خاطره شهدا
موضوعات داغ

وقتی او باید شهید شود

روایت عجیب شهادت محمد گل اکبر

بالانویس:

وقتی تقدیر پرواز باشد، تمام عالم و آدم هم که دست به دست هم بدهند، نمی توانند آن سرنوشت شیرین را تغییر دهند. روایت شهادت محمد گل اکبر از همین دست قصه هاست

وقتی او باید شهید شود

روایت عجیب شهادت محمد گل اکبر

از بچه های زبر و زرنگ اطلاعات و شناسایی است. سر زبان بچه های اطلاعات و عملیات افتاده بود که هرکجا « گل اکبر» باشد، عملیات همانجاست و همین دردسر شده بود. هم برای «محمد» و هم برای «حاج احمد سوداگر» فرمانده اطلاعات و عملیات قرارگاه کربلا که رابطه ی خوبی با گل اکبر داشت.

حاج احمد تنها راه را در این می بیند که محمد را از ام الرصاص و اروند دور کند تا همزمان با دور شدن او ، احتمال عملیات در آن منطقه در بین بچه ها ، منتفی شود و احتمال عملیات در جزایر مجنون قوت بگیرد.

بهترین مقصد جزایر مجنون است.

–  محمد!  تو باید بری سمت جزایر!

– این چه حرفیه حاجی؟! عملیات اینجا باشه و بعد من برم سمت مجنون؟!

– دلیل نداره عملیات اینجا باشه؟! تو برو پیش «کمیلی » تو جزایر مجنون! این یه تقسیم کاره! برو اونجا و برا عملیات آماده باش!

گل اکبر خیلی زرنگ تر از این حرف هاست. با خنده نگاهی به حاجی می کند و می گوید:

– حاج احمد!  گنجشک رنگ شده بجای قناری به من میندازی؟!

از حاج احمد اصرار و از گل اکبر انکار.

– خب حالا که قبول نمی کنی،بیا و این نامه ی مهم رو ببر و برسون به مسئول محور جزایر مجنون! تا جواب هم نگرفتی برنگرد! به هیچ وجه و به هیچ عنوان کسی حق نداره این نامه رو باز کنه! اگر هم هر اتفاقی برات افتاد یا نامه رو قورت بده و یا به یه شکلی از بین ببرش!

شهید محمد گل اکبر – نشسته نفر اول از چپ

گل اکبر نامه را می برد و می دهد به آقای کاج و منتظر پاسخ می ماند.

«بسم الله الرحمن الرحیم!. آقای کاج! به محض رسیدن گل اکبر ولو به قیمت زندانی شدن ، او را در جزایر نگه دار. او به هیچ وجه حق برگشتن به ام الرصاص را ندارد.

برادر عزیزم جناب گل اکبر! حتما مصلحتی در کار است و شما مکلف به اطاعت از دستور هستید.»

گل اکبر تازه می فهمد چه کلاه گشادی سرش رفته است، اما از دستور فرماندهی اطاعت می کند و برای حاج احمد می نویسد :

« من به خاطر اطاعت از فرمان امام که اطاعت از فرماندهی را واجب می دانند از دستور شما اطاعت کردم! اما یادت باشد که گنجشک را رنگ کردی و بجای قناری به من فروختی »

شهید گل اکبر و شهید مهتدی در یک قاب

چند روزی از رَکَب خوردنش بوسیله ی حاج احمد گذشته است. گل اکبر با آنکه می داند عملیات در پیش رو ( والفجر۸ ) در منطقه ی اروند انجام می شود، اما دل می دهد به شناسایی در مجنون. به همراه عباس فراهانی که از همراهان پایه ثابت محمد در ماموریت های اطلاعات و شناسایی است از دکل دیده بانی پایین می آید.

شانه به شانه ی عباس راه می رود و عباس مدام سر به سرش می گذارد. چشم محمد می افتد به سید.  «سید امیرحسین چترنور» طلبه ۱۷ ساله ی آستانه ی اشرفیه است. گل اکبر سلام و احوال پرسی گرمی با سید می کند. انگار از قبل با هم آشنایی دارند. محمد ادرس و تلفن خانه شان را می دهد به سید امیر و می گوید: «حتماً باید بیای خونه مون! » خندان از هم جدا می شوند. هنوز چند قدمی دور نشده اند که :

–  عباس! یه کم صبر کن. من می دونم این سید اولاد پیغمبر شهید میشه! تو بمون برم باهاش یه کاری دارم، یه چیزی باید بهش بگم. تو بمون الان برمی گردم.

از عباس دور می شود و دوباره دست سیدامیر را در دستهایش می فشرد و همدیگر را در آغوش می گیرند. گل اکبر هنوز از آغوش سید جدانشده است که صدای انفجار بلند می شود.

گرد و غبار که می نشیند، سید امیر آسمانی شده است و گل اکبر، زخمی. جسم گل اکبر تا بیمارستان صحرایی بیشتر تاب و توان وسعت روحش را ندارد و «محمد گل اکبر» آسمانی می شود.

شهید سیدامیر حسین چتر نور

خبر که به حاج احمد سوداگر می رسد، بدجوری حال و روزش به هم می ریزد. زیر لب می گوید: «همه چیز دست به دست هم داد ، تا گل اکبر به شهادت برسد! »

صدای مناجات محمد ، آن هنگام که در کوره ی آهک پزی پدرش کار می کرد در گوش حاج احمد می پیچد: « این آتش دنیاست ، با آتش قیامت چه خواهیم کرد . . . یاد ذکر دائمی محمد می افتد که همیشه زمزمه می کرد: «اَجِرنا مِن النارِ یا مُجیر»

 

شهید محمد گل اکبر متولد ۱۳۴۱ در مورخ ۱۳ بهمن ماه ۱۳۶۴ در جزایر مجنون به شهادت رسید و مزار مطهر ایشان در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است

 

با تشکر از :

حاج مصطفی

علیرضا زمانی

سایت رایحه

و کتاب جاده های سربی خاطرات شهید سوداگر

برچسب ها
نمایش بیشتر

‫۲ نظرها

  1. سلام آقای موجودی
    دست شما و دیگر دوستان درد نکند.
    حاج احمد سوداگر را چند سال قبل ( حدود یک سال قبل از شهادتش) جایی دیدم و به‌ ایشان عرض کردم که روایتی که از شهادت محمد در کتاب جاده‌های سربی نوشته اید ( که سوار موتور بوده و …) صحیح نیست و ایشان با تواضعی مثال زدنی گفتند بعید نیست من اشتباه کرده باشم و از من خواست که روایت صحیح را برایش بنویسم و بفرستم تا در چاپ بعدی کتاب اصلاح شود که بدلیل کوتاهی همت من و عمر دنیایی حاج احمد این مجال از دست رفت.
    چند سال بعد، ماجرا را برای حاج مصطفی یا حاج علیرضا زمانی نوشتم و شد آنچه که می بینید.
    راستش فامیلی عباس ( فرد همراه محمد) را مطمئن نیستم که فراهانی باشد ولی چنین چیزی از همان روزهای اول شهادت محمد در ذهنم هست.

    به هر حال ان شاءالله برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا ماجور و ثابت قدم و ثابت قلم باشید.

    علی گل‌اکبر ( برادر شهید محمد)

    1. سلام و ارادت
      سپاس از حضور و اظهار نظر و لطف شما
      حقیر هم تمامی روایت ها را بررسی کرده و باتکیه بر مشترکات روایت ها، قصه را نگارش کردم

      ان شاالله که شفیع ما در قیامت باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن