خاطره شهدامعرفی اسوه‌ها
موضوعات داغ

مادران غریب (قسمت دوم)

 

شهید فرخنده خیرعلی مشاک

دومین مادرِ شش شهید دزفولی که هم همسر فرزند شهید و هم همسر شهید است

آدم ها وقتی بزرگ می شوند، همیشه دوست دارند برگردند به دوران بچگی شان. سرگرم در کودکانه های شاد و بی خیال همه ی اتفاقات تلخ و شیرین دور و بر.

سر خوش ازآنکه همه ی خانواده دور هم جمع هستند. اینکه بابا هست. مادر هست. برادرها و خواهرها همه هستند. دور هم. کنار هم و اگر کم و کسری و زیر و بالایی هم وجود دارد، می ارزد به آن صمیمیت دور هم بودن.

آدم ها حتی وقتی به بهترین آرزوهای دوران کودکی شان می رسند، اما باز بارها و بارها می شود که دلتنگ آن کودکانگی ها می شوند و اشکشان آرام در خلوت هایشان پایین می آید.

یاد آن روزها. شلوغی خانه، سر و صداهایی که در خانه می پیچید. یاد دعواهای مکرر خواهر بردارها و قهر و آشتی هایی که چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید. یاد  سفره ای که اگر چه ساده بود، اما موج می زد از محبت و مهربانی.

بازی هایی که ما بین جِر زنی هایش چند تا از بچه ها می زدند توی سر و کله ی همدیگر و پسرهایی که خاله بازی دخترها را به تمسخر می گرفتند و دخترهایی که شکایت می بردند  پیش مادر و با زبان ریختن های مکرر دخترانه،  مادر را وادار می کردند حق پسر ها را بگذارد کف دستشان و پسرهایی که برای فرار از تنبیه می دویدند توی کوچه و پشت سرشان صدای گرومپ دمپایی پرتاب شده ی مادر بود که می خورد به درب حیاط.

یاد آن روزهای دور هم بودن ، خصوصا وقتی دیگر مادر و پدر آسمانی می شوند و برادرها و خواهر ها هر یک در شهری روزگار می گذرانند ، بدجوری قلب آدم ها را مچاله می کند.

یاد پدری که دیر وقت و خسته ، اما لبخند به لب به خانه می آمد و سراپا گوش بود. چه برای مادر که شکایت شیطنت بچه ها را به پدر می کرد و چه برای بچه ها که هر کدام قصه ای داشتند.

یاد مادری که باید سختی های خانه داری و بچه داری را در نبود پدرخانه به دوش می کشید و آن همه شیطنت و شلوغی بچه ها را تحمل می کرد و مادرانگی می ریخت به پای بچه هایش. شادابیِ و جوانی اش را، طراوتش ها ، هست و نیستش را،  تزریق می کرد به بچه هایش تا در لذت قدکشیدن شاخ شمشادهایش آن همه از دست رفته ها جبران شود.

و این برگشتن به آن دوران کودکی آرزوی هر آدم بزرگی است. خصوصا در این روزهایی که ما در آن نفس می کشیم و قاعده هایش فرسنگ هابا معادلات دیروزمان تفاوت دارد.

همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینجای ماجرا.

اینکه بگویم من خانواده ای را می شناسم که هنوز هم در همان دوران گذشته مانده اند. پدر، مادر و شش فرزند. به همراه پدر بزرگ و مادربزرگ. دور هم. کنار هم . در همان سن و سال.

من مادری  ۳۵ ساله را می شناسم که هنوز دارد با همان طراوت جوانی برای ۴ پسر و دو دخترش مادری می کند و پدری را که هنوز سایه اش بالای سر بچه هایش است و همه، سال های سال است که در همان سن و سالشان جاودانه شده اند.

مزارهای خانواده شهدای بهرک در گلزار شهدای بهشت علی دزفول

هر کدامشان خانه ای کوچک دارد ، چسبیده به خانه ی دیگری و همه زیر یک سقف ، ۳۶ سال است که کنار هم زندگی می کنند. زندگی از جنس «احیاء عند ربهم یرزقون»

«فرخنده ی خیرعلی مشاک» . آری. شاید تاکنون نامی از او نشنیده باشید. او همان مادر ۳۵ ساله ای است که در هشتم مهر ماه ۱۳۶۲ وقتی غرش موشک اسکاد عراق با انفجاری مهیب به پایان رسید، به همراه «داوودِ ۱۲ ساله » ، «نادرِ ۱۰ ساله » ، «مرضیه ۹ ساله» ، «طیبه ۷ ساله» ، «ناصر ۵ ساله» و «ابراهیمِ ۲ ساله » اش پرکشید به آسمان و بابای بچه هایش «رضا بهرک» و نیز پدر بزرگ و مادر بزرگ نیز تا آسمان همراهی شان کردند.

من خانواده ای را می شناسم که ۳۶ سال است کنار هم در گلزار بهشت علی دزفول آرمیده اند و در همان دوران جاودانه شده اند.

آنها دیگر مثل ما آرزوی برگشتن به دوران کودکی شان را ندارند. طعم تلخِ نبودن بابا و فراق مادر را نچشیده اند. خواهر و برادرها هر یک آواره ی یک شهر و دیار نشده اند.

من مادری را می شناسم که در ۳۵ سالگی اش هم همسر شهید است. هم دختر شهید است و هم مادر شش شهید.

من امروز آمده ام تا بگویم « شهید فرخنده خیرعلی مشاک » را از یاد نبریم و شش کودک ۲ تا ۱۲ ساله اش را و مرد خانه اش را که هنوز مرد خانه است.

مزار ۴ برادر و ۲ خواهر مظلوم ( داوود، نادر ، مرضیه، طیبه ،ناصر و ابراهیم بهرک )

 

من امروز آمده ام تا پرده از گمنامی این خانواده بردارم.

بیایید به زیارت « خانواده ی شهدای  بهرک » برویم. راه دوری نیست. کمی آن طرف تر. گلزار شهدای بهشت علی دزفول.

خوش به سعادت این خانواده که بعد از ۳۶ سال هنوز دور همند.

 

اگر از این مطلب خوشتان آمده است؛ پس داستان اولین مادر شش شهید شهرستان دزفول را هم بخوانید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا