خاطره شهدا

شهدای حادثه ی روستای دیونی دزفول

از این اتفاق شاید خیلی ها بی خبر باشند

شهدای حادثه ی روستای دیونی دزفول

از این اتفاق شاید خیلی ها بی خبر باشند

حوالی غروب بود که از ماموریت اهواز برگشتم. مقداری سند و مدرک همراهم بود که باید می گذاشتمشان در اتاق محل کارم. چراغ اتاق عبدالکریم قانعی ، معاون بهمن درولی (شهید) روشن بود.

در زدم و در اتاقش را باز کردم و رفتم داخل. ناراحت و گرفته به نظر می رسید. دستم را برای سلام کردن جلو بردم، اما دستش را عقب کشید و گفت: «ببخشید سید! دستام خونیه!»

قدری تعجب ریختم بین لبخندم و گفتم : «خونیه؟!» گفت: «آره! خون شهداست!»

دلم ریخت! آخر عملیاتی در جبهه نداشتیم! پدافندی خاصی هم درکار نبود! آن روز عراق توپ و موشک هم  نزده بود. لذا اینکه عبدالکریم داشت از شهدا حرف می زد ، برایم علامت سوال شده بود.

با کنجکاوی و حیرت پرسیدم: «شهدا. . . ؟! کدوم شهدا. . .؟! مگه کسی از بچه ها شهید شده؟»

با ناراحتی سری تکان داد و گفت: «امروز بچه ها که برا آموزش سه روزه رفته بودن  منطقه دیونی،  مشغول آموزش تفنگ ۱۰۶ بودن! تفنگ رو مسلح می کنن و به محض اینکه درب عقب اون رو بستن، تفنگ عمل کرده و با آتش عقبه ی اون سه تا از بچه ها شهید شدن . . .  »

حیرتم بیشتر شد و پرسیدم: «چطور ممکنه آخه؟! ۱۰۶ که هیچ وقت با بستن درب عقبش شلیک نمیکنه! »

گفت: «آره! اما معلوم نیست چه مشکلی داشته که بلافاصله با بسته شدن درب عقب ، شلیک کرده و بچه هایی که پشتش بودن شهید و مجروح شدن . . .  امروز دیونی قیامتی به پا شد با این اتفاق . . .  »

گفتم: «کیا شهید شدن. .  .؟»

گفت: « حمید پلنگچی، میرزاعلی رومیانی و عبدالامیر یوسف ساره . . . »

شهید میرزاعلی رومیانی

 

شهید حمید کرمعلی پلنگچی

 

شهید عبدالامیر یوسف ساره

اسم عبدالامیر را که شنیدم خاطره ی پیش از ظهر همان روزی که آماده ی رفتن به دوره آموزشی بود، پیش چشمم مجسم شد. گفت:

«سید! خدا تازه بهم یه پسر داده! می خواستم ازش جدا بِشم، اینقده بوسیدمش، اما دلم آروم نشد!  اینقده که لُپ های محمدم رو مکیدم! » با یک حالت شور و شوقی وصف نشدنی از علاقه و دلبستگی به محمدش می گفت و از سختی دل کندن از او.

و حالا عبدالامیر کاملاً از دنیا و همه ی متعلقاتش بریده بود. حمید پلنگچی هم . میرزاعلی رومیانی هم.

این روزها وقتی برخی ها می گویند شهدا به زن و فرزندانشان عشق و علاقه ای نداشتند که آنها را گذاشتند و رفتند، یاد حس و حال آن روز عبدالامیر می افتم ، یاد شیفتگی و تعلق خاطرش به محمد کوچکش و جگرم آتش می گیرد.

مدت ها کارشناسان متعددی روی این تفنگ ۱۰۶ و علت وقوع حادثه کار کردند، اما دلیل آن شلیک بی موقع هیچ وقت مشخص نشد. انگار فقط این ۱۰۶ آمده بود تا عبدالامیر و حمید و میرزا علی را آسمانی کند.

روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

 

شهید عبدالامیر یوسف ساره متولد ۱۳۴۲، شهید حمید کرمعلی پلنگچی متولد ۱۳۴۰ ، شهید میرزاعلی رومیانی ، متولد ۱۳۴۰، هر سه در حادثه آموزشی ۴ آبان ماه ۱۳۶۲ در منطقه دیونی شهرستان دزفول به شهادت رسیدند و مزار مطهر انان در گلزار شهدای بهشت علی دزفول، زیارتگاه عاشقان است.

راوی: سیدرضا صائبی

 

پانویس:

یکی از زیباترین مناطق شمال دزفول در فصول زمستان و بهار، منطقه گردشگری دیونی است. روستای دیونی که در فاصله هوایی حدود ۴۰ کیلومتری و جاده ای شصت کیلومتری شهر دزفول در دامنه کوه سگریون قرار دارد.

 

 

 

 

‫۹ دیدگاه ها

  1. اولین خاطره ای بود که از زبان همرزمان پدر میشنیدم خداوند به شما توفیق دهد و همیشه ادامه دهنده راه شهدا باشید

  2. من با شهید میرزاعلی رومیانی در جبهه تپه سبز همرزم بودیم، دوستی و برادری در مدتی که با هم تو یک منطقه بدویم که همیشه جز بهترین خاطرات من در طول زندگیم بوده و هست، هنوز محبت میرزا را فراموش کنم، میرزاعلی فردی خوشرو، مهربان، در عین حال با ایمان، شجاع و دلیر بود، یادش گرامی‌.

      1. ممنونم
        من چندتا عکس شهید رومیانی دارم و خیلی مایلم بدست خانواده محترم شهید برسانم . اگر امکان دارد لطفا مرا راهنمایی کنید

        1. سلام و ارادت. آدرس و سرنخی ندارم. مگر اینکه برایم ارسال کنید و از طریق دوستان رابطی برای رساندن به دست خانواده شان پیدا کنیم. یا اینکه خودتان از طریق دوستان مرکز فرهنگی دفاع مقدس سرنخی از خانواده ایشان پیدا کنید

  3. با سلام. جناب گنج آبادی
    به لطف خدا و عنات شهید من خانواده شهید رومیانی را پیدا کردم.
    اگر لطف کنید تصاویر را برایم ایمیل کنید بسیار ممنون می شوم.
    mojoodi@gmail.com
    سپاس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا