خاطره شهدا
موضوعات داغ

من حنابندان نمی خواهم

خرده روایت هایی از شهید علی خسروی

من حنابندان نمی خواهم

خرده روایت هایی از شهید علی خسروی

نگذاشتیم برود

علی و پسرم فیروز تصمیم گرفته بودند که بروند جبهه. می دانستند که اجازه رفتنشان دست ماست و ما هم به احتمال قوی، اجازه رفتن بهشان نمی دهیم. لذا روز اعزام،  بدون اجازه از خانه زده بودند بیرون و به یکی از رفقایشان گفته بودند که اگر خانواده مان سراغ گرفتند، بگو: «رفته اند شوش! »

من و پدربزرگ علی با هم راه افتادیم سمت شوش و بعد از پرس و جوهای متعدد متوجه شدیم که چه رکبی به ما زده اند. بلافاصله برگشتیم دزفول و رفتیم سروقت اتوبوس هایی که آماده اعزام نیروها بودند.

همه جا را زیر و رو کردیم، اما انگار آب شده بودند و رفته بودند توی زمین. بی خبر از اینکه آنها ما را دیده اند و گوشه ای مخفی شده اند تا آب ها از آسیاب بیفتد.

مریضی مادر علی از یک طرف و سن و سال نداشتن فیروز از طرف دیگر دلیل عمده ی مخالفت ما بود. اتوبوس ها که راه افتادند، ناگهان چشمم افتاد بهشان. اتوبوس را نگه داشتیم و در نهایت اعتراض و التماس های مکررشان ، پیاده شان کردیم.

علی عین ابر بهار گریه می کرد. اشک هایش بند نمی آمدند. مدام می گفت: «فرق ما به این همه جوونی که دارن میرن جبهه چیه ؟»

کوتاه بیا نبودیم، اما بالاخره یک روز از مدرسه در رفت و خودش را رساند به نیروهای اعزامی و راهی شد.

راوی: عمه شهید

 

در آخرین ثانیه ها

مقطع راهنمایی بود که حال و هوای جبهه به دلش افتاد و  تاب و قرارش را گرفت. آن روز قدری دیر از اعزام خبردار شده و از مدرسه زده بود بیرون و وقتی خودش را رساند به محل اعزام، ماشین شروع کرد به حرکت.

با تمام قدرت شروع کرد به دویدن دنبال ماشین و فریاد می زد: «صبر کنید! وایسین!»   اما راننده بی خیال فریادهای علی، پایش را گذاشته بود روی گاز.  هر چه توان داشت را ریخت توی پاهایش و بالاخره دستش رسید به میله ی عقب ماشین. میله را محکم گرفت ، اما پاهایش دیگر توان دویدن همپای سرعت ماشین را نداشت. دستش را گرفته بود به میله ماشین و پاهایش کشیده می شد روی زمین.

بالاخره خودش را رساند به رفقایش و رفت. یک هفته بعد  نامه اش رسید که در آن از خانواده اش به دلیل اینکه بدون رضایت و خداحافظی رفته است، عذرخواهی کرده بود.

راوی: پدر شهید

 

مادر

بیماری مادرش، بالاخره او را از پا درآورد. علی با اینکه کوه غمی روی دلش آوار شده بود، باز هم بار و بندیلش را بست و راهی شد.  فوت مادر هم نتوانست او را پایبند خانه کند.

راوی: عمه شهید

 

زخم

خبر دار شدیم زخمی شده است.  اما هیچ اثر و نشانی از او نداشتیم. اینکه کجاست و در کدام بیمارستان بستری است؟! اصلاً زخمی شده است یا اتفاق دیگری رخ داده است؟

پدربزرگش همه جوره نذر و نیازی می کرد تا خبری از او به دستمان برسد تا اینکه یک روز صبح، علی به همراه دو نفر از رفقایش با دو چوب زیر بغل برگشت خانه.

راوی: عمه شهید

 

پابند نشد

باید یک جورهایی پای دلش را از جبهه جدا می کردیم. کار سختی بود. بهترین راهکار را در ازدواجش دیدیم. گمانمان این بود که هیچ چیزی مثل زن و بچه نمی تواند فکر و خیال جبهه را از سرش بگیرد. اول به شدت مخالفت کرد، اما کم کم رضایتش را گرفتیم ، اما شرط و شروطش زیاد بود.

اینکه من کت و شلوار نمی پوشم. برای مراسم حنابندان هم روی من حساب نکشید که اهل حنا زدن نیستم. سر و صدا و بزن و بکوب و اینها هم تعطیل. رفقای من الان در جبهه هستند و دارند خون می دهند، آنوقت ما اینجا بخواهیم دایره و تمبک راه بیندازیم؟ و . . . .

حساب و کتابمان اشتباه از آب درآمد که ازدواج پابند خانه اش می کند. فردای عروسی توی خانه نشسته بود و کتاب و جزوه های جبهه اش را ورق می زد. در مورد انواع مین ها و شیوه های خنثی سازی و . . . . چند روزی بیشتر توی خانه نماند. باز هم مثل کبوتر پرید و رفت دنبال عشقی که همیشه دلبسته اش بود.

راوی: عمه شهید

 

صبح جمعه

صبح جمعه ، بلندگوی مسجد قرآن پخش می کرد. توی حیاط نشسته بودم که خبر شهادتش را از بلندگوی مسجد شنیدم. بالاخره به آنچه سال ها دلبسته اش بود، رسید.

راوی:عمه شهید

و بازهم مادر

یک هیأت عزاداری راه افتاده بود که همه ی عزادارانش شهدا بودند.  مادر علی را دیدم که وسط هیات ایستاده است و دارد اسفند دود می کند. رفتم سراغش و از او پرسیدم: « چه خبره؟ اینجا چیکار می کنی؟»

گفت: «علی پسرم ازم خواسته بیام برای عزادارای امام حسین(ع) اسفند دود کنم!»

رویای شیرینی بود

راوی: عمه شهید

 

شهید علی خسروی متولد ۱۳۴۵ در مورخ ۴ بهمن ماه ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ و در منطقه شلمچه به شهادت رسید و مزارمطهرش در گلزار شهدای محمدبن جعفر طیار شهرستان دزفول زیارتگاه عاشقان است

 

باتشکر از وبلاگ: خاطراتی از شهدای شهرک شهید منتظری دزفول

‫۲ دیدگاه ها

  1. سلام آقا علی
    خداقوت و اجرت با شهداء

    مورد آخری ک از عمه‌ی شهید نقل شده
    خاطره است یا خوابه

    البته بیشتر ب نظر میاد خوابی باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا