تاریخ‌نگاریدل‌نوشته‌ها

معلمان عزیزم ، روزتان مبارک

به بهانه روز معلم

بالانویس :

وقتی خوب نگاه می کنم می بینم ، معلمی بهتر از شهدا نداشته ام، اما همیشه شاگرد کودنی بوده ام.

 

یقین دارم آدم ها برای معلم شدن انتخاب می شوند.

و وقتی من می گویم معلم ، تو حواست نرود سمت تخته سیاه و گچ ، که معلمی فقط آن نیست.

برخی آدم ها هستند که بدون گچ و تخته سیاه و این روزها باید بگویم بدون ماژیک و وایت برد ، معلم اند.

و مگر معلمی فقط به حکم کارگزینی است، که آدم هایی هستند که  بدون حکم کارگزینی، بخواهند یا نخواهند معلم اند. زیرا درس هایی  داده و می دهند  که بهترین معلم ها ، کم آورده اند در مقابل تدریسشان.

می خواهم امروز روز معلم را تبریک بگویم . به تمامی معلمان بی گچ و تخته سیاه.

و تو می پرسی که مگر معلم، اینجوری که من دارم می گویم هم امکان دارد.

امکان دارد. خوب هم امکان دارد.

یعنی تو می خواهی بگویی  که حسین بیدخ با ان همه وصیت هایی که ما به فراموشی سپردیم معلم نیست؟ او که با قلمش ، با حرف حرف وصیت نامه اش بهترین ها را به ما آموخت و کدام معلم بهتر از این یادت می دهد که «می روم تا تو بیایی ، اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای»

یعنی می خواهی بگویی بهمن درولی معلم نیست؟ او که جبهه دانشگاه را ول می کند تا در دانشگاه جبهه مدرک بگیرد.  کسی که آخرین یادگارش مزار بی سنگی است که بشریت را با آن درس می دهد.

سیدمحسن زرنگ زاده چطور؟ همو که برادرش پیکر سوخته اش را نشناخت. همو که سوخت تا سازش نکند با دشمن. سوخت تا درس انسان سازی بدهد.

عبدالمجید طیب طاهر را چه می گویی ؟ طیب ترین طاهری که همیشه دغدغه امروزما را داشت و می دانست که وصیتش را بجای نصیحتش اشتباه می گیریم. او معلم نبود؟

 کاش می دانستی که حمید بهرامی با آن همه حجب و متانت و محمدهادی موجودی با آن همه صفا و پاکی برایت معلم اند تا بیاموزی و عمل کنی و راه را گم نکنی.

عبدالرحمن هودگر ، همو که می رود و گوش تیربارچی عراقی را می پیچاند و اسیرش می کند و معلم می شود برای حبیب پالاش که برود و به همان سبکی که از معلمش یادگرفته است گوش عراقی ها را می پیچاند و اسیر می کند و آنگاه حبیب و عبدالرحمن خود می شوند معلم برای من و تو که بیاموزند در سخت ترین شرایط هم می شود گوش دشمن را پیچاند و به زانویش درآورد.

حمیدصادق جولا، آنگاه که می خواهد رضا آخرین عکس را از او بگیرد و سپس قلبش میزبان ترکش ها می شود، دارد فریاد می زند که رمز کمال در اطاعت و بندگی است.

غلامعلی آهوزاده ، کسی که در نهایت گمنامی اش ، به تو می آموزد، باید بی خیال نام شوی تا نامت بیشتر ماندگار شود. غلامعلی معلم نیست؟ اگر غلامعلی معلم نیست ، پس نام معلم برازنده کیست؟

و اگر می گویی که مش حمید یا همان عبدالحمید صالح نژاد، سردار اروند ، معلم نیست ، برو و حرف های سید را گوش بده ، تا بدانی مش حمید برای سید هنوز هم معلمی می کند.

محمود شهیان زاده، همان که فریاد زد ، برایم فقط یک بوق بزنید . همین . من بوق را بجای فاتحه قبول می کنم و کدام معلم رساتر از این فریاد می زند که اهل عالم. یادتان نرود که آرامشتان مدیون پریشانی چه کسی است. کم لطفی نکنید در حق شهدا. از یادشان نبرید.

علی زاده دباغ که از شهادتش خبر می دهد به زبان بی زبانی و این یعنی اگر تقوا داشته باشی ، خداوند درهای رحمت را به روی دلت باز می کند و علی مدرس این حکمت پروردگار است.

تو می گویی سیدجمشید صفویان معلم نیست؟ و اگر بر این اعتقادی برو و برگ برگ زندگی سید را ورق بزن و ببین که می شود معلم بود ، اما بجای گچ بر تخته کشیدن ، برق نور بر دلها کشید.

 

تو می گویی حبیب قصاب بلنده معلم نیست؟ پس آنگاه که پس از شهادت مادر را خبر می کند که برخیز و جارو کن که دوستانم به دیدارتان می آیند، چه هدفی دارد جز اینکه به عالم درس بدهد که «شهیدان زنده اند»

و اگر محمدرضا خوانساری معلم نیست ، برای چه می رود و پیکرش می ماند توی خاک های  صالح مشطط. بنظرت نمی خواهد تدریس کند که  « نهایت عشق به فاطمه(س) چه بر سر آدم می اورد»

آخر مگر معلم بودن چیست که تو آن را به یک حکم و یک کیف و یک گچ و تخته محدود می کنی؟

 آیت الله قاضی  ،سردار سوداگر، سیزده نوجوان بسیجی مسجد نجفیه، همه و همه معلم اند برای تو تا راه را پیدا کنی. هر کدام بهانه ای و هر کدام مدرسی برای یک درس زندگی تو. اگر بخواهی و چشم باز کنی.

تازه محمد فرخی راد ، همان آزاده ای که پس از ۲۰ سال استخوان هایش به وطن برگشت که اصلا خود معلم بود. قبل از اسیر شدنش و حتی در اسارت هم معلمی کرد و پس از آن هم با رفتن غریبانه اش معلمی را ادامه داد و هنوز صدای مظلومش در کلاس دنیا پیچیده است و گوش هایی را می طلبد که پنبه نداشته باشند.

یا نعمت الله لحافچی که خودش معلم بود و عروجش و شهادتش در اوج ایثار ، آن لحظه که رفت تا غریق های دز را نجات دهد و خودش هم رفت به همانجا که می باید می رفت .  این از خودگذشتگی اش پترس را به تعجب وا داشت و ریزعلی خواجوی را حیران کرد. چرا که پترس از انگشت گذشت و ریز علی از لباس هایش و نعمت از جانش

و روح الله سوزنگر ، از معلم فراتر می رود و استاد دانشگاه می شود ، اما توی مسجد می آید و به بچه دبستانی ها قرآن یاد می دهد و می شود معلم در معلم. معلم برای همه که بیاموزد غرور را بیخیال شوید.

 

و گاهی هم نه تخته سیاه و گچ لازم است و نه شهادت . یک حرف ، یک عمل ، درسی به تو می دهد که صد معلم نداده اند . حرف های عبدالحسین مرده شور را می گویم . حرف هایی که زمین را تکان می دهد و دل آسمان را می شکند آنگاه که فریاد بر می آورد «من دیگر مرده نمی شویم»

یا همان پیر فرزانه عارف و سالک ، بسیجی ۸ سال عشق و حماسه، ملا مهدی را می گویم. با آن همه خصوصیات که در پست قبل گفتم . آیا ملامهدی را نمی توان معلم نامید ؟ آنکس که هم حرف می زند و بیشتر از حرفش خود عامل است به حرف هایی که می زند.

این ها همه معلمان تو هستند. اینها وهزاران شهید دیگری که در گوشه گوشه این سرزمین، مهمان خاک بهشت آباد ها هستند.

برخیز.

بخواهی یا نخواهی مدیونی. دیگر نیستند تا بروی و دستشان را ببوسی.

برخیز و همین حالا برو . شاخه ای گل ببری یا نبری برای آنها فرقی ندارد. برو و سری بهشان بزن. برای خودت خوب است. شاید کمی به خود بیایی. شاید کمی یقه این دنیا را ول کنی .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا