خاطره شهدا
موضوعات داغ

دوست دارم پیش تو باشم . . .

روایت شهید حسین غیاثی از زبان شهید بهمن درولی

بالانویس ۱:

یکی از کسانی که علاقه شدیدی به «شهید حسین غیاثی» دارد ، «شهید بهمن درولی» است . علاقه اش به حسین را همه کسانی که بهمن را دیده اند، شاهد بوده اند. همه آنان  یَزله های بهمن را بخاطر دارند. خصوصاً آن یزله معروف «اَ عسل شرین تَرَه» که در یکی از بندهای آن فرباد می زد: « پیش حسین غیاثی ؛ از عسل شیرین تره»

بالانویس ۲:

در اولین گام از معرفی فرمانده شهید «حسین غیاثی» بهتر دیدم ، ردپای او را لابلای نوشته های بهمن درولی برایتان بیاورم. نوشته هایی که دو – سه ماه بعد از ثبت آن، بهمن هم همسفره ی حسین غیاثی می شود.

بالانویس۳:

دستنوشته ی زیر را شهید بهمن درولی بعد از عملیات والفجر۸ و شهادت بسیاری از رفقایش ، خصوصاً حسین غیاثی در فروردین ماه ۱۳۶۵ ثبت کرده است و دو ماه بعد از ثبت این دستنوشته ها به شهادت می رسد.

 

دوست دارم پیش تو باشم . . .

روایت شهید حسین غیاثی از زبان شهید بهمن درولی

شش روز قبل از عمليات به منطقه رسيدم. در تمام طول ترم تحصيلي دعا مي كردم از بچه ها عقب نمانم. خدايا تو را سپاس مي گويم كه دعاي من گنه كار را مستجاب فرمودي. روز اول بلافاصله سراغ حسين (شهيد حسين غياثي) رفتم. تازه از رزم برگشته و عصر ساعت ۵/۳ بود و خوابيده بود. خبر رحلت مرحوم آقا قاضي(امام جمعه دزفول) مرا بسيار متاثر كرده بود. با يكي از برادران سراغ حسين رفتيم. صدايم را كه شنيد بيدار شد. ماتش زده بود پس از احوالپرسي بسيار گرم، گفت: « بالاخره آمدي؟ همه می گفتند ديگر از تهران نمي آيد! اين اواخر هم باورم شده بود كه ديگر نمي آيي. خوب موقعي رسيده اي! كارهايت را كرده اي؟ كدام گرداني؟ … »

خنديدم و گفتم:« من بدون استاد حسين غياثي مگر مي توانم نفس بكشم؟ خون من پايت ريخته است… »

حسين با خنده گفت: « آره مجيد هم به شوخي گفته اين بهمن(محمدجواد) را ببريد پيش حسين غياثي، ما چيزي هم سرك مي دهيم…»

  

شام را پيش استاد(حسين) رفتيم. گفت چطوري آقاي دانشجو!!!؟ حرفش خيلي معني مي داد، ولي مي دانست كه من آن دانشجوي مورد نظر نيستم. بسيار تحويل گرفت و مورد لطف قرار داد. خب حالا كجائي؟ گفتم :«گردان بلال». گفت:«حاجي می گفت پیش من می آید. گفتم: «حاجی ماشاالله یک پارچه آقاست و لطف دارد» – حاجی سرش را زير گرفت – شب خوبي بود حيف قدر ندانستم… در اين مدت مدام به حسين سر مي زدم و او هم در كمترين فرصتي كه مي يافت به سراغم مي آمد، مدام سفارش به دعا مي‏كرد…

دو شب بعد روستاي(چوییبده ) را ترك كرديم و با تريلر به منطقه جديد اروند كنار رفتيم. شب در تاريكي راه يكي از برادران چند كلامي به عنوان وداع گفت و مجلس را گرم كرد. همه ضجه كشيدند. حسين (شهيد حسين غياثي) روي پايم زد و گفت: «فلاني ترا بخدا بلند شو تو هم چند كلمه بگو! ترا بخدا صحبت كن. هرچه مي داني بخوان»

ديگر رمق نداشتم، سراپا شرم بودم كه او در مورد من چه فكر مي كند. عذر خواستم و هر چه توانستم همانجا گريه كردم و بحال خودم گريستم…

شهید حسین غیاثی سمت راست

سه شب در اروند كنار بوديم… عصر روز ۱۳۶۴/۱۱/۲۰ همه براي خداحافظي آمدند. حسينيه جوي معنوي داشت، همه مثل باران اشك ميريختند و من در جَو آنها جائي نداشتم. از بين همه حسين را پيدا كردم و با شوق به سويش رفتم. مرا كه ديد، گفت:« بيا با هم خداحافظي كنيم.»

خيلي همديگر را در بغل گرفتيم و اظهار بخشش كرديم، تحمل شرحش را ديگر ندارم…

شب ساعت ۸:۳۰ سوار قایق ها شدیم و ساعت حدودا ۱۰:۲۰ عملیات شروع شد . فردا صبح روی اهداف اولیه مستقر بودیم ، همه متفق القول می گفتند : دیدید دیشب خدا چه کرد ؟ ! بعد از آن به عقب آمدیم و تجدید سازمان کردیم . شب ساعت ۲۰:۳۰ بچه ها جمع شدند میان نخل ها برای شهیدان سینه زنی کردیم .

 

ساعت ۱۰ فوراً مي بايست حركت به طرف خط مي كرديم. ساعت ۵:۳۰ صبح رسيديم خط مقدم. خط را از گروهان مالك تحويل گرفتيم. عليرضا نوري شهيد شده بود – شهادتش خيلي برايم سخت بود. از هر جهت. خدايا چطور با مادرش برخورد كنم و چه بگويم. قبل از شهادت دو بار زيارتش گردم. ساعت ۱۲:۳۰ ظهر دشمن پاتك كرد. همه را در خط فرستاديم. داشتم مهمات مي بردم كه حسين آر‏پي‏جي برايم آورد و گفت تانك بزن. اولين تانك را خودش زد. ما هم مشغول شديم – حميد(شهيد حميد كياني) و همسنگرانش شهيد شدند – (محمود مرا صدا زد گفت بيا جنازه ها را برداريم)

خدايا دل ميخواست كه حميد را نيم تنه از سنگر بيرون بكشد. چند لحظه از برادر كوچكم مسعود ماپار جدا شدم كه او شهيد شد. شهادتش عبرت انگيز بود. شب را آنجا مانديم – تمام شب را خاكريز زديم و بيدار بوديم… حسين آمد و گفت: «آقاي رفسنجاني گفته شما فاو را نگهداريد. ما با همين حفظ فاو كار جنگ را يكسره ميكنيم.»

فرماندهي پاتك عصر شخص طارق عزيز ملعون بود. خداي را هزار مرتبه شكر فردا صبح حركت كرديم و ظهر به مقر خودمان و عقب برگشتيم.

 فردا شب حسين غياثي را در روابط عمومي سپاه در شهر ديدم – آخرين ديدار، فلاني اگر خوبي، بدي ديده اي ببخش. اگر مي دانستم با او به منطقه بر مي گشتم، ولي چون خبري احساس نمي كردم به تهران بازگشتم…

دو شب پشت سر هم خواب آشفته مي‏ديدم. به دزفول تلفن كردم. گفتند بيا كه حسين را آورده اند و چند تاي ديگر هم با او هستند. ديگر نفهميدم تا اينكه بالاي سرش در غسالخانه…

حسين تو رفتي، همه تان با هم رفتيد حرفي نيست ولي ترا به خدا التماس مي كنم. تو كسي نبودي كه خواهشي را جواب ندهي . دوست دارم پيش تو باشم . از خدا بخواه هر چه زودتر مرا پيش خودت ببرد… منتظرم.

والسلام

تهران – جمعه – مورخ ۶۵/۱/۸

ساعت ۹:۳۰ شب

شهید حسین غیاثی سمت راست – شهید بهمن درولی سمت چپ

چند شب بعد از ثبت این دستنوشته، در شب میلاد امام حسین(ع)، اتفاق عجیبی رخ می دهد. او شب در خواب شهید حسین غیاثی را می بیند که به او می گوید :«زودبیا که منتظرت هستیم و جایت نیز مشخص و معین شده است ». بهمن از خواب برمی خیزد. هنوز اذان صبح نشده است. وضو می گیرد و به نماز شب مشغول می شود. سپس تهران را رها کرده و به منطقه می رود و دو ماه بعد در ۲۰ خرداد به شهادت می رسد.

 

شهید عبدالحسین خیاط غیاثی ، متولد ۱۳۴۲، در عملیات والفجر ۸ و در حادثه اتوبوس گردان بلال در  مورخ ۱۳۶۴/۱۲/۵ در روستای ابوشانک آبادان به فیض شهادت نائل می آید و مزار مطهر او در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول، زیارتگاه عاشقان است.

یک دیدگاه

  1. حاجی چه میتوان گفت : جز اینکه شهدا شرمنده ایم
    بازم دم خودت گرم که پیروفرمان مولایم سیّدعلی که فرمودند : (زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر ازشهادت نیست.) واقعا یاد شهدا را برایمان زنده نگاه داشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا