تاریخ‌نگاریدل‌نوشته‌ها

قولی که به علی حاجیوند دادم . . .

به بهانه ی شنیدن یک خبر تلخ

قولی که به علی حاجیوند دادم . . .

 

هنوز صدای اذان ظهر در گوشم طنین انداز بود که سید تماس گرفت.

گوشی را برداشتم و گفتم : سلام حاج آقا سید خودمون، مخلصیم . . .

– سلام علی آقا . . . خوبی . . .

همین چند واژه را که گفت ، صدایش کمی  عجیب و غریب بود برایم. طراوت همیشه را نداشت.

گفتم : در خدمتیم آقا سید . . .  امر بفرمایید …

– میای بعد از ظهر بریم اهواز ؟

گفتم : خیره ایشالا  . . . چه خبره اهواز ؟

هنوز جمله ام را کامل نگفته بودم که صدای هق هق گریه سید از آن سمت بلند شد.

قلبم افتاد روی زمین…

گریه ی سید تنها یک دلیل می توانست داشته باشد و تنها سوالی که می شد پرسید همین بود که پرسیدم :

«سید جان! کی شهید شده؟ »

چند بار پشت سر هم  پرسیدم و اضطراب اینکه سید نام کدامیک از بچه ها را که سوریه هستندخواهد گفت تپش قلبم را هزار برابر کرد.

به گمانم یک دقیقه ای شد که من می پرسیدم و سید فقط می گریست.

لابلای گریه هایش گفت : «علی حاجیوند » شهید شد . . .

تا اسم علی حاجیوند را آورد، بلافاصله تصاویر خاطره ی دو ماه پیش آمد جلوی چشمم.

** پنج شنبه ۱۹ آذر بود که پیکر سید مجتبی ابوالقاسمی را از اهواز آوردیم و مشایعت کردیم تا سردخانه ی شهید آباد.

توی ماشین سید نشسته بودم که تلفنش زنگ خورد و با یک نفر آنسوی خط حرف می زد. درباره اعزام و سوریه و . . .

گوشی را که قطع کرد، گفت :«این علی حاجیوند پدرمو درآورده! چند ماهه که پیگیر رفتنه ! دست از سرمون بر نمی داره! کاراشو پیگیری کردم تا ببینم چی میشه!»

پیکر سید مجتبی را گذاشتند توی سرخانه و داشتیم برمی گشتیم که علی حاجیوند با آن لبخند روی لبش آمد و با سید سلام کرد و رفت توی آغوش سید و گفت :«بابا دِ فکری کُن سیُم!»

سید با خنده بهش گفت :«شِررَه مبات اَقده! کُته ویسک پِه یَک رُوویم شهید بوویم!»

علی با همان خنده دستش را گذاشت روی شانه ی سید و گفت : «بابا تو هشت سال رفتی جبهه بَلَد نبیدی شهید بووی! دِ کار مونه دُرُس کُنه رووم .. اوسون بین چطور شهیدِ بووم …»

سید خندید و گفت:« آ . . . تو رو سومین شهید مدافع حرم بات . . . علی موجودی هم زَنَت مِه الف دزفول »

شناخت خاصی از علی نداشتم! فقط لبخندش خیلی لبخند زیبایی بود.  عجیب آدم را می گرفت و به دل می نشست.

 به چهره ی علی نگاهی کردم و گفتم : « آقا سید! ماشاالله قیافش هم به شهدا می خوره! . . . چشم! شهید شد خودم  بلافاصله تو الف دزفول براش می نویسم . . »

علی خندید و گفت : «دستت درد نکنه . . .» بعد کلاهش را کشید روی سرش! سوار موتور شد و رفت . . .

** سید هنوز آن طرف خط داشت گریه می کرد و من فقط تصاویر آن روز را مرور می کردم.

گفتم باشه سید جان. منتظر تماست می مونم.

 گوشی را قطع کردم و من ماندم و بغضی که توی گلویم بازی در می آورد.

با خودم گفتم : راستی راستی که بلد بود شهید شود . . .

به علی قول داده بودم که بلافاصله پس از شنیدن خبر شهادتش برایش در الف دزفول بنویسم.

باید به وعده ام عمل می کردم.

اما همه اش دارم حسرت می خورم چرا وقتی به او قول دادم در الف دزفول برایش بنویسم، از او قول شفاعت نگرفتم؟!!!

باز هم حسرت . . . انگار تقدیرِ ما را به حسرت گره زده اند.

هنوز منتظرم سید تماس بگیرد تا برویم فرودگاه اهواز.

چه شبی بشود امشب . . . .

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا