خاطره شهدا

وقتی محمد رضا برنگشت

به بهانه ی معرفی شهید جاویدالاثر محمدرضا خونساری

صفحه اول :

اول تیر ماه سال ۱۳۶۰. جبهه صالح مشطط. دشمن با استفاده از موانع طبیعی شامل تپه هایی کوتاه اما از نظر نظامی دارای موقعیت مناسب نیروهایش را مستقر کرده است.

صفحه دوم :

قرار است در این منطقه عملیاتی صورت گیرد و توان رزمی دشمن منهدم شود. علیرضا[۱] به همراه سیف الله [۲]و حمید[۳] و حاج عظیم [۴]و معلم[۵]  ،چندین مرتبه یک شیار کم عمق را که به  پشت نیروهای دشمن ختم می شود برای عملیات شناسایی می کنند.

صفحه سوم:

قرار بر این می شود که سه دسته ادغام شده از سپاه و ارتش – از لشکر ۲۱ حمزه – در این عملیات شرکت کنند. فرمانده یک دسته می شود سیف الله. فرمانده دسته دیگر، حاج عظیم و معاون دسته سوم می شود علیرضا.

صفحه چهارم:

علیرضا برای انتخاب نیروهایش ازبین تعدادی از بچه های مسجد امام صادق(ع) در اندیشه فرو می رود. با خود می گوید :« برای اینکه تمام نیروهای عمل کننده از یک محل نباشند بهتر است همه بچه های یک مسجد با هم در عملیات نباشند »

لذا «محمدرضا خوانساری» را از لیست خط می زند و محمدرضا بسیار دلخور و ناراحت می شود.

صفحه پنجم :

آنشب نیروها تا پشت نیروهای عراقی می روند ، اما به دلیل بروز مشکلاتی ، عملیات انجام نمی شود و بر می گردند.

صفحه ششم:

فردای عملیات نزدیک غروب حبیب[۶] و محمدرضا و تعدای از بچه ها برای وضو گرفتن کنار چاه آب حضور دارند. علیرضا مدام تذکر می دهد که زودتر به سنگر برگردند. زیرا در آن وقت روز معمولا عراق توپ و خمپاره می زند .  علیرضا در حال تذکر دادن است  که ناگهان . . .

صفحه هفتم :

خمپاره ای ۶۰ میلیمتری در نیم متری علیرضا به زمین می نشیند و ترکش ها دست و پا و کمر علیرضا را بوسیده و راهی بیمارستان افشار دزفول می کنند.

صفحه هشتم :

دو روز از آمدن علیرضا به دزفول گذشته است. علیرضا در حالی که یکی از دوستانش زیر بغلش را گرفته است و به سختی راه می رود، پس از نماز ظهر از مسجد بیرون می آید . حميد[۷] را می بیند.  حمید می گوید : عملیاتی که قرار بود شما انجام دهید انجام شده است و سپس سکوت و بغض و . . .

علیرضا دلیل بغضش را می پرسد و حمید فقط می گوید«محمدرضا» و بغض به گریه تبدیل می شود و باز هم کمی سکوت و بعد . . .

صفحه نهم :

تو که مجروح می شوی «محمد رضا» را جایگزین تو می کنند.  حین عملیات تیر به سینه محمدرضا می خورد و بچه ها نمی توانند او را به عقب بیاورند .

سی سال بعد . . .

صفحه دهم این خاطره هنوز پیدا نشده است. چون نه هنوز خبری از «محمدرضا» شده است و نه از پیکر پاک و مطهرش.

حاج علیرضا بی باک، دارد برای علی[۸] این خاطره را تعریف می کند و از تقدیر می گوید . تقدیری که جای «علیرضا» و «محمدرضا» را عوض کرد و علی تصمیم می گیرد در الف دزفول از «جاویدالاثر محمدرضا خونساری» یادی کند. محمدرضایی که هنوز تصمیم نگرفته است بیخیال گمنامی خویش شود.


[۱] حاج علیرضا بی باک (راوی خاطره)

[۲] شهید سیف الله صبور

[۳] شهید حمید عنبرسر

[۴] شهید حاج عظیم محمدی زاده

[۵] شهید میرزا معلم

[۶] شهید حبیب نمازی

[۷] مرحوم حميد شوهان( ایشان پس از جنگ دار فانی را وداع گفتند)

[۸] حقیر نگارنده

شهید جاویدالاثر محمّدرضا خونساری ، متولد ۱۳۳۹ مورخ  ۴/۴/۶۰ در پدافندی جبهه شهدا (صالح مشطط) غرب رودخانه کرخه به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش، هیچ گاه به شهر برنگشت. مزار یادبود این عزیز شهید در  گلزار بهشت علی دزفول زیارتگاه عاشقان است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا