خاطره شهداصوت

مردان دریایی (بخش دوم)

روایت عملیات والفجر 8 از زبان شهید غواص محمود دوستانی دزفولی

بالانویس:

🔅 «شهید محمود دوستانی دزفولی» فرمانده گروهان غواص گردان بلال دزفول ، پس از عملیات والفجر۸ و شهادت صمیمی ترین رفقایش ، با دلی سوخته به دزفول برمی گردد.

🌷شهادت «حمید کیانی» به تنهایی کمر محمود را شکسته است. محمود، ساکت ترین غواص اروند رود، به اصرار هادی عارفیان، عبدالامیر مطیع رسول و محمدحسین درچین با اصرار های مکرر قبول می کند که چند دقیقه از خاطرات عملیات والفجر۸ بگوید. آن چند دقیقه، سه ساعت شده و برای همیشه در تاریخ ثبت می شود و محمود سه روز پس از بیان این خاطرات به شهادت می رسد.

✅شاید رمز و راز زنده ماندن محمود و تاخیر چند روزه اش در رسیدن به رفقای شهیدش، بیان همین خاطرات باشد، خاطراتی که سیدحبیب حبیب پور در قالب کتابی به نام «مردان دریایی» به چاپ رسانده است.

✍🏻متن خاطرات شهید محمود دوستانی از کتاب مردان دریایی در چند قسمت تقدیم می شود.

 

مردان دریایی (بخش دوم)

خاطره گویی شهید محمود دوستانی در خصوص عملیات والفجر ۸

شهید محمود دوستانی سه روز پس از ضبط این خاطرات به شهادت می رسد

 

قسمت چهارم

شب به آبادان رسيديم و شام را در آشپزخانه لشكر ۷ ولي‌ عصر(عج) خورديم. فردا مي‌بايستي كاري را كه به ما محول كرده بودند انجام می‌دادیم، ولي چون دير شده بود، انجام نشد.

فردا من و عسكري و حميد محمودنژاد و مسعود اكبري به منطقة اروند رفتيم و از روي دكل، منطقه را ديد زديم. شب مي‌بايست به عنوان نيروي اطلاعاتي از آب بگذريم و در خاك دشمن، موانع را شناسايي كنيم و برگرديم.

شب جمعه بود. بعد از نماز، وقت نكرديم دعاي كميل را بخوانيم، چون با توجه به وضعيتي كه آب داشت، نمي‌شد زياد معطل شد.

آن شب سه نفر بوديم: من و برادر شهيد عبدالنبي‌ پور‌هدايت و يكي ديگر از بچه ها. لباس پوشيديم و به آب زديم. فقط يك نارنجك با خود داشتيم.

حدود دو ساعت كنار اروند رود منتظر بوديم تا شرايط حركت، يعني حالت سكون در آب ايجاد شود.

هوا خيلي سرد بود. نشسته بوديم و چون دو-‌  سه بار در آب رفته بوديم، سرما بر ما اثر كرده بود. خدا رحمت كند عبدالنبي‌ پور‌هدايت را كه گفت: «محمود! پانزده دقيقه است كه از سرما مي‌لرزم و حالا نوبت توست كه بلرزي!»

به نوبت در آب مي‌رفتيم و برمي‌گشتيم تا حالت جزر و مد آب را به دست آوريم و حركت كنيم. نفر اول رفت و بعد از آن، نفر دوم كه عبدالنبي‌ پور‌هدايت بود و هي دعا مي‌كرد كه نوبت من هم بشود، ولي با رفتن او در آب، شرايط فراهم شد و نوبت من نشد.

آب جزر شد و حركت كرديم. در اول مسير، هر سه نفرمان به خاطر حساس بودن منطقه، به درگاه خداوند دعا كرديم كه خداوند به ما نظري داشته باشد تا به راحتي و بدون مشكل، مأموريت را انجام دهيم و برگرديم.

حسن اولين نفر بود، من نفر دوم و عبدالنبي، كه دست در دست او داشتم، نفر سوم. فين مي‌زديم و مي‌رفتيم. حدود ۴۰ دقيقه فين زديم. با نشانه‌اي كه از ستاره ها گذاشته بودم، احساس كردم كمي به سمت چپ منحرف شده‌ايم، ولي كسي كه راهنماي ما بود گفت كه درست مي‌رويم. بعد از رسيدن به محل، دريافتيم كه اشتباه آمده‌ايم.

در آنجا حدود ۱۵ متر با دشمن فاصله داشتيم. از همان‌جا حدود ۱۱۰متر به عقب آمديم و مقداري به سمت راست كشيديم. از آنجا مسيرمان را درست كرديم و به جاي مورد نظر رسيديم.

شهید حمید محمود نژاد

موانع دشمن را با چشم خود ديديم. من زير لب دعا مي‌خواندم. عبدالنبي را همان‌جا گذاشتيم و خودمان فينها را درآورديم و داخل موانع شديم. در موانع دوم هم يكي ديگر از بچه ها را گذاشتيم و به داخل رفتيم و به خاطر اصراري كه فرماندهان داشتند و گفته بودند كه زياد داخل نشويم، ما نيز بيشتر از آن داخل نرفتيم و از مانع دوم نگذشتيم. حدود يك ساعت در آنجا مانديم و دربارة وضعيت موانع و منطقه صحبت كرديم.

اين كارها براي اين بود كه مدتي ديگر مي‌بايستي آنجا عمليات می‌شد و بايد قبل از آن، كسي شناسايي روي منطقه داشته باشد؛ مخصوصاً وقتی كسي  مي‌خواهد عمليات كند، مي‌بايستي تجاربي در اين منطقه داشته باشد. آن شب حدود يك ساعت‌ و نيم در خط دشمن مانديم و منطقه را به خوبي شناسايي كرديم و بحمد ا… دشمن متوجه قضيه نشد.

بعد از شناسايي، دوباره با نام خدا شروع به بازگشت كرديم و به سوي ساحل خودي آمديم. در آن هنگام به دليل مد، آب زيادي موج مي‌زد كه باعث بروز مشكلاتي در برگشت ما شد و هر كدام از ما حدود دو پارچ آب خورديم! با لطف خدا، به همان‌جا رسیدیم كه فكر نمي‌كرديم برسيم و درست جايي كه مي‌بايستي مي‌آمديم، از آب بيرون آمديم و آنقدر دقيق رسيده بوديم كه اول باور كردنش مشكل بود.

در مسير بازگشت، در روي خشكي، ترس از نيروهاي خودي بيشتر بود تا دشمن و از دور صدا مي‌زديم: «نگهبان! نگهبان!» ترس ديگر از شيارهايي بود كه در آن منطقه بود. آن شب چندين بار در آن شيارها افتادیم كه در چولانهاي بلند بودند و بر اثر تاريكي، آنها را نمي‌ديديم. به خوبي به ياد دارم وقتي عبدالنبي در شياري مي‌افتاد و درمي‌آمد صدا مي‌زد: «محمود! اين بار نوبت توست و من همان موقع در شيار مي‌افتادم.»

 

قسمت پنجم

آن شب، به خاطر همين مشكلات، خيلي اذيت شديم، ولي به هر حال خودرويي كه منتظرمان بود سوارمان كرد و حدود ساعت چهار صبح به مقر رسيديم.
خيلي گرسنه بوديم و با زحمت زياد، با كتري كمي آب آورديم و سر و صورت خود را شستيم. عبدالنبي نيز مثل مادري مهربان به ما رسيدگي كرد. او با كمي سيبزميني غذايي درست كرد و تا نخورديم، نگذاشت بخوابيم.
فردا صبح، با همان برادران، به دزفول برگشتيم.
به مقر گردان كه رسيديم، همۀ بچه ها بودند. احساس ميكرديم كه روزها روزهاي آخر است. چند روز در آنجا مانديم و فرماندهان را در مورد عمليات توجيه كرديم و آخرين آموزش نيرو، كه رزم شبانه بود، آماده شد.
منطقهاي كه ميبايست در آنجا عمليات فرضي انجام میدادیم، هيچ شباهتي به منطقة عملياتي نداشت و نبايد كسي نيز از اين مسئله بويي ميبرد و نميبايد به كسي چيزي ميگفتيم. مثل اين بود كه مقداري شيشة خردشده در دهان كسي بريزند و به او بگويند: «حرف بزن!» وقتي هم به آموزشهاي آبي- خاكي ميرفتيم، هر كسي ميپرسيد: «چه خبر است كه اين آموزشها را ميبينيم؟» نميتوانستم چيزي بگويم.
يادم است در آموزشهاي نخلستان كه مجبور بوديم در نخلها – آن هم شبانه – آموزش ببينيم، شهيد محمد كياني ميگفت: «بابا، اين چه آموزشي است كه ميبينيم و چه لزومي دارد؟» ولي بعدها كه توجيه شد و از جريان آگاهي يافت، معذرتخواهي كرد و گفت: «ببخشيد! من نميدانستم و اشتباه كردم كه معترض بودم.»
مانور شب آخر آغاز شد. گروهان غواص با تمام تجهيزات خود وارد عمل شد و از اولين نيروهايي بود كه به آب زد. آنجا همگي دريافتيم كه هيچ تواني نداريم. اين را از فرماندهي گردان تا آخرين نفر از نيروها دريافته بودند و آن شب همگي به اين پي برديم كه اگر قرار است كاري شود، بايد خدا انجامش دهد، نه ما.
در آن شب، خودم -كه خيلي آموزش ديده بودم- زير آب رفتم. بيشتر بچه ها مثل من اذيت شدند، چون اگر يك لحظه فين نميزدند، زير آب ميرفتند.
مانور را، به هر قيمتي بود، انجام داديم و بحمد ا… خوب اجرا شد. دستة شهيد حميد كياني، بدون اطلاع ديگران، خطشكن و اول شناخته شد و همت و ثبات قدم و استواري او باعث شد كه كسي جز او را اول قرار ندهيم. خودش هم بارها گفته بود: «محمود! نكند من نفر دوم نيروهاي خطشكن باشم. اگر خودت جلوي من باشي، باش، ولي كس ديگری جلوتر از من نباشد!»
آن شب بچه ها حدود نيم ساعت در ساحل خوابيده و از شدت سرما يخ زده بودند و ميلرزيدند. لباسها حتي تا شب آخر هم كامل نبودند. بعد از پايان مانور، با قايق، بچه ها را به مقر آورديم.
همان شب بچه ها را روي اسكله به خط كردم و براي آنها سخن گفتم. به آنها گفتم: «بچه ها! خودتان همه چيز را ديديد و دريافتيد ما كه ۴۵ روز دوره ديدهايم، در عمل، هيچ نبوديم.» در آنجا از آنها پرسيديم: «كداميك از شما آب نخورد؟ كداميك از شما خفه نشد؟» هيچكس دست بلند نكرد، چون همه آب خورده و خفه شده بودند.
بچه هايي كه از آموزش برگشته بودند از سوي برادران ديگر سؤال و جواب ميشدند كه: «شما آبادان رفتهايد؟» ولي هيچكس حرفي نميزد. يكي از بچه ها جلو آمد و گفت: «به نظرم اين بار عمليات در منطقة آبادان است.» ميخواست چوب در تاريكي پرتاب كند تا نتيجه بگيرد، ولي با يك حركت، ذهنش را منحرف كردم و گفتم: «اگر عمليات آبي است پس در مانور، آن تپه ها و شيارها چه بود؟» با اين سخن، نظرش را عوض كردم.
من خودم نيز كه بارها به خط دشمن رفته بودم، به يقين نميدانستم كه بالاخره در آنجا عمليات ميكنيم يا نه، چون براي رفتن به آنجا ميبايست لباس غواصي میداشتیم و از اساسيترين و ابتداييترين اركان غواصي، لباس غواصي است و ما لباس كافي و درست و حسابي نداشتيم.

شهید محمود دوستانی نفر دوم از راست

قسمت ششم

چند روز پس از مانور، حدود پانزدهم دي ماه بود كه به سمت منطقه حركت كرديم و در راه با بچه ها خيلي خوش گذشت.
آن روز هم، مثل هميشه و قبل از حركت، آن چهار سوره كه با قل شروع ميشوند را تلاوت ميكرديم كه سفر به خير بگذرد. آنجا هم صداي شهيد حميد كياني بلند بود و بچه ها با او تكرار ميكردند. حدود پنجاه و چهار نفر بوديم و وقتي به آنجا رسيديم، هنوز هيچكس از جزئيات منطقه چيزي نميدانست.
محلي كنار بهمنشير براي نيروها آماده شده بود. شب كه به آنجا رسيديم، در يك مرغداري بزرگ كه براي ما در نظر گرفته شده بود، جا گرفتيم. آنجا پر از بوي مرغ و تخم مرغ و ساير فضولات بود. گفتند: «گروهانهاي گردان بلال بايد تا فردا صبح در اينجا بخوابند.» بچه هایی كه بازيگوش بودند با ديدن مرغداري، صداي مرغ و خروس از خود درميآوردند و داد و بيداد ميكردند.
در آن شب يك خانه براي خودمان پيدا كرديم و گروهان غواص مالك را در آن جا داديم. من و شهيدان حميد كياني و حسين انجيري و برادران عزيز حاجي محمد سعادت و حاج عليرضا زماني رفتيم در واحد بسيج خوابیدیم كه الآن بمباران شده است.
قبل از اذان صبح از خواب بيدار شدم. دوباره قامت رشيد حميد را در حال نماز و نيايش ديدم و خجالت‏زده شدم؛ با آن حالتي كه واقعاً خاص خودش بود. او در حالي كه اوركت خود را بر دوش داشت و كلاهش را روي سر گذاشته بود، نماز شب ميخواند. بچه ها هم بيدار شدند. نماز خوانديم و كارها را شروع كرديم.
اين را بگويم كه فقدان حميد ما را كشته است و چون بچة خوب و بامعرفتي بود. كه همه چيز او براي ما الگو بود و مدتها بود كه مانند برادر در كنار هم بوديم.
يك يا دو روز در آنجا بوديم و بالاخره به ما لباس غواصي دادند، اما چه لباسهايي! من قبلاً پيشبيني كرده و به بچه ها گفته بودم كه ممكن است لباس نباشد و ما بدون لباس در صحنة جنگ وارد شويم. گويا آن پيشبيني داشت محقق ميشد.
پوشيدن لباسها برايمان مصيبتي شده بود، چون اصلاً متناسب ما نبودند و در هر جلسهاي، حرف از لباسها و بدي آنها بود.
در جلسهاي كه فرماندهان گروهانهاي غواص از گردانهاي بلال، حمزه و عمار، از لشكر هفت ولي عصر(عج) شركت داشتند، آقاي عبدالمحمد رئوفي، فرمانده لشكر، اولين توصیهاش دربارة گله نكردن از لباسهاي غواصي بود و ميگفت: «كسي از لباسها صحبت نكند.»
اين جريان لباس زبانزد خاص و عام شده بود و حتي بچه هاي خشكي هم دنبال تهية لباس ما بودند. همين بدي لباس باعث شده بود كه پاهاي بچه ها زخمي شوند، چون فينها تنگ بودند و به پاي بچه ها فشار ميآوردند و كف پاهايشان زخمي ميشد. به همين دليل نميتوانستند به تمرين غواصي بيايند و وارد آب شوند، چون به داخل آب كه ميرفتند، پاهايشان عفونت ميكرد. در اينجا هم بچه ها از خودشان مايه گذاشتند و به راستي خدا كه اين زحمات را ديد، اين پيروزي بزرگ فتح فاو را به ما عنايت كرد.
كمكم لباسها كامل شدند و چون گشاد بودند، براي درست كردنشان يك خياط از لشكر آمده بود و آنها را بر اساس اندازة بچه ها كوچك و بزرگ ميكرد، به طوري كه ميگفتند استاندارد شدهاند.
يك شانس كه آورده بوديم آن بود كه از فرماندهي لشكر دستور آمده بود كه لباسها تا شب عمليات دستنخورده باقي بمانند و بيشتر از يك بار آن هم براي اندازهگيري، آنها را نپوشيم. ديگر از تمرين معاف بوديم و قرار شد تا شب عمليات در آب نرويم و به همين دليل، خاطرمان جمع بود.
بعد از مستقر شدن، مشكل لباسهاي غواصي هم حل شد. جلسات متعددي برگزار شد تا توجيه صورت بگيرد، ولي هنوز بچه هاي ديگر خبر نداشتند. حدود بيست نفر از گروهان پنجاه نفري از عمليات، مطلع بودند، ولي به بقيه چيزي نميگفتند و آن سي نفر هم اطلاع نداشتند و اين نشاندهندة اين است كه حفاظت به چه اندازه رعايت شده بود.

 

قسمت هفتم

كسي كه در كنار تو بود همه چيز را ميدانست، ولي تو، كه در كنار او بودي، هيچ نميدانستي و اين در حالي بود كه تمام مسایل در سينة او بود. او هيچ نميگفت و تو هيچ نميپرسيدي و اين رعايت حفاظت را ميرساند كه باعث پيروزي در اين عمليات شد. اينها نشاندهندة پايبندي بچه ها به احكام اسلام و شرع بود، چون گفته شده بود كه شرعاً نبايد به كسي چيزي بگوييد.
گردان نماز جماعت و ناهار وحدت باحالي داشت. همانجا در روستاي خضر و در كنار آب بهمنشير، بعد از نمازجماعت، ناهار را با بچه هاي گردان خورديم.
آن روز همان روزي بود كه خياط لشكر با چند نفر از كارگردان زيردست خود براي تنگ كردن لباسهايمان آمده بود. خياط فردي باحال بود و براي بچه ها لطيفه تعريف ميكرد و بچه ها را ميخنداند.
خدا رحمت كند جمال قانع را! آن روز راديويي در دستش بود كه به طرف ما آمد. وقتي رسيد، پرسيد: «آيا خبر را شنيدهايد؟»
تا اين را گفت، تمام بچه ها به او خيره شدند تا خبر را بگيرند و پرسيدند: «چه خبر شده؟» او در آنجا خبري را به ما داد كه اصلاً در آن زمان انتظار آن را نداشتيم. او گفت: «آيتا… قاضي فوت كرده است و همين الآن اين خبر را راديو اعلام كرده است.»
با شنیدن اين خبر، تمام شور و شادي نزديكي عمليات به غم تبديل شد و اندوه سراپاي بچه ها را فراگرفت؛ غم كسي كه براي همه مردم دلسوزي ميكرد و براي بچه بسيجيها يك پدر بود.
آن محفل شادي به مجلس غم تبديل شد و بچه ها همه سكوت كردند و فاتحه خواندند. آنها سرها را از تأثر تكان ميدادند.
اولين سخنان را حميد گفت. او گفت: «ميدانستم اينطور ميشود. قدر اين پيرمرد بزرگوار را ندانستيم تا از ما گرفته شد.»
حميد مثل بقية بچه ها بسيار ناراحت بود و با همان ناراحتي و از سوز دل، از بزرگواري آن امام جمعه مهربان و آن پدر خوب دزفوليها ياد ميكرد و بچه ها با سخنان او اشك ميريختند.
آن اجتماع با اندوه و گريه به پايان رسيد و همه بلند شديم و به محلهاي استقرار خود در منازل آن روستا رفتيم.
به محل گردان كه رسيديم، ديديم بچه هاي تبليغات همت كرده و به سرعت محل را سياهپوش كردهاند. در نماز مغرب و عشاي آن شب هم يادي از آن پيرمرد نوراني شد و همة بچه ها در اندوه و غم بودند. پس از نماز هم مراسم عزاداري انجام شد و چون در ايام فاطميه و سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) قرار داشتيم، با ياد او شب بعد نيز عزاداري باشكوهتري برپا شد.
بچه ها در سوگ آن پير دلسوز كه براي اسلام و انقلاب و دزفول و از پيش از پيروزي انقلاب تا بعد از آن و در دوران جنگ، زحمتهاي زيادي كشيده بود اشك ميريختند. آن شب بود كه بچه ها احساس يتيمي كردند و عزاداري را تا دير وقت طول دادند.
مراسم رحلت آيتا… قاضي گذشت تا آنكه شنيديم پيكر او به خاك سپرده شده است و حميد همانجا گفت: بايد نماز ليلةالدفن بخوانيم. او بلند شد و جلوي بچه ها ايستاد. او نماز ميخواند و بچه ها تكرار ميكردند. آن شب همه با هم نماز ليلةالدفن را خوانديم و براي روح آن مرحوم دعا كرديم. اميدوارم كه خداوند درجات او را متعالي گرداند!
در آن ده – دوازده روز كه در منطقة بهمنشير بوديم، هر لحظه كه به عمليات نزديكتر ميشديم، حالات بچه ها بيشتر عوض ميشد. آنهايي كه قبلاً هم جبه ه بودهاند، عوض شدن حالات را درك ميكردند. بيشتر شبها كه از خواب بلند ميشدم، ميديدم كه همه نماز شب ميخوانند و اصلاً كسي نيست كه نماز شب نخواند.
خدا رحمت كند جليل شريفي را! از بچه هاي كميتة اهواز بود كه با ما بود و دو- سه فرزند داشت. وقتي به او گفته بودند كه براي غواصي، نيرو نياز است، التماس كرده و به جبه ه آمده بود. او واقعاً يك مرد بود، با روحيهاي عالي و چهرهاي مصمم.
از ديگر مراسمی كه در آنجا انجام ميشد، رفتن به دوی صبحگاهي بود و صداي شهيد جمال قانع در آن دوی صبحگاهي، تكميلكنندة روحية بچه ها بود.

قسمت هشتم

وقتي بچه ها خسته ميشدند، به دنبال جمال ميگشتيم و او هم با اشارة من شروع به خواندن ميكرد و از فضایل حضرت علي(ع) ميخواند، از شعارهاي دزفولي و محلي گرفته تا انواع و اقسام شعارها و رجزها و به همين دليل اگر صد كيلومتر هم ميدويديم، كسي متوجه نميشد.
از ديگر برادران كه شعار ميدادند، برادر شهيد عبدالنبي پورهدايت بود كه صداي رسايي داشت و وقتي بچه ها خسته ميشدند، به من اشاره ميكردند: «لااقل عبدالنبي را بگو شعار بگيرد تا خستگيمان در بيايد.»
فرماندهان دسته ها و تيمها بر اساس كالك، توجيه ميشدند و در مورد مانور خودمان، برنامهريزي كرديم كه چه كسي اول باشد و چه كسي آخر.
بعد از حدود سيزده روز، يك روز صبح زود، آقاي عبدالحسين خضريان فرماندهي گردان گفتند كه بايد حركت كنيم. سه روز قبل از آن هم سيد جمشيد صفويان معاونت گردان سخنراني كردند و در سخنان خود از عملياتها و برنامه هاي گذشته ياد كردند. بعد از آن يك «يزله» گرفتيم مثل عملياتهاي گذشته كه زمين را ميلرزانيد. بچه ها پر از شور و حرارت بودند و سر از پا نميشناختند و فريادهاي شادي و «اليوم يوم الافتخار» آنها فضا را پر كرده بود.
در آنجا شهيد حميد كياني با شوري عجيب براي بچه ها شعار ميداد. بچه ها تمام نخلستان را دور ميزدند و براي آخرين بار يزله ميگرفتند. در آن روز بچه ها حسابي روحيه گرفتند و شارژ شدند.
شايد تا آن زمان اين نخلستانهاي بهمنشير و خاك و فضاي آن چنين افرادي را با چنين برنامه هايي نديده بود و بيشك دیگر هم نخواهد ديد. كي خاك بهمنشير افرادي را ديده بود كه شبها نماز بخوانند و روزها فعاليت بدني فراواني داشته باشند؟
بعد از چند روز گفتند كه بايد از اينجا حركت كنيم و تذكراتي هم دادند كه ميبايست رعايت ميشدند. همانجا هم آخرين جلسه تشكيل و آخرين تذكرات داده شد.
يكي از نكات حساس اين عمليات حفاظت بود كه به شدت رعايت ميشد و به همين دليل قرار بود با كمپرسي به عنوان بار گِل! حركت كنيم، چون تقريباً در آن محور، خودرويي جز كمپرسي رفت و آمد نداشت.
در هنگام حركت حاجآقا عابدي، روحاني بسيجي لشكر، قرآن را بالا گرفته بود و بچه ها از زير آن رد شدند. يكي يكي از هم حلاليت ميطلبيدند. آنجا حالات روحاني بچه ها اوج گرفته بود.
نزديك غروب بود كه با كمپرسي حركت كرديم. در راه بسيار اذيت شديم و هر دقيقه، بر اثر دستاندازهاي مسير، به بالا پرت ميشديم و محكم به كف كمپرسي ميخورديم. مسيري كه كوتاه بود و ميبايست حدود يك ساعت طي میکردیم، حدود چهار ساعت طول كشيد، آن هم با آن آزار و اذيت دستاندازها.
برادراني كه جبه ه بودهاند ميدانند در هر عمليات، با صلوات فرستادن و سردادن شعار و پرچمهايي كه در دست بچه ها در اهتزاز بودند، حركت ميكرديم. ولي اين باربه خاطر مسایل امنيتي و حفاظتي ميبايست در كمپرسي و بدون سر و صدا در حالي كه حتي پرچم هم با خود نداشتيم، به عنوان بار گل به خط مقدم ميرفتيم. كه الحمدالله دشمن هم متوجه نشد.
در اينجا بايد از گروهانهاي پياده و خشكي نيز يادي شود، چون اگر از آنها نام نبرم، شايد بيانصافي باشد، چرا كه خدا ميداند آنها در اين عمليات چه زحمتهايي كشيدند.
هيچ وقت چهرة خستگيناپذير و مصمم شهيد فرجا… پيكرستان را از ياد نميبرم كه با چه عشق و علاقهاي در نخلستانها به بچه هاي دسته خود، جنگ در نخلستان را آموزش ميدادند و تمرين ميكردند!
شايد بتوان گفت كه تمرينهاي نيروهاي پياده و خشكي مشكلتر از آن ما غواصها بودند؛ چون لباسي كه ما داشتيم متناسب با آب بود، ولي آنها لباسشان عادي بود و وقتي به گل و باتلاق ميزدند، خيلي اذيت ميشدند. يادي هم ميكنم از شهيدان عزيز عبدالمحمد مشاك و مسعود پامار كه واقعاً زحمت ميكشيدند.

ادامه دارد . . .

 

پخش و دانلود فایل صوتی بخش دوم خاطره گویی شهید دوستانی تقدیم به مخاطبان الف دزفول

 

از اینجا دانلود کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا