یادهای ماندگار
موضوعات داغ

«شُ جُمعَه»؛ سنتی که دیگر نیست!

یادی از سنتی فراموش شده در دزفول که سرشار خیر و برکت بود

«دایه» صدایش می کردیم. مادربزرگمان بود. پیری و شکستگی اش از سن و سالش بیشتر بود. علتش چیزی جز شهادت علیرضای ۱۲ ساله اش، آن هم توی آغوش خودش روبروی درب خانه شان نبود. با توپ های رژیم بعث عراق. این را از عکس هایش قبل و بعد از شهادت دایی علیرضا می شد به راحتی تشخیص داد.

آخرین امتحان دوره پیش دانشگاهی را داده بودم. دقیقاً همان روز بود که حالش کمی بد شد و دایی رساندش تا بیمارستان، اما دیگر هیچوقت برنگشت.

از آن روز، ظهرهای پنجشنبه خاله تماس می گرفت و می گفت : « علی! بیو شُ جُمعَنَه بَرِش دِش بی بی! (علی! بیا شب جمعه را ببر و به بی بی بده) »

اولین بار، با وفات دایه بود که با این اصطلاح«شُ جُمعَه (شب جمعه)» آشنا شدم. یک رسم قدیمی و ارزشمند در دزفول که این روزها شاید به طور کامل به فراموشی سپرده شده است.

«شُ جُمعَه»(شَبِ جمعه) غذایی بود که بازماندگان افراد فوت شده، ظهرهای پنجشنبه، جهت خیرات و شادی روح عزیزشان، برای خانواده های مستمند محله می‌فرستاند.

با دوچرخه می‌رفتم «خانه ی دایه». دوچرخه را گوشه ی حیاط می گذاشتم و خاله یک سینی پر از غذا دستم می داد و من می بردم در خانه ی بی بی.

 بی بی پیرزن فقیری بود که در محله با تک فرزند مریضش زندگی می کرد. در را می زدم. صدایش آرام و لرزان از پشت در می پرسید: «کیه؟!»  خیلی آرام می گفتم:«سلام. شُ جُمعه اُوُردُمَه ( سلام! شب جمعه آوردم)»

هیچگاه قیافه اش را ندیدم. چادر را روی دستش می انداخت و دستش را از پشت در دراز می کرد و سینی غذا را می گرفت و من همان لحظه، نام دایه ام را بهش می گفتم تا برایش قرآن بخواند. سینی را می گرفت. ظرف های غذا را خالی می کرد و می شست و پس می آورد و می گفت: «خدا رَحمَتِش کُنا! بِهشت بَرِش با! (خداوند رحمتش کند و ان شاالله که بهشت نصیبش شود)»

گاهی همزمان یکی دو نفر دیگر از همسایگان همان محله هم که عزیزانی ازشان فوت شده بود، همین کار را انجام می دادند و برای بی بی به نیت شادی روح عزیزشان غذا می آوردند و همین چند وعده، غذای چند روز بی بی و دخترش را مهیا می کرد. بی بی هم در مقابل، برای آسایش و آرامش روح درگذشتگان آن خانواده ها، قرآن و نماز و دعا می خواند.

خوب یادم هست که برای «دایه» بیش از یک سال ، ظهرهای پنجشنبه، « شُ جُمعه » می بردم. خانواده ها تا هر مدت که دلشان می خواست، برای عزیز از دست رفته شان این مدل خیرات را انجام می دادند که در برخی خانواده ها گاهی تا چند سال هم تداوم داشت.

سنتی زیبا که هم آبرومندانه نانی روی سفره ی خانواده های نیازمند می گذاشت و هم خیراتی به دست مرحومی می رساند که دستش از دنیا کوتاه بود. البته به این نکته هم باید اشاره کرد که این سنت باعث می شد یاد آن پدر، مادر یا عزیز از دست رفته در بین بازماندگان زنده باشد و حداقل هفته ای یکبار به بهانه ی این یک وعده غذا، نمازی، دعایی یا چند صفحه قرآن به نیت او توسط بازماندگان هم قرائت شود.

آدم هایی که دستشان از دنیا کوتاه می شود، گاه به شدت محتاج خیرات بازماندگانشان هستند و «شُ جُمعَه» سنتی ارزشمند، با برکت و حقیقتاً مفید در این خصوص بود که امروزه مگر در بین برخی از خانواده های سنتی، تقریباً به طور کامل از یاد رفته است.

اگرچه ممکن است مشغله های امروز، اجرای این سنت را سخت نشان بدهد، اما خداییش با وجود این همه آشپزخانه بیرون بر و البته وجود آدمهای زیادی که به نان شب محتاجند، این سنت می تواند خیر و برکات زیادی داشته باشد. هم برای اموات و هم برای آدم هایی که دستشان به دهنشان نمی رسد. بیایید این رسم قدیمی را احیا کنیم.

یا علی

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا