خاطره شهدا

جایش را یک کبوتر بهمان نشان داد

روایت کشف پیکر مطهر شهید حمیدرضا شالباف توسط گروه تفحص شهدا

جایش را یک کبوتر بهمان نشان داد

روایت کشف پیکر مطهر شهید حمیدرضا شالباف توسط گروه تفحص شهدا

فراق «بهروز رضا بدلی» رفیق صمیمی اش که در بیت المقدس آسمانی شده است، قرار را از او گرفته است. از بچه های مسجد نجفیه است، اما  به خاطر کم سن و سال بودن اعزامش نمی کنند. می رود و از مسجد سلمان فارسی مجوز اعزام می گیرد.. وقتی پدر رضایتنامه اش را امضا می کند، انگار بال درمی آورد. صدای خنده اش تمام خانه را پر می کند. مادرش می گوید: «هنوز صدای آن خندیدن و فریادهای شوق آمیز حمید رضا توی گوشم است»

 

ماه رمضان است و عملیات رمضان در پیش. در آن آتشباران آفتاب و نیروهای عراقی، هم می جنگد و هم لحظه به لحظه ی عاشورای عملیات رمضان را  با دوربینش ثبت می کند. عاشق دوربین عکاسی است و عکس گرفتن در میدان های نبرد را عاشقانه دوست دارد.

عملیات رمضان به سرانجام نمی رسد و دستور عقب نشینی صادر می شود. بچه ها یکی یکی یا اسیر می شوند و یا شهید و در این بین هنوز حمیدرضا در حال عکاسی از تاریخ تکرار نشدنی حماسه آفرینی بچه هاست.

عاقبت در آن قیامت عقب نشینی عملیات رمضان نه خودش برمی گردد و نه دوربینش و نه تصاویری که به ثبت رسانده است برای تاریخ به یادگار می مانند. او در همان نوجوانی اش جاودانه می شود و  مادر ماند و نگاهی خیره به در، برای برگشتن نوجوانش.

سیزده سال بعد ، وقتی گروه تفحص شهدا پس از یک هفته اتراق کردن در منطقه عملیاتی رمضان، شهیدی پیدا نمی کنند، دلسرد از توفیق زیارت شهدا، در حال جمع کردن وسایل هستند که کبوتری توجه شان را جلب می کند. کبوتری که هر بار در یک نقطه می نشیند و دوباره پرواز می کند. چرخی در آسمان می زند و دوباره درست در همان نقطه می نشیند روی زمین و نوک می کوبد به روی خاک های داغ.

بچه های تفحص این کبوتر را یک نشانه می بینند و با توسل به شهدا در محل فرود کبوتر ، شروع می کنند به جستجو که ناگهان، حمیدرضا خودش را نشان می دهد.

در حوالی محلی که پیکر حمید پیدا می شود،  چهارشهید دیگر از بچه های دزفول ( الف دزفول : احتمالا شهیدان محمدحسین زرکی، عبدالرضا صادقی نژاد ، محمدباقر عطاران و پرویز کامرانی ) نیز خودشان را نشان می دهند.

و بچه های گروه تفحص یقین می کنند که آن کبوتر مامور بود که جای حمید را نشان بدهد. آخر پس از پیدا شدن اولین نشانه ها از پیکر حمید ، دیگر اثری از کبوتر در آن بیابان نیست.

و اینجاست که حمید برمی گردد. ۱۷ دیماه ۱۳۷۴، مطابق با نیمه شعبان. برمی گردد از یک سفر ۱۳ ساله تا دل مادر را به آرامش برساند.

 مادرش می گوید: «حمید رضا هیچ وقت نمی گذارد من ناراحت شوم. هر گاه دلتنگ می شوم، نشانه ای برایم می فرستد که مادر ! من کنارت هستم!»

حتی شب حنابندان برادرش، که مادر لبخند داماد کردن محمدرضا را بر لب دارد و اشک حسرت داماد نشدن حمیدرضا را در چشم، پسر به خوابش می آید. دست در دست ملائکه ای غرق در نور. خندان و شاد و در فضایی سرشار از زیبایی. حمید با لبخندی روی لب و لباسی سفید از جنس نور  به سمت مادر می آید و آرامشی شیرین بر دل مادر القا می شود تا دیگر حسرت داماد نکردن شاخ شمشادش را نداشته باشد.

مادرش می گوید: «حمیدرضا همیشه هوای مرا دارد»

 

شهید حمیدرضا شالباف ، متولد ۱۳۴۵ ، در تاریخ ۲۶ تیرماه ۱۳۶۱ در عملیات رمضان و در منطقه پاسگاه زید به شهادت می رسد و پیکر پاک و مطهرش ۱۳ سال بعد توسط گروه تفحص کشف و در مورخ ۱۷ دیماه ۱۳۷۴ در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول به خاک سپرده می شود.

 

روحش شاد

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا