خاطره شهدا

سبقت هایی که دیگر ممنوع نیست

روایتی از حاج غلامرضا ماندنی

بالانویس:

سردار « غلامرضا ماندنی» ، با یک دست و یک پای قطع شده و یک دست که فقط سه انگشت دارد و بدنی لبریز از ترکش و سینه ای شیمیایی، از سرداران و قهرمانان گمنام پایتخت مقاومت ایران ، دزفول قهرمان است. سردار ماندنی هم اکنون مسئول پاکسازی مناطق مین گذاری شده غرب وجنوب کشور است و باسه انگشت مین خنثی می کند .

سردار ماندنی یکشنبه شب در مراسم میهمانی شهدای گمنام  که به همت جبهه فرهنگی فاطمیه ستاد مردمی فاطمیه دزفول برگزار شد ، به بیان خاطراتی پرداخت که یکی از این خاطرات را براتان نقل می کنم.

 

سبقت هایی که دیگر ممنوع نیست

روایتی از حاج غلامرضا ماندنی

عملیات طریق القدس بود. سال ۱۳۶۰. در یک ستون داشتیم به سمت مواضع دشمن حرکت می کردیم. در سکوت کامل و در هوای بسیار سرد. چهارده ساله بودم.  من را گذاشته بودند نفر آخر ستون. همینطور که حرکت می کردیم ، داشتم با خودم فکر می کردم که اگر به خط بزنیم ، این نفرات اول ستون هستند که ابتدا درگیر می شوند و به شهادت می رسند و من از قافله جا می مانم و مدام باخودم می گفتم باید فکری بکنم.

از آخر صف آرام حرکت کردم و چند نفر را پشت سر گذاشتم و آمدم توی ستون.  نفری که من جلوی او قرار گرفتم ، اعتراض کرد: «کی گفت بیای جلوی من ؟ چرا اومدی اینجا؟»

گفتم : «بابا من غلامرضام. چه اشکالی داره. خب من همینجا باشم دیگه»

گفت :« نه تورو خدا. . .  تو رو به جان امام جلوی من نمون. »

وقتی گفت جان امام، موهای بدنم سیخ شد. قسم به جان امام که داد گفتم «باشه» و رفتم پشت سرش ایستادم.

نفری که پشت سرم بود ، صدای اعتراضش بلند شد که چرا آمدی اینجا؟

و همین روند تکرار شد و تکرار شد تا دوباره سر از آخر ستون درآوردم.

باز هم با خود اندیشیدم که «غلامرضا! فرصت دارد از دست می رود.»

پیرمردی در ستون بود که میشناختمش. چند نفر را پشت سر گذاشتم و ایستادم جلو پیرمرد. بلافاصله صدایش درآمد که « باز شلوغ کاری را شروع کردی غلامرضا؟ چرا اومدی جلوی من ؟»

گفتم به شوخی هم که شده رضایتش را جلب کنم. گفتم : «دوست دارم ، اومدم پیشت» گفت : «نه ، برو سرجات»

گفتم: «دستت رو می بوسم ، صداشو در نیار ، بزار همینجا بمونم»

گفت: «نه! من پاتو می بوسم، اما این فرصتو از من نگیر، من با این ریش سفیدم تا اینجا اومدم، حالا تو میخوای فرصت رو از من بگیری»

با گریه و مایوس دوباره برگشتم آخر ستون.

عملیات شد و تعدادی از بچه ها شهید شدند و من هم کنار پل سابله ، مجروح شدم. از کنار پل، بچه ها مرا آوردند پایین و چون هوا سرد بود، یک پتو انداختند رویم تا اینکه صبح بفرستندم عقب.

نزدیکی های صبح ، چشم باز کردم و دیدم همان پیرمرد زیر پتو کنار من خوابیده است. به شوخی گفتم: «پاشو. .  پاشو. . . دیشب نذاشتی من جلوت بایستم ، حالا اومدی زیر پتوم»

چند بار زدم به شانه اش و دیدم تکان نمی خورد.

پیرمرد شهید شده بود.

چشمانم را به آسمان دوختم. اشک توی چشمانم حلقه زده بود. داشتم به سبقت گرفتن های دیشب فکر می کردم. سبقت برای شهادت. سبقت برای پرواز. و اینکه مرا به آسمان راه ندادند.

 

پانویس :

سردار! وقتی داشتی این خاطره را می گفتی، خیره شده بودم به یک نقطه و به سبقت گرفتن های امروز می اندیشیدم. سبقت برای قدرت، برای میز ، برای پست ، برای مقام ، برای مال ، برای . . .

سبقت های امروز ، دیروز ممنوع بود و جریمه اش زمینی شدن ولی امروز سبقت آزاد است ، حتی اگر از روی آبروی برادرت رد بشوی . . .

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا