خاطره شهدا

با بادروج تا عروج (۲)

روایت شهادت سردار شهید حاج عبدالحمید بادروج در جمعه خونین مکه از زبان یک شاهد عینی

الانویس ۱:

این سطرها روایت لحظه به لحظه از صحنه شهادت سردار رشید اسلام شهید حاج عبدالحمید بادروج جانشین فرماندهی لشکر ۷ ولیعصر(عج) ، در جمعه سیاه مکه (۹ مرداد ۶۶) است از زبان  تنها شاهد عینی ماجرا .

 بالانویس۲:

راوی این سطرها، حاج محمدعلی بهرامی است. پدر شهید حمید(اردشیر)بهرامی از شهدای اتوبوس آسمانی گردان بلال. دو ساعتی مهمانش شدم و خاطراتش را از آن روز شنیده و قسمت هایی را برایتان بازنویسی کردم. اولین بار است که این خاطره منتشر می شود.

 بالانویس۳:

این پست را تقدیم می کند به یکی از بهترین دوستانم ، محمد بادروج ، پسر سردار شهید عبدالحمید بادروج و از او طلب حلالیت می کنم.

ادامه پست قبلی …

تصویر چهارم :  عروج بادروج

 در این بین یکی به من خبر داد که بادروج را روی« پل حجون» محاصره کرده اند.

دویدم سمت پل.

بادروج را خیلی دوست داشتم.

باید به او می رسیدم و می دیدم چه خبر است.

رفتم روی پل.

دیدمش . تعدادی از نیروهای آل سعود  دوره اش کرده بودند و با هرچه که دم دستشان بود می زدند.

۱۵۰ متری با او فاصله داشتم.

هیچ سلاحی دم دستم نبود. حتی یک چوب ساده. رفتم سمت بادروج. ۲۰ متری اش رسیده بودم. یک میله آهنی تقریبا دومتری توی دستش بود و با آن داشت مبارزه می کرد.

درگیر بود. تعداد زیادی از نیروهای آل سعود دوره اش کرده بودند و داشتند او را می زدند.

باتوم ها و میله ها می خورد به دست و پایش. اما بادروج قوی بود. می دانستم این ضربه ها به او کاری نیست.

یک لحظه چشمش به من افتاد که داشتم می رفتم سمتش.

فریاد زد. «وِرگرد . . .مَبیو. .  [۵]»

تعداد دیگری از نیروهای سعودی رفتند سمت او. من چیزی توی دستم نبود حتی یک چوب ساده هم نداشتم.

نمی دانستم چکار کنم.

مانده بودم.

 کاری از دستم بر نمی آمد و بادروج داشت مبارزه می کرد.

یک نفر از نیروهای آل سعود که معلوم بود فرمانده آنهاست، مردی سیاه پوست بود که هیکل بزرگی داشت و تقریبا دو متر قدش بود[۶].آنجا داشت صحنه درگیری بادروج را نگاه می کرد. اسلحه اش را درآورد و گرفت سمت بادروج و شلیک کرد و بادروج افتاد روی زمین.

فکر کنم تیر خورد به پایش. افتادنش همان و ضربه های مداوم آن نامرد ها بر سر و کمر و دست و بازوی بادروج همان.

غرق در خون بود. از دور دیدم که کشان کشان او را بردند سمت یک کمپرسی.

نامردها پیکرش را انداختند توی کمپرسی وانگشت هایش را از لای در بیرون گذاشتند و آن درب بزرگ آهنی را بستند.[۷]

و من دیدم که بادروج را بردند. به هم ریختم. حرف های دیشبش ، حالاتش ، رفتارش ، خنده هایش ، همه و همه عین فیلم از جلو چشمانم می گذشت.

اندکی پس از شهادت بادروج ، به سمت من حمله کردند. تکه چوبی پیدا کردم و با همان تا توانستم از خودم دفاع کردم. اما همان تکه چوب شکست و من فقط فرصت کردم سر و صورتم را بادست بپوشانم. اول ضربه هایشان را بر سر و کمر و دنده هایم حس کردم و کمی بعد دیگر چیزی نفهمیدم.

 

  

تصویر پنجم : سردخانه

گوش هایم می شنید. اما قادر به حرکت دادن حتی پلک هایم نبودم.

صدای دو نفر به گوشم می رسید. یک آقایی بود که داشت دستور می داد زخم هایم را بخیه کنند و صدای خانمی که می گفت فایده ندارد. ضریب هوشی اش خیلی پایین است.

می خواستم بگویم من زنده ام ، اما قدرت هیچ تحرکی نداشتم. فقط گوش هایم می شنید. فهمیدم که توی بیمارستانم.

صدای خانم را شنیدم که گفت : ببریدش سردخانه. تخت را حرکت دادند. قدرت هیچ کاری نداشتم. حتی تکان دادن یک انگشت. لبهایم از هم باز نمی شد.

صدای باز شدن درب سردخانه را شنیدم و اینکه از در مرا بردند داخل.

هیچ کاری از من ساخته نبود.

لحظاتی گذشت. انگار یکی دو شهید دیگر را هم داشتند می گذاشتند توی سردخانه.

در این گیرو دار صدای همان مرد را شنیدم که گفت : آن مجروح چه شد و صدای خانم  که گفت: گفتم ببرند سردخانه. (بعدا فهمیدم که هر دو دکتر بوده اند.)

آقای دکتر به خانم دکتر تشر زد که مگر نگفتم او زنده است. و مرا دوباره از سردخانه آوردند بیرون.

 

 

تصویر ششم :  حمید

به فکر نماز افتادم. نمی دانستم چه ساعتی است و اصلاً روز است یا شب.

دغدغه نماز افتاده بود به جانم.

در این حس و حال بود که «حمید» فرزند شهیدم را دیدم.

اصلاً یادم نبود که او شهید شده است.

دست به سینه ایستاده بود بالای سرم و لبخند می زد.

گفتم : «اِ . . . حمید . . . بابا . . .  تو اینجایی . . .تو اینجا بودی و این بلا رو سر ما آوردن؟»

لبخند زد و گفت :« من و همه شهدا اینجا بودیم. ما همه چیز را دیدیم. نگران نباش بابا»

گفتم : « ساعت چنده. می خوام نماز بخونم »

و حمید در همان عالم گفت: «الان دقیقاً وقت نمازه. بابا جون . نمازت را بخون. من می خوام برم و سری بزنم به مامان »

( بعدها فهمیدم که همسرم نیز در درگیری ها مجروح شده و در بیمارستان بستری است)

این را گفت و رفت.

این عکس حاج محمدعلی بهرامی بعد از خروج از سردخانه و به هوش آمدن است

بعدها که چشم باز کردم دیدم همسرم و جمعی دیگر از دوستان بالای سرم هستند.

سراغ بادروج را گرفتم.

گفتند : «حالش خوبه»

گفتم : «چی و حالش خوبه. خودم دیدم چطوری بردنش»

کمی که حالم رو براه تر شد ، فهمیدم که نیروهای آل سعود آنقدر مرا میزنند تا بیهوش می شوم و فکر می کنند تمام کرده ام. مرا غرق خون ول می کنندتوی خیابان. برخی دوستان که مرا می بینند ، می گذارند توی پتو و می آورند بیمارستان و بقیه ماجرا.

یاد وصیت بادروج افتادم.

دوچرخه.

خودم که نمی توانستم بروم. اما فرستادم تا برای پسر بادروج دوچرخه بخرند. سوغاتی که هیچوقت بادروج ندید ، برای پسری که دیگر هیچوقت بابا را نمی دید.

 

تصویر هفتم :  سوغات

دوچرخه را فرستادیم برای پسرش به همراه پیکری که اینک در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول آرام خوابیده است.


 

[۵] برگرد . . . نیا

[۶] بعدها شنیدم که در درگیری ها به درک واصل شده است و انتقام خون بادروج گرفته شده است.

[۷] بعدها که پیکر پاکش را دیدم ، انگشت هایش خرد شده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا