خاطره شهدا
موضوعات داغ

وای ز بی برادری!

روایت تشییع و خاکسپاری شهید سید عنایت الله(سیدعباس) علم الهدایی

وای ز بی برادری!

روایت تشییع و خاکسپاری شهید سید عنایت الله(سیدعباس) علم الهدایی

روز ۱۳ فروردین سال ۱۳۶۰ خبر انفجار مین ها و شهادت چند تن از رزمندگان جبهه صالح مشطط در روز قبل (۱۳۶۰/۱/۱۲) در شهر دزفول پیچید و متوجه شدم که سید عنایت الله (سید عباس) علم الهدایی جزء شهدای این حادثه است.

با توجه به اینکه شهید سید عنایت الله هم محله ای ما و پسر دایی «شهید سید جمشید صفویان» بود و من هم با سید جمشید و برادرانش در ارتباط بودم و سید عنایت الله را زیاد می دیدم و از طرفی هم بعضاً در جلسه قرائت قرآن حسینه امام شرکت می کردم و محبت های سید نسبت به خودم و بچه های جلسه را می دیدم ، اردات ویژه ای به او داشتم. (بخاطر این که مرحوم پدر بزرگ سید عنایت الله سالها امام جماعت مسجد سیاهپوشان بود، حسینه منزل پدر سید، معروف به حسینیه امام بود که بعد از شهادت سید عنایت الله به حسینیه شهید علم الهدایی تغییر نام داد)

از شهادت سید خیلی متاثر شده بودم. ظهر همان روز برای دیدن پیکر مطهر ایشان به همراه یکی از دوستان بسیج به بیمارستان افشار دزفول رفتیم. جلوی درب سردخانه در حیاط بیمارستان نزدیک درب اورژانس، غلغله ای بود و خیلی ها که از حادثه انفجار مین ها باخبر شده بودند برای اینکه اسامی شهدا و پیکر مطهرشان را ببینند به بیمارستان افشار آمده بودند و اصرار به دیدن شهدا داشتند.

نگهبان بیمارستان از ورود مردم به داخل سردخانه جلوگیری می کرد. چند ساعتی آنجا بودیم تا کم کم مردم رفتند و درب سردخانه خلوت شد. سراغ سید عنایت الله را گرفتیم که با جواب سر بالای مامورین برخوردیم و می گفتند: «نمی توانید پیکر او را ببینید. برید شما بچه اید و نباید جنازه ها را ببینید»

در آن زمان نوجوانی با ۱۳ سال و ۴ ماه سن بودم و نگهبان حق داشت مانع رفتنم به سردخانه شود. ما همچنان پافشاری می کردیم و اصرار داشتیم که پیکرهای شهدا را ببینیم. نزدیک غروب خلوت تر شد و چند نفر بزرگتر از ما را می خواستند راه بدهند که جنازه ها را ببینند. از این فرصت استفاده کردیم و به همراه آنها داخل سردخانه شدیم.

شهید سیدعباس علم الهدایی – نفر وسط و شهید صفر صفری سمت چپ

درب سردخانه که باز شد، سریع داخل شدیم که بلافاصله پیکر شهیدی را کف سردخانه دیدم به حالت دمر افتاده و چهار دست و پایش قطع شده و به طور کامل از سر تا بقیه بدنش سوخته و سیاه شده بود، یکدفعه جا خوردم و ترسیدم. خواستم برگردم، نمی شد. از طرفی از ظهر منتظر ورود به سردخانه بودیم، از سوی دیگر هم دیدن چنین صحنه ای برای اولین بار برایم ترسناک بود.

در حالی که به آن شهید خیره شده بودم، نیم نگاهی هم به طبقات کناری سردخانه داشتم و شهدا را نگاه می کردم که چشمم به پیکر مطهر شهید حسن ژاله افتاد. وحشت تمام وجودم را گرفته بود. منتطر فرصتی بودم که از سردخانه بیرون بیایم و از این وضع رهایی پیدا کنم.

چند دقیقه طول نکشید که نگهبان گفت آقایان بیایید بیرون و من هم که منتظر چنین فرصتی بودم بلافاصله به همراه بقیه حاضرین بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم. به رفیقم گفتم: «سید عنایت الله را دیدی؟»

گفت:« نه! می گفتند که بدنش تکه تکه شده و فقط چند کیلو گوشت از پیکر مطهرش جمع آوری شده و در نایلونی گذاشته اند.»

به همراه دوستم برای نماز جماعت به مسجد امام حسین (ع) شمالی و سپس به حسینیه امام رفتیم. در بین راه از دیدن پیکر مطهر شهدا و آن شهیدی که در وسط سردخانه کف زمین افتاده بود صحبت می کردیم. چند ساعتی آنجا ماندیم و آخرای شب به منزل رفتیم.

 

در تمام لحظات پیکر سوخته و دست و پای قطع شده شهیدی که در کف سردخانه افتاده بود ذهنم را به خود مشغول کرده و فراموشم نمی شد. آن شب به بسیج نرفتم (آن موقع عضو بسیج مدرسه کاشف بودم) و شب را در کنار پدر و مادر و برادرانم خوابیدم.

قبل از خوابیدن دائم در فکر شهدا بودم. تُشَکم را انداختم و سرم را سر بالش گذاشتم. تا چشمانم را می بستم بلافاصله پیکر شهیدی که وسط سردخانه افتاده بود جلویم ظاهر می شد و با وحشت از خواب می پریدم. بعد از چند بار که این اتفاق افتاد مرحوم پدرم متوجه شد و گفت:« علیرضا چی شده؟ چرا اینقدر آشفته ای و نمی خوابی؟»

گفتم:«چیزی نیست! » و دوباره خودم را به خواب زدم و چشمانم را بستم. طولی نکشید دوباره با حالت آشفته از جا پریدم و این دفعه منتظر نماندم تا پدرم سوالی بپرسد. رفتم کنارش نشستم و جریان را برایش تعریف کردم. پدرم مرا در آغوش گرفت و قدری دلداریم داد و باهام صحبت کرد. کمی آرام شدم و کنارش خوابیدم.

چند روز به همین وضع شبها موقع خواب، خواب آشفته می دیدم و وحشت زده از خواب بیدار می شدم، حدود یک هفته فقط روزها به بسیج می رفتم، با گذشت زمان کمی آرامش پیدا کردم و دوباره برای نگهبانی شب ها هم به بسیج مدرسه کاشف رفتم و در کنار دوستانم آرامشم بیشتر شد و آن حالت برطرف گردید و روال زندگی برایم عادی شد.

روز تشییع پیکر مطهر شهدای حادثه انفجار مین ها در جبهه صالح مشطط، به حسینیه شهید علم الهدایی رفتم و در تشییع شرکت کردم. جمعیت زیادی آمده بود. مردم نسبت به خانواده علم الهدایی و خصوصا سید عنایت الله احترام زیادی قائل بودند و سید را بخاطر حُسن خلقش دوست داشتند. همسایگان، هم محله ای ها، دوستان، همرزمان، نیروهای کمیته انقلاب اسلامی، بچه های جلسه قرآن حسینیه و مسجد امام حسین(ع) شمالی، همه و همه در عزای سید اشک می ریختند و گریه می کردند.

به همراه جمعیت به طرف شهیدآباد حرکت کردیم، به شهیدآباد که رسیدیم نماز میت در مسجد شهیدآباد بر پیکر مطهر و قطعه قطعه سید عباس خوانده شد، پس از نماز، شهید را به سمت جایگاه ابدیش بدرقه کردیم.

موقعی که خواستند سید را به خاک بسپارند غوغایی برپا بود. پدرش بر سر و سینه می زد و می گفت:« چرا نمی گذارید پاره جگرم را ببینم؟»

کسی جلودارش نبود تا بتواند او را آرام کند و از طرفی برادر سید فریاد می زد:« وای زبی برادری!» و بر سر و سینه می زد و ناله اش به آسمان بلند بود و می خواست پیکر سید را ببیند، اما نمی شد و چاره ای نبود چون چیزی از پیکر مطهر سید عنایت الله جمع نشده بود که بخواهند به خانواده اش نشان دهند. صحنه دلخراش و جانسوزی بود.

شهید عنایت الهی و شهید صفویان

در این اثنا تنها کسی که می توانست پدر و برادر شهید را آرام کند، وجود نازنین سید جمشید صفویان بود که با وجود اینکه مادرش عمه دلسوخته سید عنایت الله بود و می بایست او را هم آرام کند، ولی به سراغ پدر و برادر شهید آمد و با صحبت هایش و نفس قدسیه اش تا حدودی دایی و پسر دایی را آرام کرد.

با هر زحمتی بود سید عباس را به خاک سپردند، کم کم مردم از سر مزار شهید رفتند و تشییع به پایان رسید و خانواده شهید را هم به منزل بردند، اما غم جانسوز شهادت سید عنایت الله و ندیدن پیکر مطهرش کمر پدر و برادرش را خم کرد و سالها با این درد سنگین در فراق سید عباس ناله سردادند و گریه می کردند تا این که چند سال پیش، دوری و فراغ فرزند به پایان رسید و سید هبت الله علم الهدایی پدر شهید سید عباس به دیدار فرزند شهیدش شتافت و او را بعد از چند سال در آغوش کشید و یک دل سیر او را بوسید و بوئید.

 

شادی روح شهدا و پدران و مادرانشان که در قید حیات نیستند خصوصا شهید علم الهدایی و پدر و مادرش صلوات و فاتحه ای قرائت فرمایید.

شهید سیدعباس( سیدعنایت) علم الهدایی متولد ۱۳۴۱ در مورخ ۱۲ فروردین ماه ۱۳۶۰ در حادثه انفجار مین های پاکسازی شده دشمن در منطقه صالح مشطط به همراه ۸ همرزم دیگرش به شهادت رسید و مزار مطهرش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است

راوی : حاج علیرضا زارع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا