تاریخ‌نگاری

ابراهیم می آید . . .

به بهانه شهادت جانباز شیمیایی حاج ابراهیم مقامیان

بالانویس:

این پست کمی با بقیه پست ها متفاوت است. همین . . .

  نمی دانم به خواندنش می ارزد یا نه ؟

 

ابراهیم می آید . . .

به بهانه شهادت جانباز شیمیایی حاج ابراهیم مقامیان

 

تق . .  تق . .  تق . . .

باز این صدای چیست که آرامش اینجا را دارد به هم می ریزد؟

صدای بوق بوق کم بود ، این صدای تق و تق هم به آن اضافه شد.

بوق . . بوق . . بوق

بوق بوق کاروان هایی که عروس می برند به حجله تاریکی .

بوق بوقی که همه مان با بغض رویمان را بر می گردانیم از خجالت تصویری که می بینیم.

خدا بگویم چکارت کند محمود ، با این وصیت کردنت.

آخر چیز دیگری نبود از این ملت بخواهی .

و محمود با آن قیافه جدی اش همچنان رو برو را نگاه می کند.

تق . . تق . .  تق . .

این تق و تق انگار قطع شدنی نیست

لابد باز هم آمده اند فکری به حال این در و دیوار کج و معوج اینجا بکنند.

اگر هر روز یک آجر روی آجر گذاشته بودند ، در و دیوار اینجا سالها بود پا گرفته بود.

اشکال ندارد

ولشان کن

کارهای مهمتری دارند

ساختمان هایی مهم تر از اینجا هست که باید بالابرود

همین سقفی که مثل آبکش از بیست جایش آب چکه می کند از سرمان هم زیاد است

ولشان کن بابا

آخر این بنده های خدا فکر می کنند ما اسیر این چهار دیواری شان هستیم

نمی دانند هر از چندی که مهمان می گیردمان ، آن همه راه پامیشویم و می آییم پایین تا همدم تنهایی و غربت مهمانمان باشیم

اگر مصطفی امروز نیامده بود که سری بزند به ما ، ما هم عمراً پایین می آمدیم

اینها اگر ارزشی قائل بودند فکری می کردند برای همانجا که دست و پا و انگشت خانواده های موشک خورده مان را دفن کرده اند.

حداقل نمی گذاشتند آنجا زباله دان شود

تق . . تق . . تق . .

کمی ساکت

باز بحث را سیاسی اش کردید ؟

صدای خنده همه بلند می شود.

جان خودم انگار دارند برای کسی قبر می کنند.

این تق و تق شبیه صدای کلنگ است.

آی سید ، نکند باقیمانده استخوان های تو را پیدا کرده اند

برو یک سر ببین شاید قبر تو باشد که می کنند.

و باز همه می خندند و سید جواب می دهد:

عمراً مرا پیدا کنند . .

اگر هم پیدا کنند از کجا می خواهند بشناسند؟

من که پلاک را همان شب آخر انداختم توی اروند .

تق. . تق . .  تق . .

جان من کمی ساکت . .

انگار واقعاً دارند قبر می کنند.

ببینید

آنجا

کنار سید جمشید . . . 

راستی بچه ها سید جمشید نیامد همراهمان پایین؟

نه نیامد. اما خیلی خوشحال بود ! گفت مهمان دارد ، باید کمی جمع و جور کند.

سید گفت مهمان دارد؟

آری . گفت مهمان ویژه ای در راه است.

مگر نمی دانی وقتی سید می گوید مهمانی در راه است ، حتما یکی از بچه های گردانش قرار است بیاید پیشش.

جدی!

یعنی باز هم استخوان و پلاک؟

بابا تو نمی خواهی بیخیال این استخوان و پلاک شوی؟

مگر نه الان استخوان و پلاک خودت  دارد زیر رمل های فکه خاک می خورد.

پس خودت اینجا چه می کنی؟

وقتی سید می گوید مهمان ویژه ای در راه است ، قصه قصه ی دیگری است.

نپرسیدی کیست؟

چرا . .  اما سید فقط لبخندی زد و گفت کمی صبر کن می فهمی.

ببینید . .

قصه دارد جالب می شود و مشکوک

هر وقت یکی از بچه ها می آید که به ما سری بزند، آمصطفی و آهبت هم می آمدند.

سید جمشید هم می آمد.

اما امروز که مصطفی آمده و ما هم بخاطرش آمدیم پایین ، نه از سید جمشید خبری است و نه از سید مصطفی و آهبت.

زودباشید . .  زودباشید برویم ببینیم چه خبر است . . .

راستی راستی کنار سید جمشید دارند قبر می کنند.

عجب جایی

کنار سید جمشید و پایین پای اهبت و آمصطفی

سیدجمشید که سال ها بود اجازه نداده بود کسی از بچه ها را اینجا دفن کنند.

راست می گویی.

حتما یکی دیگر از بچه ها دارد می آید.

احساس می کنم دارد خوش بحالمان می شود.

حتما آدم مهمی است که سید اینجا را برایش در نظر گرفته است.

یکی برود از آسمان خبر بگیرد.

این سید جمشید خوب دهنش قرص است و حرف نمی زند.

مثل همان روزها که تا شب عملیات نمی شد خبردارمان نمی کرد.

جان من یکی برود و از سید خبر بگیرد.

بی خیال بابا

کی پاشود و برود تا آسمان و برگردد.

مگر مصطفی را نمی بینید.

امروز با بقیه روزهایی که می آمد فرق دارد.

هم بغضش جور دیگری است و هم اشک هایش.

کمی صبر کنید الان مثل همیشه که باهامان حرف می زند خودش کل ما جرا را تعریف می کند.

سید  . . .

یادت هست چقدر به ابراهیم علاقه داشتی . . .

ابراهیم دارد می آید پیشت.

و مصطفی می گوید و به پهنای صورت اشک می ریزد.

ابراهیم . . .

بچه ها!مصطفی کدام ابراهیم را می گوید ؟

همه به هم نگاه می کنند و ناگهان لبخند همنشین لبها می شود.

ابراهیم . . .

آری . .  ابراهیم . . .

مگر چندتا ابراهیم داریم که هم سیدجمشید دوستش دارد و هم رفیق مصطفی باشد

نه . .  جان من . .

یعنی ابراهیم مقامیان هم آمد . . .

همین چند شب پیش بود که با هم رفتیم توی خوابش .

حالش خیلی بد بود .

دکترها بهش گفته بودند باید دوباره درمان را شروع کند .

کار کار سیدجمشید است.

سید همیشه به فکر نیروهایش است.

تنهایشان نمی گذارد.

همین روزهای آخر سید هر روز می رفت بیمارستان کنارش .

حتما سید سفارشش را کرده

چون ده دوازده سال پیش هم که افتاد روی تخت ، گفتیم امروز و فرداست که بیاید.

اما تقدیر نخواست که پیشمان باشد.

مصطفی را بگذارید به حال خودش

پا شوید برویم آسمان.

این سه تا سید باز هم سرمان شیره مالیده اند.

الان حتما دارند با ابراهیم خوش و بش می کنند.

مصطفی را بگذار به حال خودش.

بگذار همینجا پیش مزار سید بماند.

فقط یکی تان بماند تا حرف هایش را به سید برساند.

نگذارید تنها باشد.

مصطفی هم از خودمان است.

شاید روزی مصطفی هم . . . .

پاشوید برویم

الان آن بالا غوغاست . . .

آی صبر کنید

باز هم من بمانم پایین .

مصطفی . .

جان خودت زودتر این اشک و آه را تمام کن

من هم می خواهم بروم آسمان

ابراهیم می آید

خیلی دلم برای ابراهیم تنگ شده است.

مرکب زیبایی بود که حاج ابراهیم تا بهشت از او رکاب گرفت

تابوت با پرچم سه رنگ ، آرزوی حاج ابراهیم بود

خیلی سعی کردم از محمدعطا(فرزند حاج ابراهیم) طوری عکس بگیرم که متوجه نشود ، اما نشد

و بر شانه ها سبک تر از نسیم می رفت . . .

و همه شهر شده بود حاج ابراهیم . . . .

مثل همان روزهایی که شهید می آوردند شهید آباد ، مثل همان ثانیه های از دست رفته . . .

و این ضریح که همه دارند می بوسند ، ضریح کفن پوش ابراهیم است

و من به حاج مصطفی گفتم در حکمت این نور که بر صورت حاج ابراهیم می تابد مانده ام . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا