خاطره شهدا

من وصیت نامه نمی نویسم

به بهانه یادی از شهید مجید طیب طاهر

بالانویس :

اولین بار نام شهید عبدالمجید طیب طاهر را از زبان سید عزیز شنیدم.  با سیدعزیز هم اولین بار بود برخورد می کردم. اما خاطره ی خاطره تعریف کردن سید عزیز از عبدالمجید را در آن شب رویایی و در بهشت شهیدآباد دزفول  هیچگاه  فراموش نمی کنم.

 سیدعزیز۱ با عبدالمجید۲ در پاسگاه زید آشنا شده است و دست تقدیر، روز به روز قرص و محکم تر می کند این رفاقت را. تا جایی که یک سال بعد در حرم ثامن الحجج عقد اخوت می خوانند و سیدعزیز می شود برادر عبدالمجید.

دو برادر روز به روز بیشتر به هم عادت می کنند تا می شود سال ۶۴ که قرار است درجشن تولد یک سالگی برادر شدنشان عملیات والفجر ۸ را بگیرند.

دو ماهی است که دارند شبانه روز تمرین غواصی می کنند. در سرمایی طاقت فرسا که اگر عاشق نباشی از پا می اندازدت.

قرار است که از اروند رام نشدنی ، بگذرند و به همین دلیل می دانند که فرشتگان مامور آماده اند تا پل بزنند بین اروند تا آسمان و (رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَيْهِ) ها را ببرند برای (عند ربهم یرزقون شدن).

باید وصیت نامه را از نو نوشت . باید حرف زد برای آنان که ( من ینتظر ) می شوند و گفت که چگونه می توان (وَمَا بَدَّلُواْ تَبْدِيلا) ماند.

سیدعزیز وصیت نامه اش را می نویسد و می رود سروقت عبدالمجید. می پرسد: نوشته ای وصیت نامه ات را برادر ؟ و برادر آرام می گوید : نمی خواهم وصیت نامه بنویسم. روزها ، ساعت ها و دقیقه ها می گذرد و بوی هشتمین والفجر آرامش می دهد به هر دل ناآرام.

از سید اصرار و از عبدالمجید انکار .

کم کم سید برایش علامت سوال می شود که چرا عبدالمجید بی خیال وصیت نوشتن شده است ؟ و این سوال زمانی به اوج خود می رسد که خورشید ظهر قبل عملیات به اوج آسمان رسیده است.

سید دوباره می رود سمت عبدالمجید  و اصرار می کند تا مجید بنویسد و مجید حرفی می زند که تا ابد بر پیشانی تاریخ نقش می بندد.

(می دانی چرا وصیت نمی نویسم سید؟  می ترسم روزی آیندگان وصیت مرا به جای نصیحت من اشتباه بگیرند و کم کم به دست فراموشی بسپارند . این است سید جان . این است که قلم به دست نمی شوم.

و سید  دوباره اصرار می کند و مجید قلم به دست می شود.

سید می خواهد این دم رفتنی ،کمی سربه سر مجید بگذارد.  می نشیند کنارش و می گوید : مجید! از مرگ می ترسی ؟

و مجید لبخند به لب ،دوباره حرفی می زند که از حرف قبلی اش سنگین تر است.

سید ! آرزویم رفتن است.اما نگرانی من از آینده است. از ادامه راهم می ترسم. می ترسم که پس از ما راهمان ناتمام بماند و تو سید! باید قول بدهی که پس از پروازم هر جایی که صدایت رسید ، با صدای بلند وصیتم را بخوانی .

 

و مجید در بیست سالگی اش ، در بیستم بهمن ماه ، نمره بیستش را می گیرد و سید می ماند تا وصیت برادرش را فریاد بزند. و این همه صدای سید است که به گوش می رسد. کمی گوش دل را باز کنید . . . .  

 

شهید عبدالمجید طیب طاهر در عملیات والفجر ۸ و در مورخ ۲۰ بهمن ماه ۶۴ آسمانی می شود و مزار مطهر این شهید عزیز در گلزار شهدای شهید آباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

پانویس :

سید از عبدالمجید حرف زیاد دارد. برخی ها گفتنی است و برخی ها ظاهرا باید محفوظ بماند بین او و عبدالمجید. عجب رفیقی است این سید که برای عبدالمجید حتی پس از شهادت هم رازداری می کند.

و تو ای عبدالمجید ، خودت به دل بی قرارمان سری بزن و افشاکن رازهایی را که حتی پس از شهادتت هم خواستی کسی از آنها خبردار نشود. به قول مش حمید۳تان ماندن و از خون شما دفاع کردن سخت شده است. کم کم داریم کم می آوریم. به فریادمان برس.  

 

 ۱- برادر بسیجی سید عزیزاله پژوهیده (راوی) نویسنده وبلاگ یاد ایام

۲- شهید عبدالمجید طیب طاهر

۳- شهید عبدالحمید صالح نژاد ، فرمانده گردان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا