خاطره شهدا
موضوعات داغ

این سبز سرخ کیست ؟

روایت هایی از شهیدی که قیصر امین پور برایش شعر سرود

 

این سبز سرخ کیست ؟

روایت هایی از شهیدی که قیصر امین پور برایش شعر سرود

خرده روایت هایی از شهید عبدالرحمن عطوان

سبزپوش

اولین روزی که جنگ شروع شد ، بچه های ذخیره در مسجد امام حسن عسگری (ع) تجمع کردند . نیروهای سازمان یافته ای که در جریان مقابله با کودتای نوژه همدان در تابستان سال ۵۹ یکبار سازماندهی شده بودند .

صبح روز اول مهر ۵۹ وقتی وارد مسجد امام حسن عسگری (ع) شدم، با جوان رشیدی که لباس بسیجی به تن کرده و یک قبضه کلت به کمر بسته بود مواجه شدم . جوانی رشید با محاسنی سیاه و چشمانی سبز ، با هیبتی مردانه که بحق سرداری سپاه اسلام برازنده قامتش بود .

عبدالرحمن به دلیل علاقه فراوانی که به سپاه داشت خیلی زود از جمع بچه های ذخیره جدا شده و در کسوت سبز پوشان سپاه درآمد .

 

پرجنب و جوش

 مسئولیت اعزام نیرو وتعیین نیروهای گشتی و پستی بچه های ذخیره را بعهده داشت ، پر جنب و جوش وفعال .

آن روز عصر مرا بعنوان نگهبان بربالای پشت بام مسجد فرستاده بود ، وقتی هواپیماهای عراقی بربالای شهر در ارتفاع پایین پرواز می کردند ، پیش من آمد و گفت : اگر هواپیماها از اینجا رد شدند نترس وبطرف آنها شلیک کن .

یک کادوی ویژه

نماز ظهر و عصرش را که خواند دو زانو روبروی مادر نشست:

–  می خوام برا یکی که خیلی برام عزیزه کادو بخری!

 مادر نگاهی متعجبانه به او دوخت و گفت: دوست داری کادوی گرونی باشه یا ارزون؟! اصلاً خودت بگو قیمتش چقدر باشه!

«عبدالرحمن» با حالتی صمیمی جواب داد: نه مادر! او اونقدر برام عزیزه که مطمئنم در هیج مغازه و بازاری چیزی وجود نداره که ارزش اون را داشته باشه!

مادرکه از پاسخ فرزندش متعجب شده بود،گفت: مگه اون کیه که این قدر برای تو عزیزه و اصلاً چرا من باید براش هدیه بخرم؟!

عبدالرحمن لبخندی زد و بعد از مکثی کوتاه گفت : اون عزیز، خداست!

مادر که همه ماجرا را فهمیده بود از اینکه او با ایماء و اشاره حرفش را گفته بود بر آشفت و با صدائی نه چندان آرام گفت: یعنی میگی تو رو به خدا کادو بدم؟!

بعد هم بغضش ترکید و زار زار گریست…

عبدالرحمن مجبور شد لحن خودش را عوض کند و از راه دیگری وارد شود:

– مادر من! اینهمه تو جبهه تعریف تو رو کرده ام و به بچه ها گفتم مادرم خیلی صبر و استقامت داره! اونوقت تو می خوای من جلو دیگرون سرافکنده بشم؟! از تو میخوام که پدر و خواهران و برادرانم را دلداری بدی و سمبلی از استقامت باشی.

 این را گفت و دست مادر را بوسید و با بدرقه اش راهی منطقه عملیاتی شوش شد…

کوتاه نوشت

وصیت نامه کوتاه خود را می نویسد:

۱ ـ تفنگ و وسايل جنگي ام را به برادر بزرگم در صورتي كه سپاه اجازه دهد بدهيد.

۲ـ كتابخانه ام نصيب بچه هاي مسجد .

۳ ـ مرا با همان لباس سبز سپاه و بدون غسل دفن كنيد.

 

فقط دو چیز

وسایل شخصی اش را به دوستانش می دهد  و تنها کارت پستال عکس امام و لباس  سبز سپاه را نزد خویش نگاه می دارد.

 دوستی تقاضای عکس امام را از او می کند؛ در پاسخ تقاضایش می گوید: ‌من دو چیز را برای خودم باقی می گذارم:

 اول همین عکس امام ، و دوم لباس پاسداری ام را!

آن قامت رشید

یک شب که من و شهید مجید صدفساز گشت پیاده بودیم ، وقتی به نزدیکی بیمارستان افشار رسیدیم ، مجید گفت : عبدالرحمن شهید شده و پیکرش را به سردخانه بیمارستان آورده اند بیا تا برای وداع با او به سردخانه برویم ، وقتی از مسئول سرد خانه خواستیم در آن نیمه شب درب سردخانه را برایمان باز کند با بی میلی کلید را به ما داد و گفت خودتان بروید .( فکر کنم بنده خدا ترسیده بود. )

وقتی وارد سردخانه شدیم قامت رشید و سبزپوش عبدالرحمن در حالی که آرم سپاه بر روی سینه اش جلوه گری می کرد ، در کف سردخانه آرام خوابیده بود .

 

این سبز سرخ

سروده زنده یاد قیصر امین پور در وصف شهید عبدالرحمن عطوان

این سبز سرخ کیست ؟

این سبز سرخ چیست که می کارید ؟

این زن که بود

که بانگ ” خوانگریو” محلی را

                      از یاد برده بود

با گردنی بلند تر از حادثه

بالتر از تمام زنان ایستاده بود

و با دلی وسیع تر از حوصله

در ازدحام و همهمه “کل “می زد؟

این مادر که بود که می خندید ؟

وقتی که لحظه ، لحظه رفتن بود

آن سبز ، با سخاوت خورشید

                     بخشید هرچه داشت

جز آن لباس سبز

ونقش آن کلام الهی را

رهتوشه شهید همین بس :

                      یک جامه یک کلام

                     تصویری از امام

اورا چنان که خواست

با آن لباس سبز بکارید

                    تا چون همیشه سبز بماند

                   تا چون همیشه سبز بخواند

او را

وقتی که کاشتند

              هم سبز بود هم سرخ

آنگاه

آن یار بی قرار

                آرام در حضور خدا آسود

هرچند سرخ سرخ به خاک افتاد

اما

این ابتدای سبزی او بود…. 

نقاشی تصویر شهید عطوان توسط مرحوم قیصر امین پور

شهید عبدالرحمن عطوان  متولد ۱۳۳۹ در مورخ ۳۰ فروزدین ماه سال ۱۳۶۰ در چدافندی منطقه عنکوش آسمانی شد و مزار مطهرش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

 

با تشکر از مسعود پرموز و حاج مصطفی

‫۳ دیدگاه ها

  1. اجرتون با سید الشهدا و عاقبتتان ختم به شهادت
    من به عنوان یک دزفولی حکایت دلاور مردان شهرم را برای اولین بار در این جا می بینم و ضمن افتخار به این عزیزان بسیار متاسفم که دیر با این اسطوره ها آشنا شدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا