خاطره شهدا

مردان دریایی (بخش سوم)

روایت عملیات والفجر 8 از زبان شهید غواص محمود دوستانی دزفولی

بالانویس:

🔅 «شهید محمود دوستانی دزفولی» فرمانده گروهان غواص گردان بلال دزفول ، پس از عملیات والفجر۸ و شهادت صمیمی ترین رفقایش ، با دلی سوخته به دزفول برمی گردد.

🌷شهادت «حمید کیانی» به تنهایی کمر محمود را شکسته است. محمود، ساکت ترین غواص اروند رود، به اصرار هادی عارفیان، عبدالامیر مطیع رسول و محمدحسین درچین با اصرار های مکرر قبول می کند که چند دقیقه از خاطرات عملیات والفجر۸ بگوید. آن چند دقیقه، سه ساعت شده و برای همیشه در تاریخ ثبت می شود و محمود سه روز پس از بیان این خاطرات به شهادت می رسد.

✅شاید رمز و راز زنده ماندن محمود و تاخیر چند روزه اش در رسیدن به رفقای شهیدش، بیان همین خاطرات باشد، خاطراتی که سیدحبیب حبیب پور در قالب کتابی به نام «مردان دریایی» به چاپ رسانده است.

✍🏻متن خاطرات شهید محمود دوستانی از کتاب مردان دریایی در چند قسمت تقدیم می شود.

 

مردان دریایی (بخش سوم)

خاطره گویی شهید محمود دوستانی در خصوص عملیات والفجر ۸

شهید محمود دوستانی سه روز پس از ضبط این خاطرات به شهادت می رسد

 

قسمت نهم

خلاصه به هر زحمتي كه بود، بعد از حدود چهار الي پنج ساعت كه در كمپرسيها بوديم، به منطقة اروندكنار رسيديم و خوابيديم. صبح زود كه از خواب بيدار شدم، ديدم كه همه نماز شب ميخوانند و بعضي هم در حال تكميل كردن وصیت‏نامه هايشان هستند.
گفته شده بود كه اروندكنار جايي است كه حدود يك كيلومتر و نيم با دشمن فاصله داريم و به راحتي در تيررس خمپاره شصت آنها هستيم.
از نكات جالب اين عمليات اين بود كه ما چهار – پنج روز در همانجا، بدون اينكه دشمن پي ببرد، مانده بوديم.
همة لوازم ما جور بود. خودمان چاي درست ميكرديم و هر كس با خود مختصر اسباب و اثاثيهاي آورده بود تا دشمن از رفت و آمد زياد به حضور ما پي نبرد.
در عمليات قبلي در فاصلة پنج كيلومتري دشمن بوديم و هر چند بيشتر از دو الي سه ساعت در آنجا نبوديم، اما از بس دشمن بر سر ما آتش ميريخت، خسته و كلافهمان ميكرد. ولي اين بار، با حفاظتي كه رعايت شده بود، ما توانسته بوديم بدون اطلاع دشمن پنج روز در آنجا بمانيم.
نزديك نهر حنين در يك حسينيه مستقر شديم و چند روزي آنجا بوديم. جاي خوبي بود.
يادم ميآيد براي توجيه منطقه با چند تا از بچه ها از جمله شهيد محمدرضا شيخي كنار اروندرود رفته بوديم و محفل گرمي داشتيم. بچه هاي صميمي و باحالي بودند و آن روز خيلي خوش گذشت.
برنامة اروندكنار همراه با دعا و از جمله زيارت عاشورا بود كه مخصوصاً هر روز صبح، همراه اشك و زاري، بعد از اقامة نماز خوانده ميشد. نماز جماعت هم كه هميشه برپا بود.
بچه ها براي عمليات بيتابي ميكردند. كسي كه آمادهتر از بقية ما بود حميد كياني بود. او بيتابي عجيبي داشت و هر وقت مرا ميديد، ميگفت: «محمود، چه خبر؟ پس چرا حمله شروع نميشود؟ ميترسم دشمن بفهمد و عمليات لو برود.»
خلاصه انتظارها داشت به سر ميآمد. آن همه سختيها كه تا آن موقع كشيده بوديم، براي آن موقع بود و حاصل آن همه كار آنجا بود.
ما در يك حسينيه بوديم. در آن هواي سرد، محفل بچه ها گرم و جايمان هم خوب بود. دستشوييها كه يكي از مهمترين مشکلات عملياتهاي گذشته بود و بچه ها نسبت به رعایت طهارت در آنها حساس بودند، در بيرون از حسينيه قرار داشتند و بچه ها به نوبت، آن هم با اجازة فرماندهي، به دستشويي ميرفتند.
دم در حسينيه هم نگهباني گذاشته بوديم كه هر كس ميخواست بيرون برود با اطلاع و اجازة او بيرون برود و برگردد. بچه هاي هر گردان هم اتاقها را دوسقفه كرده بودند تا بر اثر بمباران، ويران نشوند.
هر چه به عمليات، نزديكتر ميشديم، لحظات شيرينتر ميشدند. من به اين مطلب معتقدم كه شيرينترين لحظات زندگي يك مسلمان هنگامي است كه در جبه ه است و شيرينترين لحظات يك رزمنده زماني است كه به عمليات نزديكتر ميشود؛ يعني آن لحظات و شبهاي آخر.
مسئلة مهمي كه در اين عمليات لازم بود رعايت شود و الحق توسط بچه ها رعايت ميشد، مسئلة حفاظت بود، چرا كه بر اثر عدم رعايت حفاظت، در عملياتهاي گذشته، ضربه خورده بوديم و ديگر بچه ها مسئله را درك كرده بودند و حاضر نميشدند كه سهلانگاري كنند. آنها به پرسشهاي هيچ كس پاسخ نميدادند. حتي بعضي از اوقات، راننده هايي كه به دنبال مسير بودند، از آنها سؤال ميكردند، اظهار بياطلاعي ميكردند. آنها به التماس ميافتادند، ولي بچه ها به آنها لطف ميكردند و فقط ميگفتند: ؟«نميدانيم» و آنها هاج و واج ميماندند!
هيچكس به كسي اطلاعات نميداد و حتي برخي خودشان را به بچه ها معرفي ميكردند كه مثلاً من فرمانده فلان يگان هستم، ولي هيچكدام از بچه ها نشاني يا اطلاعاتي به او نميدادند. بچه ها در پاسخ «اهل كجاييد؟»، «از كدام گردانيد؟»، «كجايي هستيد؟» و … فقط «نميدانم» را بلد بودند و بس.

 

قسمت دهم

يادم ميآيد براي انجام كاري به فرماندهي گردان رفته بودم. همه داشتند خود را آماده ميكردند. شهيد عظيم مسعودي كه از مدتها پيش خودش را براي شهادت آماده كرده بود، آمد و گفت: «خوب است امشب يك روحاني بيايد و همراه هم دعا بخوانيم.»
شايد من خيلي نام شهيد حميد كياني را برده باشم، ولي خدا شاهد است كه او به گردن ما حق دارد. او دعاخوان ما بود و هر جا كم ميآورديم، حميد دعا را ميگرفت و از اول تا آخر ميخواند و خسته هم نميشد. او به راستي يكي از سربازان امام زمان(عج) بود.
صبحهاي جمعه، مراسم دعاي ندبه برپا بود و اگر كسي ديگر دعا را ميخواند، حميد ناراحت ميشد. او ميگفت: «من بايد دعاي ندبه را بخوانم و اگر كسي قسمتي از دعا را از من بگيرد، ناراحت ميشوم. من بايد همهاش را بخوانم.»
آن دو- سه روز گذشتند و موقع رفتن فرا رسيد. آن لحظات لحظاتي حساس و فراموشنشدني بود و تنها كسي كه در آنجا بوده است متوجه سخنان من ميشود.

حاج عبدالحسین خضریان و شهید سیدجمشید صفویان

صبح روز ۲۰ بهمن ماه ۱۳۶۴، آقاي خضريان فرمانده گردان بلال آمد و گفت: «اگر خدا ياري كند، امشب عمليات است.»
به راستي اگر خدا ياري نميداد، ما نميتوانستيم هيچ كاري كنيم، چون جزر و مد آب دست ما نبود.
ماه ها براي تعيين برنامة جزر و مد و ساعت دقيق آن كار شده بود، اما در روز هفدهم يا هجدهم بهمن بود كه تمام آن محاسبات به هم خورد و تمامي فرماندهان تعجب كردند، چون شديدترين مد آمد و در حدود دو متر جهش مدي در اروندرود پديد آورد.
خلاصه روز بيستم بهمن گفتند: «امشب عمليات است.» بچه ها دلگرم شدند و قرار شد آخرين توجيهات توسط آقاي خضريان انجام شود.
بچه ها در سنگر ما جمع شدند. نيروهاي گروهان خودمان ۵۳ نفر بودند. هفت نفر از تخريبچيها و هفت يا هشت نفر از بچه هاي واحد اطلاعات و عمليات لشكر هم آمدند و جمعاً حدود ۷۰ نفر شديم كه به صورت فشرده نشسته بوديم.
بچه ها در زير نور فانوس توسط آقاي خضريان بر روي كالك توجيه شدند. پيام و آخرين تذكرات توسط اين فرمانده شجاع به بچه ها داده شد. پيامي از آقاي محسن رضايي، فرمانده كل سپاه، براي گروهانهاي غواص خطشكن آمده بود كه خودم هنوز آن را نخوانده و براي آن زمان گذاشته بودم.
وقتي آن را باز كردم و شروع كردم به خواندن، تا گفتم: «از فرماندهي كل قوا» بچه ها زدند زير گريه. همه اشك ميريختند. چون لحظات آخر بود. آن پيام پيامي عجيب و شورانگيز بود. يك كلمه كه ميخواندم، صداي گرية بچه ها بيشتر ميشد. در آن پيام آمده بود:
«به ياري خداوند، لباس بپوشيد! چشم مظلومان دنيا به شماست. چشم مادران شهدا نظارهگر شماست. اين راهي است كه امام حسين(ع) رفته است. ما دنبالهرو امام حسين(ع) هستيم.» نام امام حسين(ع) را كه ميبرديم، داغ بچه ها تازهتر و ناله و ضجهشان بلندتر ميشد.
به هر شكلي بود، پيام را تمام كردم. بغض راه گلويم را گرفته بود و خودم را به زحمت، نگه ميداشتم، ولي گرية بچه ها نميگذاشت.
ميتوان روي نيرويي كه با پيام فرماندهي اينچنين تكان ميخورد و منقلب ميشود حساب باز كرد و بچه ها همه اينگونه بودند. در پايان هم از تمام بچه ها به خاطر اينكه اگر در كارها ناراحتي از خودم و فرماندهان دسته ديدهاند، معذرت‏خواهي كردم و حلاليت طلبيدم.
در آن جلسه حميد كياني كه فرمانده دسته اول ما بود، با دست اشارهاي به من كرد و دريافتم كه ميخواهد براي بچه ها حرف بزند، چون قبلاً به من گفته بود كه در آخرين روز ميخواهم با بچه ها سخن بگويم.

 

قسمت یازدهم

اگرچه وقت تنگ بود، بچه ها را كه هنوز گريه ميكردند، به شنيدن سخنان حميد دعوت كردم. حميد برخاست و با ديدن او بچه ها زدند زير گريه. او خودش را به زحمت كنترل ميكرد. يكي– دو تا تذكر داد و از بچه ها خواست در اين ساعات آخر، دست توسل را به سوي ائمه اطهار(ع) دراز كنند و با يقين ميگفت: «قطعاً خدا و امام زمان(عج) ما را كمك ميكنند؛ چون هر چه فرموده و خواستهاند، انجام دادهايم، آنها هم ياريمان خواهند كرد.» و ميگفت: «براي بيبي حضرت زهرا(س)، خيلي بر سر و سينه زدهايم و الآن بايد به ما كمك كند و ميكند. بايد در همة لحظات، چه در آب كه خودمان را گم ميكنيم و چه در خشكي و چه در وسط صحنة جنگ، از او كمك بخواهيم. او را بايد ياد كنيم و او هم بايد به ما كمك كند و ميكند.»
او صحبتهايش را با صلابت خاص خودش ادامه داد و محكم و با يقين به امداد و نصرت الهي اشاره داشت. او حدود شش دقيقه سخن گفت و همه را به گريه واداشت و در دل بچه ها تأثير خوبي گذاشت.
بعد از سخنان حميد، دوباره بلند شدم و در رابطه با مسایل عمليات تذكراتي دادم. پس از جلسه، براي رفع برخي مشكلات لباسهاي غواصي، از جمله فين، رفتم و با ياري خدا حل شد. ساعت دقيق لباس پوشيدنمان پنج عصر اعلام شد.
نماز جماعت ظهر و عصر هم خوانده شد. نمازي كه بچه ها روحية بالایي نشان ميدادند. بعد از نماز، زيارت حضرت زهرا(س) را خوانديم، آن هم با چه ناله و ضجه هايي!

شهید حسین انجیری

ناهار را خورديم و چون سرم درد ميكرد، كمي دراز كشيدم، ولي از هيجان عمليات، بيدار شدم و كنار بچه ها رفتم.
همان موقع حميد آمد و گفت: «بيا برويم براي خداحافظي با بچه ها.» به خوبي به ياد دارم كه من بودم و حميد كه حسين انجيري صدايم كرد و گفت: «محمود پس من چه؟» چون كفش كتاني به پا داشت، ايستاديم. او رفت و پوتينهايش را پوشيد و با يكي ديگر از بچه ها آمد و چهارنفري براي خداحافظي با بچه ها حركت كرديم.
اول با بچه هاي گروهان فتح خداحافظي كرديم و حلاليت طلبيديم. از آنجايي كه وقت كم بود، عجله ميكرديم. حميد مثل گذشته ميگفت: «بگذار درست خداحافظي كنيم!»
بعد از آن نزد بچه هاي گروهان قائم رفتيم و آنها را هم زيارت كرديم، از جمله شهيد عبدالمحمد مشاك كه او نيز دلاوري از دلاوران گردان بود. او جواني خدايي و پاك بود. خدا را ديده بود و همة پرده ها از جلوي چشمانش برداشته شده بود. وقتي به او نگاه ميكردم، ميديدم كه وجودش در خدا حل شده است. برادر فرج ا… پيكرستان كه ما را ديد، گفت: «باز هم آمدي ما را به گريه بيندازي؟» در آنجا امير پريان هم بود و توانستيم با همه خداحافظي كنيم.
پس از خداحافظي به مقر خودمان برگشتيم. لباسهايمان را پوشيديم و حدود ساعت ۴:۳۰ عصر بود كه آماده شديم.
در حياط گروهان، يكي از بچه ها روي يك بلندي رفت و پيام آقاي عبدالمحمد رئوفي، فرماندهي لشكر، را براي بچه ها خواند. خود آقاي رئوفي هم آمده بود براي خداحافظي. چون جمعيت زياد بود، از حياط خارج شديم و رفتيم پشت آن خانه كه يك منطقة باز بود. بچه هاي ديگر هم آمده بودند. چند نفر ديگر، از جمله حاج آقا عابدي، حاج صادق آهنگران، حاج محمدحسن كوسهچي (معاون فرماندهي لشكر)، حاج غلامحسين كلولي (از فرماندهي لشكر) هم حضور داشتند.
در همانجا حاج آقا عابدي چند جمله صحبت كرد و پس از آن برادر آهنگران، آيةالكرسي را خواند و همگي با او زمزمه كرديم. برادر سيد جمشيد صفويان هم برايمان سخن گفت و بعد مراسم خداحافظي آخر شروع شد.

⭕️⭕️ ادامه دارد …

 

پخش و دانلود فایل صوتی بخش سوم خاطره گویی شهید دوستانی تقدیم به مخاطبان الف دزفول

 

از اینجا دانلود کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا