خاطره شهدا

آن مادرِ چادر به کمر بسته ی بیل به دست

روایت مادری که تاریخ را به حیرت واداشت

 

آن مادرِ چادر به کمر بسته ی بیل به دست

روایت مادری که تاریخ را به حیرت واداشت

روایت حیرت انگیز مادر شهید هوشنگ آدینه

پرده اول:

به مادرش وصیت می کند:

« مادر! بعد از من هیچ گونه گریه و ناله و زاری مکن که دشمن دلشاد گردد. برادرانم را به جای من به جبهه بفرست و خودت جنازه ام را غسل و کفن کرده و سپس به خاک بسپار تا الگوی مادران شهدا باشی»

و راهی جبهه می شود.

پرده دوم:

بعد از مدت ها حضور در میادین نبرد، بالاخره «هوشنگ آدینه» در پدافندی آبادان در نهایت شجاعت و دلاوری به شهادت می رسد. ۱۸ خردادماه ۱۳۶۰ و خبر شهادتش به مسجد نجفیه دزفول می رسد. برادرش خبردار می شود و حالا او مأمور شده است که خبر شهادت برادرش را به مادر برساند. سخت ترین مأموریت تاریخ شاید رساندن همین پیام باشد.

شهید هوشنگ آدینه، نفر سوم ایستاده از چپ

پرده سوم:

رو به روی مادر، بغض محمد می ترکد و شانه هایش و اشک هایش با هم شروع می کند به لرزیدن. مادر اما با صلابت و استوار صدایش را روی محمد بلند می کند: «برادرت شهید شده است! تو حالا باید به من دلداری بدهی! رو به روی من نشسته ای و گریه می کنی؟!»  

همه حیرت کرده اند از این کوه واره ! از این اقتدار ! از این ایستادگی. نه از اشک خبری است و نه از بی تابی مادر!

مراسم تشییع شهید هوشنگ آدینه

پرده چهارم:

مادر در غسل و تکفین شاخ شمشادش همان گونه استوار ایستاده است که هنگام شنیدن خبر ایستاده بود. با دست های خودش شریک تغسیل و تکفین جوان رشیدش می شود و باز هم کوه را به سجده وادار می کند و آدم ها را انگشت به دهان از حیرت!

 

آخرین پرده:

پیکر خونین هوشنگ را گذاشته اند توی لحد و خشت ها را چیده اند و حالا دارند خاک میریزند روی دسته گلی که دیگر حیات مادی ندارد. ناگهان زنی چادر به کمر گره زده افراد را یکی یکی کنار می زند و جلو می آید.

فریاد می زند: «بیل را به دست خودم بدهید»

اول مردم امتناع می کنند. مادر است دیگر. حال و روزش خوب نیست. میوه ی دلش را از دست داده. داغ است. لابد نمی داند چه می گوید . . .

اما نه! رجز هایش نه مردم که عرش را به گریه می اندازد:

«ای نور چشمان مادر! ای سرور قلب مادر! آفرین بر تو باد! آفرین بر تو باد مادر! مادر! هیهات که لحظه ای گریه کنم! هیهات که بگذارم دشمنم سر سوزنی شاد شود! که این خواسته ی توست! »

آن شیرزن بیل را از دست مردی می کشد و شروع می کند به خاک ریختن روی هوشنگ و باز هم رجز می خواند. قیامتی می شود در قطعه شهدای شهیدآباد دزفول! فریادهای حماسی اش همه را به گریه انداخته است:

«پسرم را خودم خاک می کنم تا دشمن بداند و بفهمد که لحظه ای به فکر از دست دادنش نیستم! اگر من هوشنگم را دادم، همه ی این جوان ها هوشنگ من هستند! دو پسر دیگرم را هم راهی جبهه می کنم!»

و تصویر مادری که تاریخ را تا قیامت حیرت زده خواهد کرد

و تصاویر این آخرین پرده را چه زیبا مادر شهید هوشنگ آدینه برای تاریخ به یادگار می گذارد. تصاویری که برای عالم و آدم درس است و تکلیف آفرین!

تصاویر مادری که چادر به کمر بست و پسر شهیدش را خودش به خاک سپرد، تا تکلیفش را در تداوم این انقلاب و سپردن آن به موعود به خوبی انجام داده باشد.

و حالا ما هر کدام باید بیاندیشیم که برای انقلابمان و اماممان چه کردیه ایم؟ ایا می توانیم روزی بدون شرمندگی در چشم های هوشنگ و مادرش خیره شویم؟

تصویر این مارد چادر به کمر گره زده ی بیل به دست را به خاطر بسپارید!

 

شهید هوشنگ آدینه، متولد ۱۳۴۲ در مورخ ۱۸ خرداد ماه سال ۱۳۶۰ در جبهه پدافندی آبادان به شهادت رسید و مزار مطهرش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

راویان:

محمدحسن نعناکار- غلامحسین سخاوت

مصاحبه و اسناد:

رضا ساجدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا