تاریخ‌نگاریدل‌نوشته‌ها

ازبوسه های دیروز تا بوسه های امروز

به بهانه ی یک بهانه ی تلخ

ازبوسه های دیروز تا بوسه های امروز

این روزها خیلی توی خودم هستم. سر کار. توی کلاس درس. توی خانه. حتی مسجد. خیلی دلم می گیرد و مدام بغض می آید سراغم . شده ام مثل بچه ها. مدام باید با خودم خلوت کنم. تنها چیزی که آرامم می کند همین است. این تنها نسخه ای است که تا آن را نپیچم ، روی آرامش را نمی بینم. این روزها هم که دلیل برای بغض کردن که هیچ ، برای فریاد زدن ، زیاد است و در پی آن هم دلیل برای خلوت کردن.

اما کو مجالی و مکانی که کمی به خودم سفر کنم.

توی دانشگاه که نه جایی برای خلوت کردن دارم و نه مجالی. از بس که کار سرم ریخته است. فقط گاهی اوقات وقتی عصرها می مانم توی اتاقم تا کارهای عقب مانده ام را انجام دهم، چند دقیقه ای درب اتاق را می بندم و می روم کنار شهدای گمنام دانشگاه.

حرف زدن با آنها از حرف زدن با صد تا روانشناس هم بیشتر آدم را آرام می کند. البته برای من و نسل من که از همان نوجوانی یاد گرفتیم چطوری با سنگ و قاب و عکس حرف بزنیم.

بابا طاهر که نوشته بود «چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی»، بیچاره مانده است توی کارما که چطور بیست سال است یک طرفه عاشق شده ایم و جیک مان هم در نمی آید.

بگذریم.

خانه هم که بیایم ، کارهای دانشگاه یک طرف و سرو سامان دادن به زندگی یک طرف.

امروز ، نزدیکی های غروب برگشتم خانه. مجالی بود که اندکی خودم باشم با خودم. خبری توی رسانه ها پیچیده بود و آن هم داستان معمول خوش و بش کردن خانم بازیگری از مجموعه هنرمندان فخیم !!! ایرانی با مردی از نظر ما !!!! نامحرم.

چشمم توی مانیتور بود ، اما تصاویری متعدد از ذهنم عبور می کرد و باز من بودم و بغض آشنای همیشگی.

یاد خاطره ای از خانم موسوی افتادم. از پرستاران جنگ.

آنگاه که می گفت توی بیمارستان صحرایی وقتی خواستم برای کمک به دکتر برای عمل جراحی مجروحی که خونریزی شدیدی داشت وارد اتاق عمل شوم ، دکتر خواست چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم کمک کنم. داشتم از کنار مجروح رد می شدم تا بروم داخل  اتاق و چادرم را در بیاورم . مجروح که برای لحظه ای به هوش آمده بود و صحبتهای ما را شنیده بود ،به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و به سختی گفت :” من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری “. چادرم توی مشتش بود که شهید شد. از آن به بعد در بدترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

یاد وصیت شهید زقاقی افتادم که گفت : «مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن!!زمان تشیع و تدفینم گریه نکن!!زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن…فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را… »

یاد حرف های شهید حسین بیدخ افتادم که گفت :«حس می کنم فرداها در راه ها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکده گذشته می شود، شهیدان از یاد می روند»

یاد آن حرفش که گفت:«می روم تا تو بیایی. اگر این راه بی یاور بماند ، زندگی را از من دزدیده ای »

یاد زنان و دخترکان معصوم دزفولی که شب ها با جوراب و مقنعه و چادر می خوابیدند که اگر عراق نیمه شب موشک زد و زیر آوار ماندند، حتی جنازه شان محجبه باشد.

یاد زنان و دخترانی که وقتی مجروح از زیر آوار در می آمدند ، اول فریاد می زدند : «چادرم را بیاورید»

خدایا! چقدر زمانه عوض شده است ؟

خدایا ! چه دارد بر سرمان می آید . . .

بگمانم این روزها آنان که برای سربلندی و عزت و ناموس این سرزمین جان خود را در طبق اخلاص می گذارند باید در وصیتشان به جای سفارش به حجاب و چادر برای بر خی ها فقط بنویسند : «خواهرم ! عریان مباش»

خدایا ! تنهایمان مگذار در این وانفسایی که مکلفیم تحملش کنیم.

خدایا! کمکمان کن که خود می دانی گرفتار بد روزگاری هستیم.

و مگر نه اینکه پیامبرت(ص) درباره حال و روز امروزمان فرمود:

کسى که در آن روز به دین خود چنگ زده و پاى بند است، همانند کسى است که گلوله‏ اى از آتش را در دست گرفته یا بوته‏ اى از خار را در دست مى ‏فشرد(احمد، مسند، ج‏۲، ص‏۳۹۰)

و مگر نه پیامبرت (ص) فرمود :

در آن وقت قلب مومن درونش آب می شود، مثل آب شدن نمک در آب. زیرا منکرات را می بیند و قدرت جلوگیری و تغییر آن را ندارد. مومن در میان آنها با ترس و لرز راه می رود، که اگر حرف بزند، او را می خورند و اگر ساکت شود، دق مرگ می شود. (الزام الناصب، ص۱۸۲)

پروردگارا! یقین داریم که مومن نیستیم، اما چنین توصیفاتی را که پیامبرت فرمود ، لحظه به لحظه احساس می کنیم.

پروردگارا! کمکمان کن توی این وانفسا کج نرویم. کمکمان کن و چشم برهم زدنی ما را به خود وامگذار.

کمکمان کن چشممان از تیرهای گناه آلوده شیطان در امان باشد.

حفظ ایمان سخت است. خدایا دستمان را بگیر که بهترین دستگیری. هدایتمان کن که اگر هدایتمان نکنی رو به گمراهی می رویم.

خدایا! بیشتر از همیشه به تو محتاجیم.

نمی دانم چرا اینقدر نوشتم .  این دو تصویر را آماده کرده بودم که فقط دو کلمه بنویسم. اما خب دیگر اینطوری شد.

کل هدفم از این پست این بود که بگویم :

آی آنهایی که :

 

از آنهایی که :

 

خجالت نمی کشید ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا