خاطره شهدا
موضوعات داغ

غلامرضا سیراب شد

روایت لحظه شهادت دانشجوی شهید غلامرضا حطم

غلامرضا سیراب شد

روایت لحظه شهادت دانشجوی  شهید غلامرضا حطم

در والفجر ده نبرد تن به تن روی تپه ریشن که تمام شد پشت تخته سنگ کوچکی نشسته و به جلویم زل زده بودم. تا دقایقی بدنم داغ بود. «علی پلارک» از امدادگران گردان آمد و زخم دستم را بست. بعد سر و کله «غلامرضا هدایت پناه» پیدا شد. بغلش کردم و صورتش را بوسیدم. قدری گفتیم و خندیدیم و رفت چند سنگر عقب تر.

من به درگیری و اتفاقات چند دقیقه پیش فکر می کردم. به این فکر می کردم که حیات و ممات ما دست خداست و هر آنچه که او بخواهد همان می شود. این بخش از فرمایش علی (ع) را بخاطر آوردم که فرمودند: «از سوى خداوند مرا سپرى است سخت و استوار، که چون روزگارم به سر آید، از هم بردرد و مرا تسلیم مرگ کند. در آن هنگام ، هیچ تیری به خطا نرود و هیچ زخمى التیام نیابد» و این را همیشه «سید جمشید» در گوش جانمان می خواند. قبل از عملیات والفجر هشت هم آن شبی که همه بچه های کادر گردان را جمع کرده بود، همین را گفت و من آن روز بر روی ریشن تفسیرش را به چشمانم دیدم.

در این افکار بودم که تیری به سنگ جلوی صورتم اصابت کرد و سنگریزه هایش به صورتم پاشید و صورتم را زخم کرد و بعد هم چند گلوله دیگر از کنارم رد شد. برای همین سرم را به عقب برگرداندم و فریاد زدم:

«کسی جلو نیاید. عراقی ها هنوز هستند و می زنند» این جمله را چند بار تکرار کردم. دقایقی بعد در حالی که نگاهم به جلو بود ناگهان یک نفر پشت سرم آخ گفت و افتاد. «غلامرضا حطم» بود.

پرسیدم: چی شد؟

گفت: تیر خوردم.

گفتم: غلامرضا! پس نه داد زدم گفتم کسی جلو نیاد؟! نشنیدی مگه؟

غلامرضا هدایت پناه آمد و پرسید: « چی شده؟». گفتم: « ببین کجایش تیر خورده».

غلامرضا هم لباس حطم را کنار زد و گفت: « شکمش تیر خورده».

گفتم: «برو برانکارد بیار»

تا هدایت پناه رفت دنبال برانکارد، من از تخته سنگ فاصله گرفتم و رفتم کنار غلامرضا نشستم. سرش را از روی سنگ ها کمی بلند کردم. با او حرف زدم. گفتم : «نباید میومدی! من چند بار داد و فریاد زدم و گفتم کسی نیاد اینطرف! گفتم عراقیا دارن می زنن…»

گفت: « صداتو نشنیدم!»

غلامرضا نگاهی به چشمانم انداخت و گفت: «تشنمه….»

گفتم: « غلامرضا! تیرخوردی و آب برات ضررداره. باید طاقت کنی!  شروع کردم با او حرف زدن. خواستم سرش را قدری گرم کنم تا بچه ها برانکارد بیاورند. از پدافندی فاو گفتم. ما مدت ها همسایه سنگر به سنگر غلامرضا و تعدادی از بچه های خوب مسجد نجفیه دزفول بودیم. او بعضی شبها می آمد و با همدیگر برای زدن سنگر تیربار عراقی ها، آرپی چی می زدیم. یکی او می زد و یکی من می زدم. بعضی شبها تا صبح با هم بیدار می ماندیم و نگهبانی می دادیم.

همین خاطره ها را کنار جسم زخمی غلامرضا مرور می کردم و او در حالی که از درد به خود می پیچید، گاهی با شنیدن برخی خاطره ها می خندید  و همان خنده باعث می شد دردش بیشتر شود. گفتم و گفتم و حرف زدم و زمان داشت می گذشت و خون غلامرضا داشت زمین را سیراب می کرد.

غلامرضا نگاه ملتمسانه ای به چهره ام انداخت و گفت: « تشنمه. . . » اما این بار قسمم داد که به او آب بدهم.

دوباره اصرار کرد. کم آوردم. اما نباید آب می خورد. جیب کمکهای اولیه ام را باز کردم و گاز استریلی در آوردم و با آب قمقمه ام آن را خیس کردم و بر لبان خشک و تشنه غلامرضا کشیدم و او هم نم آب را مزمزه کرد. صورتش را هم با آب تمیز و خنک کردم. در همین حال و هوا بچه های امدادگر رسیدند و او را بردند.

چند ساعت بعد به من خبر دادند که غلامرضا نرسیده به بیمارستان سیراب شد.

 

شهید غلامرضا حطم متولد ۱۳۴۷ در مورخ سوم فروردین ماه ۱۳۶۷ در عملیات والفجر ۱۰ و در ارتفاعات ریشن به شهادت رسید و مزار مطهرش در گلزار شهدای شهیدآباد زیارتگاه عاشقان است

 

راوی: حاج مهران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا