خاطره شهدا
موضوعات داغ

نخبه گردان بلال( قسمت سوم )

آشنایی با غواص نخبه شهید عبدالصمد بلبلی جولا

نخبه گردان بلال

آشنایی با غواص نخبه شهید عبدالصمد بلبلی جولا

قسمت سوم : آن شب های سرد

 

تلافی

روزي كه مسير چهار پنج كيلومتري از بالاي سد تا پلاژ را غواصي مي كرديم من بدليل گشاد بودن لباس غواصي عضله هاي پايم گرفته و آنقدر سردم شده بود كه خودم را به آب سپرده بودم. محمدرضا شيخي كه با قايق موتوري مراقب بچه ها بود آمد و حال و روزم را كه ديد كمكم كرد و سوار قايق شدم. چشمش كه به عبدالصمد افتاد رفت و دور و برش چرخيد و موج ايجاد كرد و عبدالصمد را به سرفه كردن انداخت. به محمدرضا گفتم چه مي كني؟ گفت تا ياد بگيرد دفعه بعد در مسابقه اينقدر تند و تند زنگ نزند و جواب ندهد. اما عبدالصمد مثل هميشه آرام بود و لبخند مي زد.

راوی: مهران موحد

 

آن شب های سرد

یکی از سخت ترین مراحل آموزش غواصی ما پوشیدن لباس غواصی در هوای سرد بود و علتش هم این بود که همزمان دو سه گروهان مراحل آموزش را می گذراندند و به علت کمبود لباس غواصی، از لباس ها به صورت اشتراکی استفاده می کردیم و معمولاً هنگام شروع تمرین ما باید لباس های خیس نفر قبلی را در آن هوای فوق العاده سرد می پوشیدیم. خدا می داند که تا همدما شدن بدن ما و لباس غواصی چه زجری باید می کشیدیم.

این موضوع برای بچه های لاغر و نحیف خیلی سخت و آزاردهنده بود. هیچ وقت یادم نمی رود شبی که ساعت دو نصفه شب برای رزم شبانه بصورت غواصی به ساختمان آموزش رفتیم و با لباسهای خیس و پر از لجن روی هم انباشته شده مواجه شدیم که چند دقیقه قبل بچه های غواص گردان حمزه از تنشان در آورده بودند و ما باید می پوشیدیم.  قیافه ها دیدنی بود. بعد از پوشیدن لباسهای خیس که معادل اتصال برق ۲۲۰ ولت به بدن بود، قدری بالا و پایین پریدیم و نرمش کردیم تا توانستیم  لباس های غواصی یخ زده را تحمل کنیم.

آن شب مدتی پشت سد تنظیمی به صورت دراز کش روی زمین ماندیم. صدای برخورد دندان های بچه ها به هم از شدت سرما، به وضوح دیده می شد. تنها کاری که مسؤل آموزش بعد از آن تمرینات سخت می کرد ، دادن قدری کاکائو بود. همین! البته دوش گرفتن با آب  سرد بعد از تمرین ها هم مصیبتی بود که قوز بالای قوز بود.

راوی: منصور ظفری

در اوج

 در آن روزها و شب های سخت، من که عبدالصمد را همیشه زیر نظر داشتم، او را می دیدم که تفکر زیاد را بر کارهای خود افزوده بود و بیشتر اوقات خود را به تفکر می گذراند. تفکر در آیات و نشانه های الهی شاید از جنس همان تفکرهایی که اهل بیت(ع) ساعتی از آنرا افضل از هفتاد سال عبادت می دانند.

عبدالصمد اهل سکوت بود و در آن مقطع زمانی ساکت تر شده بود. آن روزها به علت نزدیکی پلاژ به شهر دزفول، روزنامه های  کیهان یا اطلاعات را برای ما می آوردند و بین چادرها توزیع می کردند تا بچه ها در اوقات فراغت مطالعه کنند، ولی تنها چیزی که حوصله اش برای ما بود ،حل جداول روزنامه ها بود.  در چادری که عبدالصمد بود، عبدالکریم غیاثی و دو سه نفر دیگر از بچه بودند و چادر باحالی بود و گاها برای سر زدن به عبدالصمد به چادر این بچه ها می رفتم. صبحها بعد از ورزش و صبحگاه و ناشتا و تمرینات غواصی حل جدول می چسبید عبدالکریم برگه جدول دار روزنامه و خودکار را می گرفت و با همکاری دیگران به حل جدول می پرداخت و علی حسین جمشیدی که مهمان همیشگی این چادر بود از زیر پتو حل جدول را رصد می کرد و هر از چند گاهی که به سؤال سختی بر می خوردیم، علی حسین با ارائه یک جواب که اصلاً ربطی به پاسخ جدول نداشت، جمع را می خنداند.

 عبدالصمد هم در گوشه ای نشسته و غرق در تفکرات عمبق خود بود و هر سوالی از جدول بدون پاسخ می ماند، عبدالکریم از عبدالصمد می پرسید و عبدالصمد پاسخ را شسته و رفته تحویل می داد. باور کنید رفتارعبدالصمد در آن زمان مانند پیر سالخورده ای بود که نوه های او در کنارش بودند و هروقت از پدر بزرگشان سؤالی می کردند او پاسخ می داد ، در غیر این صورت کاری به کار آنها نداشت.

راوی: منصور ظفری

 

 

استاد

من و عبدالصمد در دوران آموزشی پلاژ در والفجر هشت در یک چادر با هم بودیم با دیگر بچه هایی که همگی بجز من به شهادت رسیدند مثل شهیدان حمید حویزی ، مرتضی گریزی نژاد ، سید مرتضی مکی نیا.

در ساعاتی که در چادر با عبدالصمد بودیم، گهگاهی روزنامه های کیهان یا اطلاعات به دستمان می رسید. گاهی جدول روزنامه ها را حل می کردم که حل آنها  هم خدایی اش خیلی سخت بود. آنجا بود که اسامی شخصیتهای ادبی و هنری یا علمی و دانشمندان خارجی و همه قسمت های سخت جدول را از عبدالصمد سوال میکردم  او هم بلا استثناء و بیدرنگ و با تواضع جواب می داد.

راوی: کریم غیاثی

 

پایان قسمت سوم

ادامه دارد

‫۲ دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا