خاطره شهدا
موضوعات داغ

چهارده سال بعد

 

چهارده سال بعد

روایت هایی از شهید محمد کاظم بدیعی

 

اولین بود

هم اولین فرزند خانواده بود و هم اولین نوه پسری. همین ها کم مقام و منصبی نبود که محمدکاظم داشت. همه جوره و برای همه عزیز بود.

 

فِنگ بازی

علاقه و اشتیاق عجیبی به مطالعه داشت. هم کتاب می خواند و هم خوانده هایش و آموخته هایش را برای خانواده و دوستانش می گفت. واژه به واژه . مثل یک معلم.

بچه های محله که مشغول فِنگ بازی( تیله بازی)  می شدند، گاهی می رفت قاطی شان می شد. دور خودش همه را جمع می کرد. فنگ ها را ازشان می گرفت و بهشان کتاب می داد.

 

عکس رادیولوژی

عکس های رادیولوژی مادر را برداشته بود و داده بود برایش کلیشه عکس امام خمینی را درست کرده بودند. شب ها تا دیروقت از این خیابان به آن خیابان می رفت و عکس امام را با اسپره رنگ و کلیشه می انداخت روی در و دیوار شهر. ترس توی کَتَش نمی رفت. یازده سال بیشتر نداشت که چنین شجاعت هایی از خودش نشان می داد.

 

 

شیرین ترین دارایی

از پدر و مادرش برای هدیه دادن به حسینیه محل پول می گرفت. گاهی هم خودش می رفت کارگری و بنایی. توی تابستان های داغ دزفول. بعد مزد و مواجبش را تمام و کمال می داد به حسینیه. اهل اندوختن برای دنیا نبود. از همان کودکی دست دهنده ای داشت. همین بود که در پانزده سالگی هر چه داشت و نداشت را بخشید. مخصوصاً شیرین ترین دارایی اش را. جانش را.

 

احیای ماندگار

پیچیده بود به پای پدر و مادرش و خواهش و التماس که باید یک شب توی حسینیه احیا بگیرم و غذای سحری اش را شما بدهید. می خواست تشویقی باشد برای بچه های هم سن و سال خودش.

بالاخره به آنچه می خواست رسید و اینک سالها بعد از شهادتش ، هنوز آن شب احیای حسینیه برگزار است و سحری اش به راه و محمد کاظم نیز حاضر است و ناظر و ای کاش می شد او را به چشم ظاهر دید ، همانطور که می شود عطر حضورش را حس کرد.

 

امتحان گرفتن از بابا

دزفول سیبل توپ ها  و موشک های رژیم بعثی شده بود، اما مردم توی شهر بودند و شهر را ترک نمی کردند. محمدکاظم هم می رفت بسیج مسجد نجفیه برای پست و نگهبانی.

یک شب پدرش گفت: «محمدکاظم! ما هم که شب ها بیداریم! به ما هم اسلحه بدهید کمکتان کنیم و گشت بزنیم!» چند شب بعد درخواست پدرش را اجابت کرد.

فردا صبح، سر سفره صبحانه پدرش رو به مادر کرد و گفت: «دیشب موقع گشت و نگهبانی، یه نفر بود که به سمتمون سنگ پرت می کرد! نمی دونم منظورش چی بود و می خواست چیکار کنه؟!»

محمدکاظم خندید و گفت: «خودم بودم! می خواستم ببینم چقدر حواستون به کارِتون هست؟!»

بچه ی چهارده ساله از بابایش امتحان گرفته بود.

 

اولین اعزام، آخرین اعزام

سن و سالش کم بود و اعزامش نمی کردند جبهه. چندین بار از مسجد نجفیه برای تدارکات تا پشت جبهه رفت، اما اولین باری که اعزام شد، برای والفجر مقدماتی بود. همان رفتنی که اولین و آخرین رفتن شد. رفتنی که بدون برگشت ماند. حتی پیکرش.

 

 

تک تیرانداز

رفیقش که در والفجر مقدماتی مجروح شد و به اسارت درآمد می گفت:

توی عملیات به همراه تعدادی از بچه ها که بیشترشان بچه های گردان عمار بودند، پشت جاده آسفالت محاصره شدیم. هوا روشن شده بود و همین باعث زمین گیری مان شده بود. من و محمدکاظم کنار هم بودیم و اوضاع را زیر نظر داشتیم. یکی از تک تیراندازهای دشمن از سمت راست ما را هدف گرفته بود. یک تیر به پاشنه پوتینم برخورد کرد.به محمدکاظم گفتم: بیا جامونو عوض کنیم. در این بین گلوله ای خورد به بازوی من. محمدکاظم هم هنوز از جایش بلند نشده بود که گلوله تک تیرانداز . . . .

با چشم خودم دیدم! دقیقا سمت راست صورت و بالای گوشش. دیدم که چشمانش چندبار پشت سر هم پلک زد و افتاد . . . .

قنداقه

چهارده سال بعد زنگ خانه شان را زدند و گفتند چشمتان روشن. محمدکاظم برگشت. اما قنداقه ای که به دست مادر دادند، از قنداقه ای که سال ۱۳۴۶ «دادا» به دستش داد ، کوچکتر بود.

مادر هنوز با بغض می گوید: «نمی دانم خودش بود یا نبود . . .  فقط پلاکش را . . . . »

 

 

توی وصیتنامه اش نوشته بود:

« پدر و مادر عزيزم:اگر من شهيد شدم ، هرچند مي دانم من لياقت شهيد شدن را ندارم ، ناراحتي نكنيد. از شما ميخواهم كه خوشحال باشيد. وقتي كه شما خوشحال باشيد ، دشمن غمگين است. مردن كه حق است چه بهتر در راه حق و اسلام كشته شويم.

از همه شما خواهران و برادران مي خواهم كه راه اين شهيدان را ادامه دهيد و هميشه در مقابل اين دشمنان(منافقين كثيف) ايستادگي كنيد و آنها را نابود كنيد.»

 

صوت خاطره گویی مادر شهید تقدیم به شما

امیدوارم بسیاری از مسئولین با شنیدن این صدای حماسی حساب کار دستشان بیاید

شهید محمدکاظم بدیعی متولد ۱۳۴۶ در مورخ ۲۱ بهمن ماه ۱۳۶۱ در عملیات والفجر مقدماتی جاویدالاثر شد و پیکر پاک و مطهرش ۱۴ سال بعد در مورخ ۲ آبان ماه ۱۳۷۵ پیدا و در جوار رفقای شهیدش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول به خاک سپرده شد.

‫۲ دیدگاه ها

  1. دغدغه های فرهنگی و احساس مسئولیت دینی که این شهیدنسبت به هم محله ای ها و دوستان دارد قابل توجه است.اسم دیگرش می شود غیرت دینی.چیزی که محمد کاظم داشت اما امروزه بعضی خانواده ها برای فرزندانشان خودشان هم ندارند .شاید اصلی ترین وظیفه نهادهای عریض و‌طویل تصمیم گیر فرهنگی راه هایی برای برانگیختن این حس در میان مردم باشد.
    (با اینکه اولین بار است با این شهید آشنا می شوم ولی دوست دارم اورا *برار غیرتیم* صدا بزنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا