خاطره شهدا
موضوعات داغ

قهرمان ۱۵ ساله

روایت هایی از شهید محسن قانعی

قهرمان ۱۵ ساله

روایت هایی از شهید محسن قانعی

شهید نوجوان عملیات بدر

 

 

حیاتی دوباره

پنج ساله است که دست مادر را رها می کند و می دود وسط خیابان. صدای ترمز ماشین که بلند می شود، دل مادر و پیکر بی جان محسن با هم می افتند روی زمین. در مسیر بیمارستان محسن بیهوش و بدون حرکت است و مادر بی قرار و پریشان.

از چهره ی در هم رفته ی دکتر مشخص است که حامل خبر خوشایندی نیست:

«هر کاری می تونستیم کردیم، اما متأسفانه . . . .  تسلیت می گم.»

مادر همان جا دست به دامن امام رضا می شود و پسرش را از او می خواهد. چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشد که حرارت دستان کوچکی ، گرما می ریزد روی صورت یخ زده مادر.

محسن است. با همان زبان شیرین کودکانه اش می گوید: «مامان! یه آقایی اومد پیشم که نورانی بود. از سر تا پاش فقط نور می تابید.اومد و گفت: بلند شو!  »

محسن در میان حیرت پزشکان و پرستارها ، حیات دوباره پیدا می کند ، تا ده سال بعد، در مجنون، به حیات طیبه برسد.

 

 

عطش

دوازده ساله است که پایش به بسیج باز می شود. مسجد امام سجاد(ع). روح بی تاب و نا آرامش ، در شهر به آرامش نمی رسد. عطش جبهه دارد. اما کدام دوازده ساله را به جبهه راه داده اند که او دومی باشد؟

محسن در آتش اشتیاق می سوزد و می سازد تا بالاخره در والفجر مقدماتی ، معبری تنگ به سمت خاک های مقدس پیدا می کند. سیزده ساله است و راه برای جلو رفتنش هنوز بن بست است. بالاخره جایی پیدا می کند که نه جبهه باشد و نه پشت جبهه. شاید آن روح مشتاق، اندکی شوق را تجربه کند. می شود یکی از بچه های تعاون و در انتقال پیکر شهدا به پشت جبهه دستش بند می شود.

 

 

رضایت مادر

آدمی که شور در شریان هایش جریان داشته باشد، اهل سکون نیست. محسن اهل کار است. درست است که هست و نیستش دارد در مسجد رقم می خورد، اما تن هم به کار می دهد. با اینکه عاشق هنرپیشگی و فوتبال است و فوتبال خوبی هم بازی می کند، اما می چسبد به مکانیکی!  مکانیکی را خوب یاد گرفته است. برای خودش استاد کاری شده است.

در مکانیکی دست به آچار است که صدای بلندگوی مسجد، حکایت از اعزام دارد. لباس های روغن آلود را عوض می کند و شتابان می دود سمت خانه.

راضی کردن مادر مگر کار ساده ای است؟ اما برای کسی که دل در گرو یار دارد، معشوق جمله می سازد و روی زبانش جاری می کند. همان جملات است که به همراه زار زدن های محسن و اشک ریختن هایش و التماس های مکررش، دل مادر را نرم می کند و رضایتش را می گیرد.

رضایت گرفتن همان و رها شدن همان. تو پرنده ای را تصور کن که بعد از مدت ها اسارت، حالا قفس را شکسته است

 

خیبر

حالا چطور علیرغم چهارده ساله بودنش پایش به عملیات خیبر باز می شود را خدا می داند. شاید سن و سال کمش را پشت بلندای ایمانش پنهان می کند. اما شجاعتش و شهامتش و کارآمدی اش خوب چشم فرماندهان را می گیرد و همین می شود که در جبهه ماندگار می شود.

خستگی ناپذیر

زبر و زرنگ است و خستگی ناپذیر. پدافندی های پاسگاه زید و شرهانی از جمله مناطقی است که محسن تجربه می کند. خستگی ناپذیری اش آنقدر نمایان است که چشم فرماندهان را می گیرد. آنقدر که اهل مرخصی رفتن هم نیست. حتی به اصرار فرمانده. دل نمی کند از خاک هایی که یقین دارد روزی از این خاک ها راهی به افلاک خواهد گشود.

 

آن مجروحِ شهید

احساس مسئولیتی دارد مثال زدنی. کاری که به او واگذار می شود، یا کاری که در انجامش احساس وظیفه می کند را به بهترین نحو انجام می دهد.

شبی در منطقه یکی از رفقایش مجروح می شود. انتقال او به عقب امکان پذیر نیست. محسن غافل از اینکه رفیقش در نیمه های شب به شهادت رسیده است، تا نزدیکی های صبح کنارش می نشیند و به گمان خود دلداری اش می دهد. ساعت ها برایش حرف می زند و حدیث و آیه و روایت می آورد. از امید می گوید و توکل.  تازه حوالی صبح است که متوجه می شود، رفیقش آسمانی شده است.

آرزوی بزرگ

این اواخر خیلی از رفتن حرف می زند. انگار ندایی وعده ی پرواز را به او داده است و دارد کم کم دل مادر را آماده می کند. حرف هایش از سیر شدن از وسعت دنیا حکایت دارد و از تنگی و تاریکی که پشت رنگارنگ دنیا با چشم دل می بیند. کار به جایی می رسد که اسرار درونی را روبروی مادر می ریزد روی دایره و می گوید: «دوست دارم این رفتن، با بقیه رفتن ها تفاوت داشته باشد. از جنس آن رفتن هایی باشد که برگشتی ندارند. مادر! برای این برنگشتن من دعا کن»

و تو حالا خودت را بگذار جای مادری که رضایت دادنش برای رفتن پسر با اشک و التماس های او حاصل شده است، چگونه باید دعا کنید برای این خواسته ی محسن؟

 

آن خواب غریب

چند روز قبل از عملیات بدر، یکی از رفقایش خواب می بیند که در خانه پدری محسن جشن بزرگی برپاست و همه اقوام و آشنایان و رفقای محسن در آن جشن حضور دارند و برادرِ محسن با ظرفی پر از نقل و شیرینی از مهمانان پذیرایی می کند، اما هرچه چشمانش را در بین جمعیت می چرخاند از محسن خبری نیست که نیست.

او خواب را برای محسن تعریف می کند و البته تعبیری را که به دلش الهام شده است: «محسن! تو حتماً توی این عملیات شهید میشی! »

محسن اهل شکسته نفسی است. سرش را می اندازد پایین و می گوید: «این همه آدم خوب اینجا هستش! من شهید بشم؟؟!!»

گمگشته

عملیات بدر به پایان می رسد. خبر شهادت محسن در شهر می پیچد و  به گوش و جان مادر می رسد. دل مادر می شکند، اما صبر و طاقتش نه! حتی آنجا که می گویند، پیکر محسن پانزده ساله ات در «مجنون » جا ماند.

سخت است، مزار بدون شهید باشد و سخت تر اینکه مادری بدون مزار باشد. لذا مادر تصمیم می گیرد لباس ها و یادگارهای محسنش را بجای پیکری که معلوم نیست کجای مجنون ، به وصال رسیده است، به یادگار دفن کند.

دفن لباس ها و وسایل شهید توسط مادر

ده سال بعد

بهمن ماه ۱۳۷۳. درب خانه را می زنند. دل مادر است دیگر. چیزی آیینه تر از آیینه. می داند پشت این در زدن خبری از محسن است. دری که او ده سال است به امید خبری از شاخ شمشادش، چشم از آن برنداشته است. بله. محسن برگشته است. قنداقه تر از قنداقه ای که روز تولد دست مادر داده اند و مادر او را در آغوش می گیرد و لای لای می کند. همان لای لایی که در کودکی برایش می خواند.

محسنش را روی دست می گیرد. یاد آن روز تصادف محسن می افتد. در پنج سالگی. همان روزی که محسن را از امام رضا(ع) خواست و حالا دیگر زمان امانت داری تمام شده بود.

مادر استخوان های سوخته محسنش را می دهد دست خاک و زیر لب می گوید: به فدای علی اکبر حسین(ع)

 

شهید محسن قانعی ، متولد ۱۳۴۸ در مورخ ۲۳ اسفندماه ۱۳۶۳ در عملیات بدر و در جزیره مجنون به شهادت رسیده و پیکر پاک و مطهرش ده سال بعد و در مورخ ۲۵ بهمن ماه  ۱۳۷۳ به دزفول رجعت و در گلزار شهدای بهشت علی دزفول به خاک سپرده شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا