خاطره شهدا

این پیکر بی سر عبدالعلی است یا عبدالحسین؟

روایتی دردناک از شناسایی پیکر دو شهید اتوبوس آسمانی گردان بلال

بچه های گردان بلال سرخوش از عطرپیروزی والفجر ۸ ، باید خط را تحویل دهند.

تعدادی از بچه های گردان با یک اتوبوس و به همراه دو کمپرسی راه می افتند سمت منطقه. قرار است شبانه بروند و شبانه برگردند. اما به دلیل تخریب پل روستا جمع آوری وسائل و ادوات تا صبح طول می کشد.

بچه های بلال خسته از کار ، سوار اتوبوس می شوند تا برگردند به پادگان کرخه . هنوز اتوبوس راه نیفتاده است که غرش هواپیمای عراقی و همزمان راکت هایی که به سمت اتوبوس شلیک می شود ، همه چیز را به هم می ریزد.

شدت انفجارها به گونه ای است که نخلستان تزئین می شود با پاره پاره های بچه های بلال. همه در نخلستان پخش می شوند تا تکه پاره های رفقایشان را جمع کنند و بفرستند معراج شهدای اهواز.

 پیکرها هرچند به سختی ، اما یکی یکی شناسایی می شوند. از روی نشانه هایی که دارند . محمود دوستانی از روی انگشت قطع شده اش ، محمد اکبریان ، امیر ناجی ، عبدالحسین صحتی و . . .  .

همه شهدا شناسایی می شوند و در این بین برادران عبدالحسین دینوی هستند که نگاه مضطربشان مدام در بین پیکرها دنبال نشانی از گمشده است و آن سوی دیگر برادرِ عبدالعلی پوریاقلی است که نشانی از برادر نمی بیند.

شهید عبدالحسین دینوی

شهید عبدالعلی پوریاقلی

تمام پیکر ها شناسایی شده اند. فقط یک نیم تنه مانده است. نیم تنه ای که از کمر به بالایش راهی بهشت شده است و فقط دوپا را شامل می شود.

و پیکر به سر شناخته می شود و یا به نشانه ای که این دوپای باقیمانده ،هیچ یک را ندارد.

شباهت فیزیک بدنی عبدالعلی و عبدالحسین باعث می شود که دو خانواده این دوپای باقی مانده را پاهای شهید خود بدانند.

زمان به سختی می گذرد .

 در این میان سرهنگ پوریاقلی (مویدی فر) برادر شهید عبدالعلی از همان دوپای باقی مانده هم می گذرد.

و رو میکند سمت برادران شهید دینوی : «این نیم تنه را شما به نام برادرتان تشییع کنید»         

 سرهنگ مانده است دست خالی و برادری که تمام وجودش هدیه شده است به نخلستان های  روستای خضر .

سر را آرام بلند می کند.  گوشه کانتینر معراج شهدا چند پاره  از پیکر شهدا افتاده است.

– این تکه پاره ها را هم بدهید که به نام عبدالعلی به خاک بسپاریم

– مادرت چه می شود ؟ تحمل نمی کند این پاره پاره ها را.

–  چاره ای نیست . . .

– این تکه پاره ها آنقدر نیست که دیگران نفهمند چیزی از پیکر نمانده  است. کار سختی است.

– مشتی خشت و خاک را در کفن جا می دهیم.

 و در این بین در دل برادر شهید پوریاقلی چه می گذرد را هیچ کس جز خدا نفهمید.

 روز تشییع ، مادر عبدالعلی اصرار دارد پیکر فرزند را ببیند.

خانواده شهید می خواهند ، به هر ترتیب مادر را منصرف کنند. اما تلاش بی فایده است. می گوید مگر نه اینکه می گویند فرزندم سر ندارد. می خواهم ببینمش. کفن باز می شود. مادر پاره پاره ها را می بیند ولی انگار آرامشی  سرتا پایش را فرا می گیرد.

به آرامش حرکت ابر برمی گردد.

عبدالعلی می رود و همنشین آسمان می شود و برادرش می ماند با سرگذشتی که روایت کردنش هم دل می خواهد. یاد روزی که در میان جنازه ها بدنبال گمشده ای می گشت که باید از میان دو گزینه یکی را انتخاب می کرد. یا دو پا و یا هیچ. آنگاه گریه امانش را می برد و زمزمه می کند که تمام عبدالعلی سهم نخلستان شد.

 

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا