خاطره شهدا
موضوعات داغ

نخبه گردان بلال( قسمت اول )

آشنایی با غواص نخبه شهید عبدالصمد بلبلی جولا

نخبه گردان بلال

آشنایی با غواص نخبه شهید عبدالصمد بلبلی جولا

قسمت اول : کنکور

کویت

پدر عبدالصمد در کشور کویت به شغل بنایی مشغول بود. در آن زمان در  ایران از کار بنایی نان بخور نمیری عاید استاد کاران بنا می شد ولی در کشور کویت مزد خوبی به کارگران استاد کار بنا پرداخت می شد و پدر عبدالصمد با کار در کشور کویت زندگی خوبی برای آنها رقم زده بود. عبدالصمد از این نمد هیچ کلاهی برای خود نساخت؛ یعنی از این پول های رسیده از کویت، استفاده آنچنانی نمی کرد.

لباس عبدالصمد ساده  و همیشه تمیز و مرتب بود. و با یک دوچرخه این ور و آن ور می رفت.

راوی: منصور ظفری

 

بهترین هدیه

پدرش مردی خدایی و باتقوا بود که سال ها تک و تنها در کویت زندگی کرده بود. مردی که به گفته خودش در گرما و شرجی طاقت فرسای کویت، سالهای زیادی با زبان روزه کار کرده بود و حتی یک بار ‌روزه خود را بخاطر گرما نشکسته بود.

پدرش می گفت: بهترین هدیه برای عبدالصمد کتاب بود که همیشه برایش کتاب می خریدم تا کتابخوان بار بیاید.

راوی: منصور ظفری

 

قرآن

عشق زیادی به تلاوت قرآن کریم داشت و ساعات زیادی از وقتش را برای خواندن وگوش دادن به نوارهایی در زمینه سوره های قرآن صرف می کرد. او نتنها می خواند و می شنید، بلکه در عمل نیز آموخته هایش را پیاده می کرد ونیز همانند معلمی دلسوز برای خانواده بود.

آنقدر دانا و پخته و آگاه بود که حقیقتاً خانواده از او خط مشی می گرفتند و خودش در عین حال خیلی متواضع بود و خیلی کم صحبت. بیشتر اهل تفکر و تأمل بود تا حرف زدن به طوری که وقتی که زبان به سخن باز می کرد، تنها همان را می گفت که از اسلام وقرآن واحادیث شنیده بود ودر ذهن و دل خود محفو ظ کرده بود و خداییش کلامش چنان دلنشین و اثر گذار بود که عاشقانه بر دل می نشست و به آدم این انگیزه را می داد که هر چه سریع تر به این دانستنی های ناب و بی نظیر عمل کند.

اهل مطالعه

هیچ وقت ندیدیم عبدالصمد اوقاتش را به بطالت بگذراند. اوقات فراغتش را یا کتاب  می خواند یا روزنامه و یا اگر کتاب و روزنامه ای برای مطالعه  دور و برش پیدا نمی شد، رادیو گوش می داد و برای این کار همیشه رادیوی کوچکی که دو باتری قلمی می خورد همراهش بود. دربسیج کرناسیان که اکثر ما اوقات فراغت خود را در مسجد مخصوصا در شب ها با بحث های غالبا بیهوده و یا با پرت کردن بالش به طرف همدیگر و انواع و اقسام بازیهای معمول بچه های مسجد می گذراندیم، عبدالصمد گوشه ای از مسجد می نشست و به مطالعه مشغول می شد و هر از چندگاهی که فریاد خنده بچه ها از گفتن مطلب خنده داری بلند می شد  و باعث جلب نظر او می شد، سر از کتاب بر میداشت و لبخندی ملیح می زد و دوباره شروع به مطالعه می کرد. هرچه سعی می کردیم او را همراه خود و همرنگ جماعت کنیم، موفق به این کار نمی شدیم.

راوی: منصور ظفری

درس

در مسجد كرناسيان چنانچه فرصتي پيش مي آمد مي نشستيم و او از درس و دانشگاه مي گفت و هميشه دوستان را به درس خواندن تشويق مي كرد. 

راوی : مهران موحد

 

نخبه ی بلال

عبدالصمد برای عملیات خیبر به گردان بلال آمد. در همان حین در کنکور شرکت کرد و در رشته الهیات دانشگاه مشهد قبول شد و سرکلاس رفت، ولی خیلی زود دریافت که خوب انتخاب رشته نکرده و تصمیم گرفت در رشته و دانشگاه بهتری قبول شود.

این بود که عطای دانشکده الهیات مشهد را به لقایش بخشید و طبق قانون به خدمت سربازی اعزام شد.

برای گذران خدمت سربازی تا کنکور بعدی به قسمت دیده بانی توپخانه لشکر ولی عصر عج آمد و چند مدتی آنجا بود و مدتی هم همراه با دیده بان ها در منطقه کردستان بود.

موعد کنکور که رسید، مدتی برای درس خواندن مرخصی گرفت. رشته تحصیلی او اقتصاد بود و برای اینکه بتواند در رشته حقوق قبول شود، باید رشته ادیبات را خوب می خواند و به همبن خاطر در مدت کمی که داشت باید به این کار همت می گماشت. مرا کم و بیش در جریان کارهایش قرار می داد. یک دوره کتاب سال چهارم رشته ادبیات را از یکی بچه ها گرفت تا بخواند.

نکته حیرت انگیز ماجرا اینجا بود که یک هفته بیشتر طول نکشید که کتابها را در حالیکه روی ترک دوچرخه اش با کِش محکم‌بسته بود آورد و به صاحبش پس داد.  به عبدالصمد گفتم: « مگه خسته شدی از خوندن این همه کتاب؟یا منصرف شدی از تصمیم ات؟ »

در کمال تعجب پاسخ داد: « نه!  همه رو خوندم! و مشکلی ندارم! »

گفتم: «بابا! رشته ادبیات با اقتصاد خیلی فرق داره! چند ماه باید بشینی پای این کتابا!»

گفت:« ولی من همه مطالبش رو فهمیدم و الان بلدم!»

راوی: منصور ظفری

 

پایان قسمت اول

ادامه دارد

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا