خاطره شهدا

دو برادر، یک پرواز

روایت تکان دهنده ی شهادت دو برادر، با یک راکت در عملیات والفجر8

بالانویس۱:

در گلزارهای شهدای دزفول ، «سه برادر» و «دو برادر» و «خواهر و برادر» شهید،  زیاد است. اما دو برادر که یک روز و یک لحظه و با یک انفجار و در یک حادثه با هم،  شهید شده باشند، انگشت شمارند. «عبدالرضا و منصور بصیری فر»  از این دسته شهدا هستند.

بالانویس۲:

شنیده بودم، مرحوم حاج نظام، پدر شهدای بصیری فر، در مراسم تشییع و تدفین و ختم شاخ شمشادهایش گفته است، کسی حق ندارد برای پسرهایم روضه بخواند. فقط برای علی اکبر امام حسین(ع) روضه بخوانید.

بالانویس۳:

متاسفانه خبردار شدم که «محسن بصیری فر» برادر جوانِ عبدالرضا و منصور ، دیروز دارفانی را وداع گفته است. خداوند به خانواده ی این شهدا، خصوصاً مادر دلسوخته شان صبر و اجر عنایت کند.

 

دو برادر، یک پرواز

روایت تکان دهنده ی شهادت دو برادر، با یک راکت در عملیات والفجر۸

‌«عبدالرضا» سه سال از «منصور» بزرگتر بود، اما جانشان بسته بود به جان هم و چنان حرمتی بینشان موج می زد که حتی پدر و مادر را به حیرت وا می داشت. پیش از آنکه برادر باشند، دو رفیق بودند. دو دوست صمیمی.

اگر منصورخم به ابرویش می آمد تا عبدالرضا علتش را نمی فهمید و تا لبخند روی لب های منصور نمی نشاند، ول کن ماجرا نبود. رازدار هم بودند و گاه شب ها ساعت ها در بسیج یا در خانه با هم حرف می زدند و اسراری را بین خود رد و بدل می کردند که هیچ کس از آن باخبر نبود.



رفته بودم خانه شان. مقداری اسکناس ۲۰۰ تومانی کنار کمد روی زمین افتاده بود. به منصور گفتم: «چرا پول هاتونو تو بانک نمیذارید؟» خندید و گفت: «پول های داداشم عبدالرضاست. حقوق جبههَ شِه! جمعشون می کنه و می بخشه به فقرا»

 

 

می گفتم: « عبدالرضا! بابا! عزیزم! چرا نمی خوابی؟» می گفت: « هنوز منصور نیومده! چشم انتظار منصورم!» اگر عبدالرضا جبهه نبود، تا منصور نمی آمد خانه و با هم حرف نمی زدند، نمی خوابید!

شهید منصور بصیری فر

منصور کم سن و سال بود و اعزامش نمی کردند، همیشه می گفت: «کاش می شد با عبدالرضا می رفتم! کاش می شد  تو شهر نمی موندم و این همه تنهایی نمی کشیدم! » بیشتر از مادرش، چشم انتظار عبدالرضا بود، خصوصاً وقتی عبدالرضا برای عملیات اعزام می شد. لحظه دیدارشان هم وصف نشدنی بود. عبدالرضا که از عملیات برمی گشت، چنان همدیگر را در آغوش می گرفتند و اشک شوق می ریختند که ما شگفت زده و حیران، فقط نگاه می کردیم.

 

منصور برای اعزام همه جور کَلَکی سرِهم کرده بود، اما نتیجه نگرفته بود. ۱۸ آذر ۶۴ وقتی از دارد از هنرستان می رود خانه ، متوجه اعزام نیرو از آستانه متبرکه سبزقبا می شود. دل به دریا می زند و اینبار موفق می شود برگ اعزام را بگیرد. کتاب هایش را می دهد به یکی از رفقایش و می گوید: «اینا رو بده به خونه مون و بگو منصور رفت جبهه!» و این اعزام اولین اعزام و آخرین اعزام او می شود.

 

چند روزی قبل از عملیات والفجر ۸، اواخر شب، سراغش را از بچه های سنگرشان گرفتم. گفتند : «رفته بیرون» گشتی زدم اما پیدایش نکردم. ناگهان صدای گریه ای توجه ام را جلب کرد. دنبال صدا را گرفتم و لابلای نخل ها به منصور رسیدم. در حال و هوای خودش غرق بود و متوجه من نبود. صدای گریه‌های نیمه شب منصور و صدای مناجاتش برایم فراموش شدنی نیست. نیمه شب ها، کنجی می رفت و چنان با سوز و  آه اشک می ریخت و از خدا «شهادت» می خواست که بالاخره خداوند خریدار گریه هایش شد.

زانوی غم بغل کرده بود و کنجی نشسته بود. پرسیدم: «چی شده منصور؟» بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. سرش را چسباندم به سینه ام و سوالم را تکرار کردم. گفت: «دلم می‌خواد شهید بشم! بدجوری لَه لَه می زنم برا رفتن!  اما نگران مادرمم! داغ چند شهید از خونواده شون رو دیده، می‌ترسم طاقت شهادت من رو نداشته باشه، ولی به خدا قسم ذره ذره وجودم عاشق شهادته!»

دستش را گرفتم و از زمین بلندش کردم و قدم زنان آمدیم سمتِ سنگرها. نگاهم کرد و گفت: « مطمئنم که تو همین عملیات شهید می‌شم. ان شاالله خدا به مادرم هم صبر و طاقتش رو میده!»

چند ساعتی به عملیات والفجر ۸ مانده بود که دفترچه ام را دادم منصور و گفتم برایم یادگاری بنویسد. گفت: «ما لایق نیستیم!» اصرار کردم و خودکار و دفتر را گرفت و کمتر از یک دقیقه پس داد.

بعد از شهادتش رفتم سراغ دفترچه ام. آن شب وقت نکرده بودم یادگاری منصور را بخوانم. دفترچه را باز کردم:

‌«الهی لا تکلنی علی نفسی طرفه عین ابداً (خدایا مرا به اندازه یک چشم بر هم زدن به خویش وا مگذار. الحقیر ـ منصور بصیری فر، به امید شهادت، دیدار ما در وادی عشق، ما را شفاعت کنید، ما را حلال کنید»

 

غروب نشده بود که هواپیمای دشمن در آسمان ظاهر شد و شروع کرد به بمباران.  یک‌باره دیدیم هواپیما جسم عجیبی پایان انداخت که شبیه راکت نبود. مستقیم داشت بر سرمان سقوط می کرد که پناه گرفتیم. به زمین برخورد کرد و منفجر نشد. با احتیاط بیرون رفتیم و متوجه شدیم یک جعبه بزرگ آهنی است. کنار همان جعبه آهنی عکس یادگاری گرفتیم.  عکسی که عبدالرضا و منصور هم در آن بودند.

 

یک روز قبل از شهادت – ایستاده از چپ شهید منصور بصیری فر و نشسته نفر وسط شهید عبدالرضا بصیری فر

۵ اسفند ۱۳۶۴با هم یکی به دو می کردند. جلوتر رفتم. بحثشان شده بود، اما هیچکدام پایش را از خط قرمز احترام فراتر نمی گذاشت. جلوتر رفتم. عبدالرضا به منصور می گفت باید عقب برود. می گفت پدر نانواست و دست تنها و مادرهم بیمار. یکی مان باید خانه باشد.

منصور می گفت: «من اولین باره اعزام شدم. تو که همیشه جبهه هستی! تو برگرد برو پیش پدر و مادر!» و عبدالرضا می گفت: «من دیده بانی لشکر هستم و بهم احتیاج دارن. تو نیروی تکور هستی و اگه بری عقب اتفاقی نمیفته!»

منصور سرش پایین بود و در نهایت ادب حرف می زد. عبدالرضا گفت: «اینبار برو، قول میدم عملیات بعدی من بمونم خونه و تو بری جبهه!»

من هم وساطتت کردم و از منصور خواستم برگردد. بالاخره، حرمت برادر بزرگتری کار خودش را کرد و منصور به برگشتن رضایت داد. به شرطی که از عبدالرضا قول بگیرم که عملیات بعدی منصور اعزام شود و عبدالرضا پیش پدر و مادرش بماند.

عبدالرضا قول داد و قرار شد ، عبدالرضا و منصور با هم و با اتوبوس بچه های گردان بلال برگردند عقب پیش خانواده و عبدالرضا دوباره بیاید منطقه.

 

اتوبوس گردان بلال مورد اصابت راکت های دشمن قرار می گیرد و ۳۴ نفر از بهترین نیروهای گردان به شهادت می رسند. در این بین برادر کوچکتر گوی سبقت را  از برادر بزرگتر می رباید. منصور به شهادت می رسد و عبدالرضا به شدت زخمی می شود. عبدالرضا توی آمبولانس لابلای ذکر هایش مدام می گوید: «خدایا! مرا به منصور برسان! خدایا شهیدم کن! »
و چند ساعت بعد در بیمارستان آرزوی عبدالرضا هم برآورده می شود.

مراسم تشییع برادران شهید عبدالرضا و منصور بصیری فر

 

تابوت دو برادر، شانه به شانه ی هم بر شانه های خم شده ی پدر و مادر و مردم شهیدپرور دزفول به سمت گلزار شهدای شهیدآباد دزفول در حرکت است. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

 

‫۳ دیدگاه ها

  1. باسلام
    بنده همسایه و هم درس منصور و عبدالرضا بودم
    همه دوره بچگی باهم بودیم

    خدا کند روز حوصله ام بیاد و برای دل خودم هم که شده خاطرات بچگی خودم را بنویسم
    مخصوصا روزهای پر التهاب انقلاب و تیر خوردن عبدالرضا را

    1. سلام
      ما تشنه ی شنیدن و ثبت خاطرات امثال شما هستیم
      بنویسید و بدهکاری خود را به تاریخ ادا کنید

  2. چی میشه که یک نفر عاشق شهادت میشه و از جان شیرین خودش میگذره. زندگی شهدا پر از رمز و راز و درس است.
    روحشان شاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا