معرفی اسوه‌ها

فرمانده ای که پس از ده سال نیروهای گردانش را یافت

روایت قهرمانی سرداری ساکت از دیار دزفول که تاکنون پشت دیوار گمنامی ها خانه ساخته است

بالانویس۱:

در این خاطره از فرمانده گردانی برای اولین بار نام برده می شود که بسیاری از سرداران و فرماندهان دزفول و لشکر ۷ ولیعصر (عج) نامش را می شناسند ، اما آنچنان گمنام است که در کمتر خاطره و شاید هیچ خاطره ای نامی از او شنیده نشده است و الف دزفول قصد دارد امروز پرده ای از پرده های گمنانی اش را کنار بزند.

 بالانویس ۲:

تقدیر چنین بود که سه شنبه شب وقتی مهمان حاج امیر ابراهیمیان شدم ، دکترسید محمود سیدقلندر ، از جانبازان سال های حماسه و ایثار را هم زیارت کنم واز زبان ایشان آشنا شوم با فرمانده ای از فرماندهان خیبر به نام« آزاده سرافراز محسن ظریفی» . آنچه در ادامه مطلب می آید از زبان دکتر سیدقلندر روایت می شود.

 بالانویس ۳:

طبق آخرین شنیده ها این فرمانده از جنس سرداران ساکت است که دیگر در دزفول سکونت ندارد  و من همینجا از تمامی رزمندگان و فرماندهانی که از ایشان خاطره دارند ، خواهش دارم خاطره خود را در بخش نظرات بنویسند  تا منتشر شود. شاید خدا قسمت کرد تا ایشان را از نزدیک ببینیم و بشنویم.

 فرمانده ای که پس از ده سال نیروهای گردانش را یافت

این روایت را که برای اولین بار منتشر می شود تا آخرین خط بخوانید. روایت قهرمانی سرداری ساکت از دیار دزفول که تاکنون پشت دیوار گمنامی ها خانه ساخته است

 

شب عملیات خیبر است. ۱۱ اسفندماه ۶۲ . محسن ظریفی، فرمانده گردان قائم روبروی نیروهایش می ایستد و خبری را به نیروهایش می دهد.

« فرماندهان ارشد دستوری به من داده اند که من زیر بار آن نرفتم. اما وقتی دیدم که مدام فرماندهان رده بالا پشت بی سیم می آیند و دستور را تکرار می کنند، به دلیل لزوم تبعیت و تکلیف قبول کرده ام ،برخود واجب دیدم که دستور را به شما بگویم تا آگاهانه انتخاب کنید.

 به من خبر داده اند که هزاران نفر از نیروهایمان در جزیره مجنون محاصره شده اند. دشمن شیمیایی هم زده است و بچه ها دارند همگی شهید می شوند.

ماموریت ما این است که به سمت دشمن برویم و درگیر شویم و این امر باعث شود تا حجم آتش روی بچه های محاصره شده کم شده و بتوانند از محاصره خارج شوند.

داستان این است. این رفتن بازگشتی ندارد. اگر حاضر هستید که برویم می رویم و هر کس هم با این وجود نمی تواند بیاید، می تواند  همینجا بماند.»

 

محسن ظریفی (نفر سوم ) در کنار شهید حاج عظیم محمدی زاده( نفر دوم از چپ)

محسن نیرو هایش را به خط می کند و خودش پشت نیروها می ایستد و در تاریکی شب برای اینکه کسی از رفتن همرزم خود خبردار نشود چنین می گوید :

« هر کس می خواهد برگردد، عقب عقب از جمع جدا شود »

محسن آن شب کربلایی برپا می کند توی طلائیه.

حدود سی نفر از نیروها عقب عقب از جمع خارج شده و پس از عذرخواهی از فرمانده و روبوسی برمی گردند.

محسن در نهایت غیرت و شجاعت و علم به اینکه این رفتن ، رفتنی بی بازگشت است ، گردان آسمانیش را به سمت جلو حرکت می دهد و پس از آنکه که گردان وارد یک شیار می شود ، تمامی نیروهای گردان به جز تعداد اندکی در زیر انواع آتش نیروهای عراق به شهادت می رسند و تعداد زیادی از پیکرهای مطهرشهدا در منطقه باقی می مانند.

محسن مجروح شده و به همراه تعداد اندکی از نیروها اسیر می شود و برای اینکه شناخته نشود خود را «محسن نظیفی» معرفی می کند و هنگام اسارت هم تمام نامه هایش را به این نام ارسال می کند.

سایر زخمی ها هم علی رغم شکنجه های عراقی ها ، محسن را معرفی نمی کنند.

 

هنگامی که آزادگان برگشتند، رفتم سمت محسن. گفتم : « اون شب من با گردان حمید صالح نژاد بودم. پس چی شد؟ چه اتفاقی براتون افتاد؟ سید احمد (برادرم) هم که اون شب شهید شد و  جا موند.»

محسن ظریفی نفرسوم ایستاده از چپ و شهید سیداحمد سیدقلندر نفردوم نشسته از راست

محسن تا نام سید احمد را شنید ، زد زیر گریه و گفت : « سید شهید شد؟ من سید و غفاری و بصیری رو یه گوشه ای از شیار مستقر کردم و گفتم جلو نیان.»

گفتم:« یکی از بچه ها سیداحمد رو دیده که تیر خورده توی سینه اش و کنارش شهید شده »

محسن مدام گریه می کرد .

 

بارها من و محسن برای پیدا کردن پیکر بچه ها رفتیم منطقه طلائیه. اما باتلاقی بودن اجازه هیچ کاری نمی داد تا سال ۷۱ یا ۷۲ بود که منطقه تقریبا خشک شد.

محسن از روی کروکی ها شیار را پیدا کرد و شروع کردیم به پیدا کردن شهدا. مادرم گفته بود تا پیکر برادرت را نیاورده ای ، خانه نیایی.  قبل از عملیات من و سید احمد انگشترهایمان را با هم عوض کرده بودیم و همان روز پیکر برادرم سید احمد را از روی انگشتر شناختم.

 پیکر شهدا را به عقب منتقل کردیم . پس از مشخص شدن لیست شهدا از روی پلاک هایشان وقتی لیست شهدا را به محسن نشان دادیم، عکس العمل او بسیار غیر منتظره بود.

نشست و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و مدام بر سر می زد. خیلی سعی کردیم آرامش کنیم اما نمی شد. محسن مرد روزهای سخت بود. فرماندهی که سخت ترین لحظه ها را تجربه کرده بود.در نبرد و در اسارت. اما این گریه کردن ها و بر سر زدن هایش همه را به تعجب وا داشته بود.

در بین فریاد هایش گفت : «سید محمود! می دونی این اسامی کیا هستن؟ »

گفتم :«نه! مگه کی ان؟»

گفت : «همون سی نفری که شب عملیات برگشته بودن، اسمشون بین ایناس. اینا دوباره اومدن دنبالمون . برنگشتن عقب. این همه سال فکرمی کردم که اینا برگشتن. فکر نمی کردم شهید شده باشن. حتی یکی از اونا نرفته عقب. آخه تنها من می دونستم کیا برگشتن»

 و محسن از آن روز به بعد رفت تهران و شماره تلفنش را هم به کسی نداد.

حرف های دکتر سید قلندر که به اینجا رسید ، گفت : «محسن را پیدا کن. اگر قبول کند حرف بزند، حرف های زیادی دارد. محسن فرمانده بزرگی است»

 و من ماندم با سردار ساکتی دیگر که باز پشت پرده گمنامی خانه دارد.

تکلیف من و ما این وسط چیست ؟

راستی چرا تا کنون نامی از محسن ظریفی در هیچ خاطره ای نشنیده ایم؟

خاک جبهه خورده ها بیشتر از این سردار ساکت بگویند. چشم براهیم . . . .

پس از نگارش ۱ :

بعد از نگارش روایت آقا محسن ظریفی ، حاج علیرضا بی باک در وبلاگ سرگذشت ، اولین چراغ را روشن کرده و خاطراه ای ازآقا محسن ذکر کرده است. خاطره اش را از اینجا بخوانید.

این عکس حاج محسن ظریفی است در سال ۹۰ که از وبلاگ سرگذشت حاج عیرضا برداشته ام.

از حاج علیرضای عزیز ، متشکرم

منتظر خبرهای دیگری هم باشید

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا