خاطره شهدا

رشید ایستاده بر قله ی نور

روایت لحظه به لحظه شهادت شهید عبدالرضا رشیدعلی نور در عملیات بیت المقدس

 

روایت لحظه به لحظه شهادت شهید عبدالرضا رشیدعلی نور در عملیات بیت المقدس

بالانویس۱:

نامش «عبدالرضا رشید علی نور» است و چقدر نامش به خودش می آید. انگار تمام خصلت هایش را خلاصه کرده اند در نامش چرا که در بندگی و اطاعت همیشه «عبد» است و در هر فراز و نشیبی از زندگی به رضای حق «رضا»ست. «رشید» تفسیر قامت کشیده و سبزه و جذابش است و «نور» توصیف لبخندی است که چهره اش بدون آن قابل تصور نیست و البته تفسیر نمازهای عاشقانه ای که می خواند و تو دوست داری کنجی بنشینی و آن قامت به نماز ایستاده را تماشا کنی و حظ کنی.

بالانویس۲:

اینکه عبدالرضا چگونه خودش را بعد از ۳۹ سال از پروازش و در سالروز شهادتش نشان داد، نباید به تقدیر گره زد. باید این رجعت خاطرات عبدالرضا را گره زد به اراده ی آدم ها. به اراده ی یک نفر که خواست از عبدالرضا بداند ویک قدم برداشت و عبدالرضا هم ده قدم جلوتر آمد و خودش را نشان داد.

حس می کنم مَثَل «شهدا» مَثَلِ «امام» است و «مَثَلُ الإِمامِ مَثَلُ الكَعبَةِ؛ إذ تُؤتى ولا تَأتي » که مَثَل امام مَثَلِ کعبه است که باید به سوی او شتافت نه اینکه منتظر شد که او به سمتشان بیاید.

باید به سمت شهدا حرکت کرد و سپس دید و حس کرد آنچه را که دیدنی و حس کردنی است.

 

رشید ایستاده بر قله ی نور

از بچه های مسجد زینب است و با اینکه سن و سالی ندارد، خاک جبهه خورده است و جنگ دیده و پهلوان. بین بچه ها بیشتر صدایش می کنند «رضا رشید».

ظهر قبل از عملیات بیت المقدس است و شب گردان یاسر باید در ماموریتی مهم و حساس از میان مواضع دشمن بگذرد و خود را به جاده اهواز – خرمشهر برساند و جاده دسترسی دشمن را قطع کند.

باز هم «رضا رشید» وسط میدان است. آماده و قبراق و سرشار از روحیه. باز هم رضاست و آرپی جی اش و شور و شجاعتی حیرت انگیز که از او یک شکارچی کم نظیر تانک ساخته است. با اینکه هفده ساله است ، اما معلوم نیست این همه جگرداری و رشادت و روحیه جنگاوری را از کجا آورده است.

حاج کریم فضیلت ، فرمانده گردان یاسر دارد نحوه ی عبور گردان را در نیمه شب و از بین مواضع و میادین مین دشمن تشریح می کند و از احتمال نبردی تن به تن با نیروها و تانک های دشمن حرف می زند.

اینجاست که انگار شور تزریق می کنند بین رگ های رضا. مثل همیشه چفیه ی سیاهش را بسته است دور پیشانی اش. چشمانش پر از شوق می شود و دلاوری و جنگندگی اش را می ریزد در تُن صدایش و مردانه رجز می خواند:

« از تانک هایشان جز آهن پاره هایی باقی نخواهیم گذاشت… به یاری خدا زمینگیرشان می کنیم.»

و حالا آرپی جی زن ها شوخ طبعانه می افتند به کَل کَل و کُری خواندن. چه زیبا و عاشقانه مرگ را بازی گرفته اند این بچه ها.  انگار رویارویی «تن و تانک» افسانه ای شیرین باشد برایشان ، رجز می خوانند برای هم.

«سید باقر وسمه گر» را بچه ها صدا می کنند : «استاد باقر»

علاقه استاد باقر به رضا وصف نشدنی است. نیت کرده است روی رضا را کم کند. بی مقدمه می آید وسط و رو به رضا می گوید: «نمی گذارم یک تانک هم سهم تو شود…»

چهره ی رضا می شود یک لبخند شکفته و آرپی جی اش را روی دست می گیرد و رو به استادباقر می گوید: «مگر از روی جنازه ی من رد شوی که بگذارم از تانک ها چیزی سهم تو شود»

تلفیق غروب و صدای اذان و نماز و مناجات بچه ها چقدر تفسیر شب عاشوراست که گفته اند : « لَهُمْ دَوِیٌّ کَدَوِیِّ النَّحْل» زمزمه هایی شبیه کندوی عسل تا آسمان اوج گرفته اند.

گردان یاسر حرکت می کند.آرام. به آرامش حرکت ابر بر سینه ی آسمان. از حوالی نیروگاه  انرژی اتمی  دارخوین از کارون می گذرند و به سمت جاده اهواز – خرمشهر راهی می شوند. نفوذ به حوالی ۱۲ کیلومتری رسیده است که نقش و نگار آسمان ، اذان صبح را بشارت می دهد.

همه مشغول نماز می شوند. هم جنسِ نمازها تفاوت کرده است و هم روح نمازها. پاها روی زمین است و دل ها چسبیده به سقف آسمان. «رضا رشید» هم کنجی مشغول نماز است. با پوتین و تجهیزات آویزان شده به او. فقط قبضه آرپی جی اش را گذاشته است زمین و همان چفیه سیاه معروف را از پیشانی اش باز کرده است تا طعم سجده را شیرین تر بچشد.

اینکه می گویند چهره ی برخی ها آن دم آخر نورباران می شود، افسانه نیست. هر کس رضا را در آن نماز صبح دیده است، شهادت به این نور ساطع شده از چهره اش داده است.

خط ها شکسته و عملیات آغاز می شود. نیروهای بعثی از پشت سر گردان یاسر در حال فرار در بیابان ها هستند که ناگهان ده ها تانک عراقی آن سوی جاده خودنمایی می کنند. صف گرفته و آماده ی نبرد. یکی یکی از سنگرهای تانک بیرون می آیند و آرایش می گیرند و شاخ و شانه می کشند.

طولی نمی کشد که باران گلوله های تانک ها و توپخانه دشمن روی گردان یاسر بارش می گیرد و درگیری آغاز می شود.

«رضا» یک گلوله آرپی چی در قبضه اش می گذارد و مردانه برمی خیزد. از خاکریز عبور می کند و با سرعت خودش را می رساند به جاده. او را دیده اند و سیبل گلوله های نیروهای عراقی می شود، اما انگار نه انگار. استوار و مردانه می دود.این همه پهلوانی چگونه در یک قامت ۱۷ ساله جا شده است را فقط خدا می داند. نیروهای خودی هم از این سمت پشتیبانی اش می کنند و خودش را به جانپناهی کوچک می رساند.  تمام قد می ایستد و شلیک می کند و گلوله اش پیش پای تانک عراقی منفجر می شود. ابهت تانک پیش عظمت رضا کم می آورد و عقب می رود.

انگار آسمان هم محو تماشاست. رضا می نشیند و دوباره آرپی جی اش را مسلح می کند و تمام قد می ایستد به نشانه رفتن. چقدر دیدنی است آن هیبت آن قامت رشید با آن چفیه سیاهی که به پیشانی بسته است و دوباره شلیک و دوباره انفجار.

بچه های آرپی جی زن دیگر هم از جاده سرازیر شده اند تا به دل تانک ها بزنند. حجم آتش دو طرف بالا گرفته است. چیزی شبیه قیامت در حال شکل گرفتن است. اما نه از ترس خبری هست و نه از اضطراب. انگار مرگ اینجا برای کسی هول آور و هراس انگیز نیست. مردانه می جنگند و سینه سپر می کنند.

تانک های عقب نشسته، دوباره آرایش می گیرند و رو به جلو حرکت و شلیک می کنند. رضا دلاورمردانه هنوز می جنگد. باز هم استوار می ایستد و نشانه می گیرد و اینبار همزمان با شلیک ، شلیک دیگری که رضا را نشانه گرفته است، همه چیز را به هم می ریزد.

دقت سرباز عراقی است یا قدرت سرنوشت و یا جذبه آن پیشانیِ لذتِ سجده چشیده که تیر راهش را از بین آن چفیه ی سیاه باز می کند و می نشیند بین ابروهای رضا.

آن طرف تانک آتش می گیرد و این طرف دل مادری که چشم انتظار برگشتن شاخ شمشادش دست به دعا نشسته است.

چشم های باز رضا دارد آسمان را تماشا می کند و چشم های ماه ، ستاره های چشم رضا را. آن صورت سبزه چقدر سفید جلوه می کند و آن نور لبخند، چه دلنوازتر برای مهتاب دلبری می کند.

و «رضا رشید» یا همان « عبدالرضا رشید علی نور» در ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۶۱ ، در همان سن ۱۷ سالگی جاودانه می شود. او می رود به همان جا که باید و از او مزاری می ماند در گلزار شهدای بهشت علی دزفول و یادی و راهی که آدم ها قرار بود بروند.

حالا آدم ها رفته اند یا نرفته اند ، گردن خودشان. عبدالرضا وظیفه ی مردانگی اش را غیرتمندانه به جا آورد.

 و رضا روز حساب با همان قامت رشید و کشیده اش و همان نگاه نافذ ، با همان چفیه ی سیاه به پیشانی بسته ی خونینش روبروی تمامی ما خواهد ایستاد و خواهد پرسید: «با خون من چه کردید؟»

به پاسخی بیاندیشیم که روزی باید چشم در چشم رضا و رضاهای گلزارهای شهدا بدهیم. خیالتان را راحت کنم. «شهدا شرمنده ایم »  آنجا خریداری ندارد.

 

 

بر اساس روایت آقای سلمان پور از همرزمان شهید

‫۳ دیدگاه ها

  1. شهید عشق که شد یار در زیارت او

    مبارک آمد و فرخنده خلعت کفنش

    وصال با وی ازین بیش نیست عاشق را

    که کشته گشت و در آمد به زلف پر شکنش

  2. سلام خدا قوت

    لطفا برای ثبت صحیح مطلب این اصلاحیه را مشاهده فرمایید.

    این عملیات بیت المقدس در خاک عراق نبوده است و در واقع از جاده اهواز آبادان بطرف غرب و با عبور از رودخانه کارون بطرف جاده اهواز خرمشهر حرکت کرده‌اند و برای بازپس گیری جاده در مرحله اول عملیات اقدام شده و در خاک ایران بوده است و اصلا در عمق خاک عراق نبوده است و نهایتا در مرحله سوم عملیات منجر به آزاد سازی خرمشهر شده است .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا