با مسئولینتاریخ‌نگاریدل‌نوشته‌هامعرفی اسوه‌هانقد نوشته‌ها

مرد جهاد اکبر و جهاد اصغر (بخش اول: مسئولین نخوانند)

به بهانه ی وفات عارف سالک ملامهدی قلمباز

قسمت اول:

مسئولین نخوانند

کلاسم تازه تمام شده بود. داشتم نهار می خوردم که حاج حسن تماس گرفت و خبر عروج ملامهدی را داد. ریختم به هم. خواستم بروم و الف دزفول را آپ کنم و خبرش را بزنم که  اینترنت دانشگاه قطع بود. اعصابم بیشتر خراب شد. باید می رفتم سر کلاس. تمرکز نداشتم تدریس کنم. به هر مشقتی که بود کلاس را تمام کردم . رفتم توی سایت. اینترنت وصل شده بود. الف دزفول را آپ کردم و خبر را با سامانه پیامک زدم برای دوستان. حاجی گفته بود که تشییع فرداست. تا اخر شب این در و آن در زدم اما اعلامیه ای ندیدم.

فردا صبح با خودم گفتم که امروز حتما دزفول یکی از تاریخی ترین تشییع جنازه ها را به چشم می بیند. گفتم مثل تهرانی ها که برای حاجی بخشی چه غوغایی کردند ، دزفول هم عاشورا می شود. مردی عروج کرده است که از هر زاویه ای که نگاهش می کنی برتر است و والامقام. در کسب و کار . در دین داری. در خدمت به خلق. در اطاعت از ولایت. ۸ سال هم در شهر زیر موشک ها جهاد کرده است و هم در جبههرو بروی دشمن. سال ها در میدان جهاد اکبر جنگیده است و عارفی است و سالکی برای خودش.

منتظر بودم که شهر به هم بریزد. شهر غوغا شود. شهر پرشود از بنرهای بزرگی که عکس ملامهدی از بین آنها به من لبخند بزند. منتظر بودم قیامتی شود و غوغایی. مثل همان روزهایی که شهید می آوردند دزفول. مثل همان روزهایی که موشک می زد و شهدای موشکی را دفن می کردند.

اما از خانه که زدم بیرون ، تمام ذهنیت هایم به هم ریخت. هیچ خبری نبود. همه چیز آرام بود و عادی.  باورم نمی شد. اما گفتم اشکال ندارد. داستان به یکباره اتفاق افتاده است. احتمالاً هنگام تشییع و بعد از آن رویاهایم به حقیقت می پیوندد.

گذشت تا ساعت ۴ . با ماشین رفتم دنبال حاجی بهرامی. از دوستان ملامهدی بود. نزدیک مسجد جامع بود که گفتم حاجی! احتمالا در خیابان امام الان جایی برای پارک نیست. ماشین را بگذاریم توی محله قلعه و برویم عباسیه.

دوباره گفتم اول بروم سرکی بکشم ببینم اوضاع چطور است. در کمال ناباوری دیدم که خیابان امام خلوت تر از هر روز است. شاخ درآورده بودم.

رفتم پارکینگ آقامیر و دیدم که نزدیک عباسیه جمعیت کمی حضور دارند. پیاده شدم. هنوز باورم نمی شد تشییع مردی بزرگ ، دلاوری راستین و عارفی سالک اینقدر غریبانه باشد.

ملامهدی را آوردند. حتی پرچم ایرانی که انتظار داشتم به پاس دلاوری هایش در جنگ روی تابوتش باشد نبود.

صدای شکستن دلم را خودم شنیدم. بقیه را نمی دانم.

شروع کردم به عکس گرفتن.

رفتیم شهیدآباد. جمعیتی هم آنجا بودند. نماز خوانده شد و ملامهدی روی دوش مردم می رفت سمت خانه ای که سالها با عمل صالح فرش کرده بودش. چشم دل نداشتم اما به یقین ملائکه بودند و به همراه مردم تشییع می کردند این پیر عارف را.

با اینکه جمعیت به نسبت کم هم نبود ، اما من فقط دلم از این گرفته بود که چرا خیلی ها که باید می بودند نیستند؟

آخرخیلی ها برایشان مهم نبود، خیلی ها نمی شناختند ملا مهدی را وخیلی ها اصلاً خبردار نشده بودند و این خبردار نشدن ها هم به لطف تبلیغات آقایان بود.

با خودم می گفتم : خدایا مسئولین چرا برای ملامهدی کم گذاشتند؟ او که برای مردم کم نگذاشت؟

حتی خبری از دوربین های صدا و سیما هم نبود.

غربت موج می زد.

گمنامی به اوج خود رسیده بود.

در دل فریاد زدم.

خدایا

مگر فقط فوتبالیست ها و هنرپیشه ها و خواننده ها  مهم اند.

که ظاهرا هستند.

حال اگر ملامهدی یکی از این ها بود

غوغا می شد.

اوج مصیبت به بیست و سی هم می رسید.

مثل همان فوتبالیستی که تصادف کرد و شکستگی سرش ، سه چهار روز صدا و سیما راعزادار کرد.

یا اگر ملامهدی اهل سیاست بود و یا پستی داشت و میزی ، به نسبت طول و عرض میزش ، طول و عرض بنرهای وامصیبت بیشتر بود و وسعت تشییع نیز هم.

دسته گل ها بود که با پول بیت المال یکی از یکی بزرگتر برای شادی روح مرحوم و آرامش خاطر بازماندگان می آمد.

رسانه ها بودند که چپ و راست فریاد برمی آوردند که وامصیبتا . . . چه میزی داشت. بزرگ بود و عریض.

آنگاه دوربین بود که می آمد و خبرنگار بود که می رفت.

فریاد زدم :

ملا مهدی. باز هم مردم از مسئولین جلو ترند. ببین هر کس که به گوشش رسیده است به پا نه، که به سر آمده است.

خیلی ها خبر ندارند و خیلی ها . . .

پیر سالک!

تو که به میز کاری نداشتی.

تو برای مردم بدون میز عزیز بودی و میزدارها را بی خیال. نتوانستند از میز دل بکنند و برسند به تشییع تو یا اینکه پرده تسلیت بفرستند.

آخرآنان برای هزینه کردن یک پرده تسلیت برای تو ، دغدغه بیت المال دارند که نکند خدای نکرده بیت المال مسلمین هدر برود. این بود که ننوشتند. نه اینکه فکر دیگری بکنی ها. ناراحت نشوی. آخر کمی جای شبهه داشت که از پول بیت المال پرده بنویسند یا نه. آخر تو جزء مسئولین و وابستگان و سایر بستگان که نبودی. پرده تسلیت بر درب خانه محقر تو را هم که درآن کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک نه کسی می دید و نه دوربینی ثبت می کرد.

همانطور که دفن کردنت در قطعه صالحین برای خیلی ها محل اشکال بود که ظاهرا صالح بودن هم کمی ارتباط دارد با میز.

ملا مهدی! ما را ببخش که نه در زمان حیات تو قدرت را شناختیم و نه هنگامه ممات تو.

روزگار است دیگر ملامهدی.

می دانم که تو خم به ابرو نمی آوری و مثل همیشه که می گفتی راضی ام به رضای خدا باز هم راضی هستی.

ما باید خجالت بکشیم که گوهری چون تو را پاس نداشتیم

ملا مهدی ما را ببخش برای همه چیز.

تو گفتی اگر پایم درد کند و آخ بگویم از نارضایتی است. اخ نمی گویم که خدایم را خوشحال کنم.

پس الان به پاس همان رضایت ها ، یقین دارم مهمانی بر سفره نعمت الهی ، ما را دعایی کن.

این مسئولین را هم که برایت کم گذاشتند، ما به خدا واگذار می کنیم.

این را هم بگویم

حرف امام یادمان نرفته است. همان امامی که تو مدام می فرمودی : ( صدقه سرش بام).

فرمود : اگر مسئولین کوتاهی و مماشات کردند، ملت انقلابی خود اقدام کند.

ملامهدی

سالهاست که از مسئولین ناامیدیم و تازگی ها فهمیده ایم که باید خودمان فکری بکنیم .

برای چهلمت می دانیم چه کنیم. دیگر منتظرشان نمی مانیم.

روحت شاد و قرین رحمت الهی باد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا