معرفی اسوه‌ها

یک یادگاری . . . چند اعجاز

یادی از جانباز شهید روح الله سوزنگر

 

با اینکه فوق لیسانس داشت و استاد دانشگاه بود، اما حتی بچه دبستانی های مسجد را هم تحویل می گرفت. در جلسه قرآن مبحثی داشت به نام « شیوه های مطالعه». می گفت هر گاه خواستید مطالعه کنید قبلش این دعا را بخوانید.

 

« اللهم اخرجني من ظلمات الوهم واكرمني بنور الفهم ، اللهم افتح علينا ابواب رحمتك و انشر علينا خزائن علومك برحمتك يا ارحم الراحمين»

 

و اینک سال هاست در دانشگاه ، قبل از شروع تدریس ، با خواندن این دعایی که از او به یادگار دارم ، هم چهره اش پیش رویم نقش می بندد و هم اعجاز دعایی را که به من یاد داد بارها و بارها دیدم.

شاید اولین اعجازش این بود که دانشجویانم ، بدون اینکه من بخواهم ، می پرسیدند که این چیست می خوانی و آنگاه که از اسرارش آگاه می شدند ، بالای جزوه هایشان می نوشتند و امروز کمتر دانشجویی دارم که کنج جزوه اش ننوشته باشد : اللهم اخرجني من ظلمات الوهم. . .

آخرین اعجازش؟

همین چند روز پیش بود . . . بماند تا ۱۹ مهر سال بعد . . . اگر بودم . . .

شهید روح الله سوزنگر، رزمنده ۸ سال دفاع مقدس، فارغ التحصیل مقطع کارشناسی ارشد رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق(ع)، مدرس دانشگاه ، سردبیر ، ناظر و نویسنده برنامه های گروه سیاسی صدا و سیمای تهران در خردادماه سال ۱۳۷۶ به علت مصدوميت شيميايي بستري وپس از ۷۵ روز در ۱۹ مهرماه همزمان با نواي الله اکبر اذان مغرب در سن ۲۹ سالگي به شهادت رسید.

مزار این شهید والامقام در گلزار بهشت علی دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

پانویس الف دزفول :

از همان ۱۹ مهرماهی که در ۱۶ سالگی­ ام ، خبر شهادت روح الله را به من دادند تا روز تشییع او که به بهانه بیماری از مدرسه زدم بیرون تا به مراسم برسم. . .

از همان مطلبی که در شب هفت او نوشتم و دادم حاج حسین ایزدیان تا به همراه پخش فیلمش در مسجد بخواند، تا مطلبی که در اردوی عید نوروز سال بعد (که اردو به نام او مزین شد) دادم مصطفی پرهیزگار و در آن نور فانوس های توی چادر و بین دعای توسل خواند . . .

از مطلبی که در اولین سالگرد شهادتش توی مسجد خواندم تا شعر بلند بالایی که برایش نوشتم و در جشنواره شعر بچه های جلسه نوجوانان خواندم . . . .

از غزلی که در فراقش نوشتم تا دلنوشته ای که در هفته دفاع مقدس و آن شب که بچه ها پیاده از مسجد رفتند سر مزارش و آنجا خواندمش . . .

از . . . تا . . .

این ( از ) ها و این( تا ) ها را بیخیال . . .

می خواهم بگویم روح الله خیلی برایم متفاوت بود. هم خودش و هم شهادتش.

خیلی دوستش داشتم. آن چهره ای را که بدون لبخند تصورش برایم مشکل است.

خدا می داند که هر ساله ۱۹ مهر که می شود ،یک جورهایی دلم می رود سمتش . . .

چه آن سال که قسمتی از وصیتش را پیامک کردیم برای بچه ها . . .

چه آن سال که با پیامک برایش ختم صلوات گرفتیم و این کم کم شد سنت . . .

و چه آن سال که یکی از دانشجویانم خواب شهیدی را دیده بود و آمد برایم تعریف کرد و وقتی من نام شهید را پرسیدم ، نام روح الله را گفت و من به تقویم نگاه کردم و دیدم دقیق ۱۹ مهر است .

چه آن شب که رفتیم دیدار خانواده ایشان و قرار بود من حرف بزنم و بغض مدام و اشک ها نمی گذاشت.

چه آن شب که علی زنگ زد و گفت ، تلفن همراهم را تنظیم کرده ام هر سال ۱۹ مهر زنگ بخورد تا یادم نرود سالروز روح الله را یادآوری کنم به بچه ها.

و چه دیشب که علی پیامک داد انگار خبری نیست و من برایش نوشتم : «جریان دارد . . . شاید امشب . . »

هیچگاه یادش از من جدا نبوده است.

خدا می داند برای الف دزفول ، از مرداد ماه برنامه داشتم که ۱۹ مهر برای او بنویسم.

اما چرا الان و چرا اینطور و چرا دیر ؟

می گویم برایتان.

خواستم زندگی نامه اش را بنویسم ، دیدم بچه های مسجد قبلاً این کار را کرده اند.

خواستم از وصیتش بگویم ، دیدم ایضاً آن را هم .

خواستم از دست نوشته هایش بگویم و مظلومیتش که نگذاشتند در قطعه شهدا دفن شود، دیدم حاج مصطفی زحمتش را کشیده است.

و حمید صادقجولا هم .

دیدم فضای سایبر پر شده از روح الله . . .

و من ماندم.

یک طرف خوشحال از اینکه امسال همه او را به خاطر دارند و از یک طرف پریشان که چه بنویسم.

سه روز است که با خودم کلنجار می روم ؟

از روح الله چه بنویسم ؟

جرقه ای در ذهنم خورد.

با خود گفتم همه چیز را که همه گفتند .

بگذار خاطره ای از خودم بنویسم.

از یک یادگاری . . از یک اعجاز. . .

شاید خاطره یک نسل سومی از یک شهید هم خواندن داشته باشد .

و اینگونه بود که هر چند با تأخیر. .

اما ، روح الله امسال هم خودش را نشان داد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا