم کنار! ناگهان دیوار حیاط خراب شد روی ظرف های شسته شده و همه جا پر شد از خاک.

بدون چادر پریدم توی کوچه! وحشت زده اینور و اونور را نگاه کردم! یاد رضا افتادم! یعنی الان کجا بود؟ چشمم خورد به چادری که بی صاحب افتاده بود وسط کوچه، همان را سر کردم و دویدم طرف مسجد ملاعلیشاه.

همه جا خاک بود و دود؛چیزی پیدا نبود. دنبال استادحسن و رضا می گشتم. کسی آنجا نبود.

 

پرده چهارم :

در بیمارستان از همه می‌پرسیدم: « کودکی را اینجا نیاورده اند؟» به هر طرف می‌دویدم. به اتاق ها سر می زدم. در یکی از اتاق ها بابا میرزا را دیدم که با سر و صورت کبود روی تخت افتاده بود. در اورژانس هم استادحسن همسرم را دیدم سیاه و کبود! به سمتش دویدم! در نگاهم این سوال راخواند که « رضا کجاست؟»

اشکی از گوشه چشمش سر خورد و سرش را پایین انداخت. صبر نکردم! همه جا در بدر دنبال رضا گشتم.کودکی آنجا بود فکر کردم رضای من است ولی نبود. هر کس چیزی به من می‌گفت. گفتند رضا اتاق عمل است و ساعت ۳ میاد بیرون. برو خانه بعدا بیا.

پرده پنجم :

«تو هم علی اصغری در راه امام حسین دادی!»

سخنی بود که شنیدم و مدام در گوشم می‌پیچید. علی اصغر امام حسین(ع). خدایا من کجا هستم؟ مگر اینجا کربلاست؟

فردا روز تاسوعا تشییع پیکر پاک کودک خردسال من و ۳۲ نفر دیگر در آن حادثه شوم موشک باران بود.

سه روزه شهدای خیابان طالقانی، بابا اِگاب ۸۲ ساله هم به آرزویش رسید و به جمع شهدا پیوست.

 

پرده ششم :

من ماندم و روزهای سخت بعد از محمد رضا. همراه همسری مجروح و دلشکسته. هر روز اسباب بازی هایش را دور تا دورم می چیدم. تفنگ محمد رضا را از توی اسباب بازی هایش برداشتم. یادم آمد که هر وقت صدای هواپیما ها را می شنید، آن را برمی داشت و رو به آسمان می گرفت و می گفت: « می خوام هواپیمای صدام رو بزنم»

«رضا» برادر «محمدرضا» یکسال پس از رفتنش به دنیا آمد و بعد از آن هم خواهر و برادر دیگری  خدا به ما عطا فرمود.

پرده هفتم:

حالا سالهاست روز هشتم محرم به نیت شیری که کودکم نخورد «شیر نذری» پخش می کنم.

شهید محمدرضا محمدولی کاری ( شهیری ) متولد ۱۳۵۹ در مورخ ۴ آبانماه ۱۳۶۱ مصادف با هشتم محرم  در اثر اصابت موشک های رژیم بعثی عراق به شهادت رسید و مزار مطهرش در گلزار شهدای بهشت علی دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

مصاحبه و نگارش : سرکارخانم الهام علائی ( نویسنده کتاب سیمای صبر )

 

‫۲ دیدگاه ها

  1. روضه این متن یک جمله است…کودکی که شیر نخورد ….

    جمله ای که تکرار می شود و‌اشک‌هایی که همچنان سرگردان می غلتند

    یا علی اصغر

    1. و آن شیر نذری مادر خودش یک عالمه روضه است . . .
      شیری که هست و کودکی که نیست
      یا باب الحوائج . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا