خاطره شهدا

راز آن سکوت پر از لبخند

روایت شهید حمید گلپیچی و شهید حمیدرضا بصیرزاده

بالانویس:

روزی که جنگ تحمیلی شروع می شود، حمید فقط ۱۴ سال دارد. دوران کودکی اش در مسجد سلمان فارسی و پای منبر حاج آقا مخبر دزفولی سپری می شود و وجودش سرشار می شود از نورانیت قرآن و روایات اهل بیت(ع). روزهای پرشور انقلاب اسلامی را در آن مسجد تجربه کرده و با آغاز جنگ تحمیلی علیرغم سن کم با تلاش ها و اصرارهای مکرر به عضویت نیروهای ذخیره سپاه دزفول در می آید و با حضور مؤثر خود در اين ستاد، مسئولین را مجاب می کند تا اجازه ی حضورش در جبهه های پدافندی را صادر کنند.

حمید با ۱۵ سال سن و جثه ای کوچک جبهه‌های شهدا، دشت عباس، کرخه، عنکوش و تپه چشمه را تجربه می کند و با آغاز عملیات های بزرگ رزمندگان اسلام در عملیات های طریق القدس، فتح المبین و بیت المقدس شرکت می کند. در طریق القدس دچار موج گرفتگی می شود و در فتح المبین مجروح می شود و سه بار اقدامش برای فرار از بیمارستان بدون نتیجه می ماند.

حمید گلپیچی در نهایت در سن ۱۶ سالگی در عملیات رمضان آسمانی می شود.

 

راز آن سکوت پر از لبخند

روایت شهید حمید گلپیچی و شهید حمیدرضا بصیرزاده

معمولاً بعداز هر عملياتي كه به شهر برمی گشتیم،  بهترين جا براي تسكين و آرامش دل هایمان گلزار شهدا ء بود. دلمان که مي گرفت و بی قرار رفقای شهيدمان که مي شديم  راه می افتادیم سمت شهیدآباد و بهشت علی و معمولاً درساعاتي غير از عصرهاي پنجشنبه می رفتیم  تا خلوتی آنجا مجال خلوتی با رفقایمان برایمان فراهم کند.

عمليات بيت المقدس تمام شده بود. عملیات بزرگ و پیروزمندانه ای كه از دهم ارديبهشت ۶۱ شروع و تا آخرین مرحله آن كه آزادسازی خرمشهر بود، حدود يك ماه طول كشيد. در اين مدت به دلیل حضور در خطوط مختلف نبرد،  فرصت ديدار ياران سفر كرده مان را پيدا نكرده بودیم و دلمان سنگينی غمی سترگ را به شانه می کشید. دنبال جايي بودیم برای سبک شدن، برای درد دل کردن، برای گریه هایی که روی دلمان مانده بود و چه جايي بهتر از شهیدآباد . . .

بعد از يك ماه وقتی قدم به قطعه شهدا گذاشتیم و تعداد مزارهای تازه اضافه شده را که دیدیم، حال و روزمان به هم ریخت. بچه هایی که تا همین چند روز پیش کنارمان بودند و حالا آنان مجوز عبور از آسمان را گرفته بودند و تقدیر ما هنوز ماندن در زمین بود. چقدر سخت بود دیدن مزارهایی که صاحبانشان رفقای چندین ساله مان بودند و حالا ما مانده بودیم و سنگی و قابی و یادی و اشکی که امانمان را بریده بود.

آن روز من و حميد براي زيارت قبور شهداء رفتيم شهیدآباد. پنجشنبه نبود. شهیدآباد خلوت بود و سکوت و خلوتش آرامشبخش. همین طور که لابلای ردیف ردیف مزار شهدا قدم می زدیم و رفقای آسمانی مان را به حمد و آیت الکرسی مهمان می کردیم، حمید مدام در حال جستجو بود و معلوم بود دنبال مزار خاصی می گردد. ساکت بود و پر از بغض. نخواستم خلوت و حس و حالش را به هم بریزم. فقط نگاهش می کردم که جستجوگرانه سنگ قبرها را می خواند و چشمانش را بین قاب های لبخند به لب می چرخاند.

کنار یک مزار ایستاد. انگار زانوهایش تحمل همان بدن لاغر و نحیفش را هم نداشتند. آرام آرام رفتم کنارش. من هم آرام نشستم.و نگاهم را سُراندم روی نوشته های سنگ مزار.

«آرامگاه شهید حمیدرضا بصیرزاده فرزند حسین، متولد ۱۳۴۶ ککه در عملیات پیروزمندانه بیت المقدس در جبهه دارخوین در تاریخ ۱۰/۲/۱۳۶۱ ندای رهبر را لبیک گفت و به لقاء الله پیوست»

حمیدرضا، دایی حمید بود و حالا دایی و خواهر زاده چشم توی چشم هم نگاه می کردند. ناگهان حمید شروع کرد به لبخند زدن. لبخندی که شیرینی اش تا عمق وجودم نفوذ کرد. لبخندی در سکوت و سکوتی پر از لبخند و من، حیران، به تماشای این لحظه ی تاریخی نشسته بودم.

خیلی طول نکشید که حمید ، در عملیات رمضان، همسایه ی دایی شهیدش شد و همان لبخند شیرین آن روز را سالهاست که در جعبه آیینه ی مزار شهید حمید گلپیچی و از بین قاب عکسش می بینم. و راز  همان سکوت پر از لبخند و راز همان لبخند سرشار سکوت را ادراک می کنم.

حالا دایی و خواهر زاده ، کنار هم ، بدون دلتنگی و فراق دارند ، چشم در چشم هم لبخند می زنند.

شهید حمید گلپیچی متولد ۱۳۴۵ در مورخ ۳۱ تیرماه ۱۳۶۱ و در عملیات رمضان در جبهه کوشک آسمانی می شود و مزار مطهرش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

با تشکر از: حاج مصطفی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا