خاطره شهدافیلم

مرواریدی در صدف ( قسمت اول)

روایت هایی از شهید عبدالمجید صدفساز + فیلم مستند شهید

 

روایت هایی از شهید عبدالمجید صدفساز + فیلم مستند شهید

بالانویس:

از شهید عبدالمجید صدفساز نمی شود در یک پست و چند خاطره صحبت کرد. زمانه و زندگی عبدالمجید، پتانسیل تبدیل شدن به یک کتاب جذاب و تأثیرگذار را دارد. کتابی که راهنمای نسل نوجوان و جوان این مرز و بوم باشد. دوستان عزیزم در واحد شهدای مسجد صاحب الزمان جنوبی پیگیر نگارش زندگی مجید در قالب کتاب هستند. ان شالله که هر چه زودتر مجید هم تکثیر شود تا نظر کردن در زندگی او هم شهید ساز شود.

ان شاءالله در چند قسمت به معرفی این شهد عزیز خواهم پرداخت

 

مرواریدی در صدف ( قسمت اول)

در محضر خدا

عبادت هایش روح داشت. عاشقانه و عارفانه و سرشار از سوز و گداز. می گفت: «  اشک کیمیاست. کیمیایی که مس وجودمان را به تبدیل می کند به طلا. طلای ناب و خالص.  باید قدر اشک را بدانیم. در دنیا باید عاشقانه به درگاه محبوب زار بزنیم ،  قبل از آنکه در قیامت با خفت و خواری و شرمندگی به ناله و التماس بیفتیم.

مجید محضر خدا را درک می کرد. حتی در وضو گرفتنش هم حضور قلب و آرامش را می شد احساس کرد.  صدای اذان که بلند می شد، با واژه واژه هایی که از بام مأذنه بر شهر می بارید، اشک می ریخت. دلش وصل بود. خوب هم وصل بود. از آن اتصال های جدانشدنی.

شانه هایش در دعا خواندن همیشه لزران بود و  لرزش شانه های او بود که ما را به گریه می انداخت و کسی که وضو و اذان و دعایش را چنان روایتی باشد، دیگر نمازش قابل وصف نخواهد بود ، خصوصاً نماز شب هایی که سوز و گذازش شعله به عالم می زد.

 

عرض عمر

طول عمرش کوتاه بود، اما عرض عمرش به بی نهایت میل می کرد. تعهد و تخصصش در سبک زندگی اسلامی و دانش و علمی که اندوخته بود و دغدغه و احساس مسئولیتی که داشت، باعث شد تا در لباس مربی و معلم قرآن،  راهی شهرها و روستاهای محروم و دور افتاده از آگاهی های دینی و معنوی شود.

می گفت: « نیازی نیست ما به دنبال صدور انقلاب به خارج از کشور باشبم، چرا که هنوز بسیاری از مردم و بویژه کودکان و نوجوانان شهرهای خودمان هستند که تشنه ی معارف انقلابند.»

مجید در  جبهه ی فرهنگی ، فرمانده بود ، اما آهنگ عملیات و شوق شهادتی که وجودش را متلاطم کرده بود، باعث شد، جبهه جهاد فرهنگی را رها کند و جهاد در میدان های نبرد را انتخاب کند. جبهه ای که یقین داشت او را به آرزوی دیرینه اش خواهد رساند. خصوصاً اینکه دلتنگی فراق شهید «محمد افخم» که در بستان آسمانی شده بود، هیچ گاه دست از سر دلش بر نمی داشت و تشنگی وصال رفیق، بیشتر او را به تکاپو انداخته بود.

خدای کریم

سوم مهرماه ۵۸ ، وقتی که خبر شهادت عبدالکریم راجی در یکی از مأموریت های سپاه در شهر پیچید، مدارس تازه باز شده بود و من هم در راه بازگشت از مدرسه بودم که  حوالی مسجد، یکی از دوستان خبر شهادت کریم را داد.

کریم مسئول جلسه بود و حالا عمود جلسه افتاده بود زمین. از یکسو داغدار کریم بودیم و از دیگر سو نگران اینکه سرنوشت جلسه قرآن چه خواهد شد؟ مسجد شده بود عزاخانه. دورتا دور مسجد بچه ها نشسته بودند و زار می زدند. اتفاق سخت و سنگینی بود. مسئول جلسه یک جورهایی هم پدر بود برای بچه ها و هم برادر بزرگ تر.

مجیدی که همیشه لبخند به لب داشت با دوچرخه از درب مسجد وارد شد. اما این بار از لبخند که خبری نبود، بلکه برافروختگی و عصبانیت عجیبی در چشم ها و چهره اش موج می زد.

کنجی ایستاد و فریاد زد: « اگر ما کریم را نداریم خدای کریم را که داریم. اگر او را از دست داده ایم، برای فراق او نباید گریه کنیم، بلکه  به حال خودمان باید گریه کنیم که جا مانده ایم »

حرف های مجید ورق را برگرداند. روحیه ی از دست رفته ی بچه های جلسه قرآن برگشت و جان ها با کلام مجید آرام شد و مجید شد جایگزین کریم. مسئولیت جلسه را به عهده گرفت و هست و نیستش را هم گذاشت برای جلسه قرآن مسجد صاحب الزمان «عج» جنوبی.

 

پدرانه

مبتکر بود و جریان ساز. چشم انتظار فرمان گرفتن و خط گرفتن از کسی نبود. خودش شورآفرین بود و حرکت می کرد. ریل گذاری مسیر جلسه قرائت قرآن را خودش انجام می داد و برای آن ساعت ها مطالعه و مشورت می کرد. برای خیلی ها جای تعجب بود که مجید آن همه خلاقیت و خوش فکری و حرکت آفرینی را چگونه خلق می کند؟

وقتی مسجد صاحب الزمان در هجوم وحشیانه رژیم بعثی با خاک یکسان شد،  نگذاشت که جلسه قرآن هم با خاک یکسان شود و جلسه قرآن را تعطیل نکرد.

دستی در هنر و هنرمندی هم داشت و معارف اسلامی را از طریق داستان و در قالب هنرهای مختلفی چون نمایشنامه  به اعضای جلسه قرآن آموزش می داد.

پدرانه نگران آینده کودکان و نوجوانان و آینده ای بود که در پیش رو داشتند و برای تربیت و رشد بچه ها ، شبانه روز نداشت. کار و مطالعه و پژوهش و مشورت و اخلاصش در عمل هم باعث شده بود که کلامش هر چه بیشتر جذاب و گیرا و اثر گذار باشد. او بیش از آنکه حرف بزند عمل می کرد و گفته هایش شاید بخش کوچکی بود از اعمالش. عملی که همیشه سرو گردنی از حرف هایش بالاتر بود.

بیشتر از این ها

گوشه ای از محوطه ی پادگان نشسته بودیم به حرف زدن. جمعمان خصوصی بود و گهگاهی رازهایمان را برای هم می گفتیم. از هر دری سخنی بود ، تا اینکه مجید رو کرد به مهدی و گفت: «مهدی! من یقین دارم که شهید می شوم.»

 مهدی، مجید را از دوران کودکی می شناخت و به مسافر شدن مجید هم آگاه بود. اما انگار تصور فراق مجید حالش را دگرگون کرد و رو به مجید با عصبانیت گفت: «حرف تو ادعای بزرگی است مجید! چطور اینقدر قاطعانه از شهادت حرف می زنی؟ کسی باید از شهید شدن حرف بزند که شاخصه های زیادی را در خود پرورده باشد و راه های طولانی طی طریق کرده باشد! »

مجید خیلی آرام و با همان لبخند همیشگی اش گفت: «مثلاً چه خصوصیاتی مهدی؟! چه شاخصه هایی باید آدم داشته باشد برای اینکه از شهید شدن دم بزند؟»

مهدی شروع کرد به برشمردن یک قطار از خصوصیت ها. از ایمان و تقوا و عمل صالح تا اخلاص و عمل و خود سازی و هرآنچه در احادیث و روایات و آیات آمده است. مهدی می گفت و مجید در سکوتی طولانی گوش می داد و تایید می کرد حرف های مهدی را.

حرف های مهدی که به پایان رسید، خوشحال از اینکه مجید را قانع کرده است، پیروزمندانه منتظر پاسخ مجید شد. حالا مهدی آماده بود که مجید دست تسلیم بالا ببرد. اما مجید حرفی زد که هم بر دل مهدی و هم بر دفتر تاریخ تا قیام قیامت ثبت شد. مجید گفت: « این که چیزی نیست من خیلی بیشتر از این ها را در خودم سراغ دارم» و سکوتی سنگین جمع سه نفره مان را فراگرفت.

 

فیلم مستند «مرواریدی در صدف» تهیه شده توسط واحد شهدا مسجد صاحب الزمان جنوبی

 

ادامه دارد ….

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا