دل‌نوشته‌ها
موضوعات داغ

وصال با طعم فراق

به بهانه چهل و یکمین سالروز شهادت شهدای موشکی مسجد نجفیه

بالانویس:

دو سال بود که طعم شیرین یادواره شهدای موشکی مسجد را به بهانه کرونا مزمزه نکرده بودیم و امسال هم که قرار بر وصال بود، باز هم اتفاق تلخی افتاد. آن سانحه تصادف و عروج دو تن از رفقایمان در مسجد نجفیه، دنیا را به کاممان تلخ کرد و البته حس و حال یادواره شهدا را هم تغییر داد.

امسال خیلی تلاش کردم که ننویسم و پشت میکروفن نروم. برایم خیلی سخت بود. هم نوشتن و هم خواندن. اما شاید اصرار بچه هایی که همه داغ مجتبی و علی آتششان زده بود، این بار هم قرعه را به نام من انداخت. متن زیر، دلنوشته ایست که در شب ۱۹ اسفندماه و در یادواره شهدای مسجد قرائت کردم. تقدیم به روح شهدای عزیز مسجد نجفیه و تقدیم به روح مجتبی ابیض عزیز و علی افتخاری زاده.

وصال با طعم فراق

به بهانه چهل و یکمین سالروز شهادت شهدای موشکی مسجد نجفیه

و نیز هفتمین روز عروج رفقای عزیزمان، «مجتبی ابیض» و «علی افتخاری زاده»

شبی نشستم و گفتم دو خط دعا بنویسم

دعا به نیت دفع قضا بلا بنویسم

ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگیرم

به کوچه کوچه ی زلف تو نامه ها بنویسم

دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحیر

کدام را ننویسم کدام را بنویسم

هر آنچه را که نوشتم ٬مچاله کردم وگفتم

قلم دوباره بگیرم از ابتدا بنویسم

صدای پای قلم را شنید کاغذ و گفتم

قلم به لیقه گذارم که بی صدا بنویسم

تو بی نشانی و کاغذ در انتظار رسیدن

که من نشانی کوی تو را کجا بنویسم

من چه بنویسم. من چه بگویم؟ از کجا شروع کنم؟

کاش مرا هم می گذاشتید بین شما باشم و سرم را کنج مسجد بگذارم روی دیوار و زار بزنم.

کاش می گذاشتید من هم بین شما زانو بغل کنم.

بچه ها! بی برادر شدیم، رفت! بی علی! بی مجتبی! تمام . . .

قصه تمام شد. حالا من این وسط چه بگویم.

همین دو کلمه را با خودتان تکرار کنید، خودش روضه است

همین «بی برادر شدیم» را می گویم!

برخی روایت ها خودش روضه است، روضه خوان لازم ندارد.

یادتان هست شب عاشورا مجتبی برایمان می خواند: «روضه ندارد پیکری که سر ندارد . . . » و بعد بغض خودش می ترکید …

برخی اتفاق ها تصورش هم روضه است.

خود ماجرا آنقدر سخت و سنگین است که اگر روضه اش را بخوانی ، جان ها سینه ها را خواهد شکافت.

حالا حکایت این بی برادر شدن بچه های نجفیه است.

بی رفیق شدن برای بچه مسجدی ها عین بی برادری است و حتی گاهی بدتر از آن .

این را بچه مسجدی ها خوب می دانند ، که مسجد از رفیق برای آدم برادر می سازد.

و وقتی رفیق می رود، یعنی برادر می رود و وقتی برادر می رود، کمر آدم می شکند و این کمرشکستی روضه خوان نمی خواهد.

امشب هم اصلاً نیاز نیست کسی بیاید اینجا و روضه بخواند.

بچه ها!

می دانم هنوز این فراق را باور نکرده اید!

می دانم دلتان گریه می خواهد، می دانم آن همه پرپرزدن دور تابوت علی و مجتبی آرامتان نکرده است.

میدانم آن لحظه ای که پیکر بچه ها را برای آخرین بار آوردیم توی مسجد و وداع کردیم و بالای سرشان سینه زدیم، تا قیام قیامت هم یادمان نمی رود.

می دانم زخم کاریِ رفتن بچه ها، حالا حالاها درمان شدنی نیست.

اما ما از اهل بیت آموخته ایم که تسلیم باشیم. راضی باشیم به رضای خدا. صبور باشیم.

هم ما و هم خانواده های علی و مجتبی! که حالا خدا می داند و دلشان.

بچه ها! مرهم امشب دلهایمان فقط و فقط روضه عباس است.

اصلا کاش مجتبی بود و برای حال دلمان روضه عباس می خواند.

کاش مجتبی بود و شور می گرفت:

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد …. سقای حسین سید و سالار نیامد . . . و لابلای خواندنش آرام دستش را می برد زیر عینکش و اشک هایش را پاک می کرد.

کاش می شد علی کنارمان بود و آن لباس بسیج را که چقدر هم به قد و قامتش می آمد دوباره می پوشید و کمکمان می کرد امشب.

کاش و ای کاش هایی که دیگر به کارمان نمی آید.

از من نخواهید امشب روضه بخوانم و شما گریه کنید. یکی باید بیاید و زیر بغل های خودم را بگیرد در این داغ.

کافی است چشمانتان را کمی توی مسجد بچرخانید. . . .

همین عکس های لبخند به لب علی و مجتبی خودش روضه است . . .  آن چشم های مظلومی که دارند از پشت عینک چنگ می زنند به دل های زخم خورده مان خودش روضه است. آن لبخندهای شیرین ، لبخندهایی که مگر دیگر به خواب ببینیم،

همین که تصور کنید دیگر علی و مجتبی بهمان زنگ نمی زنند، پیام نمی دهند . . .

همین که تصور کنید دیگر مجتبی موتور به دست و لبخند به لب وارد مسجد نمی شود.

همین که تصور کنید توی موکب دیگر علی کنارمان نیست و آخر شب مجتبی برای نوحه خواندن نخواهد آمد.

همین که تصور کنید تاسوعا و عاشورای امسال حاج ناصر و حاج محمد دست تنها می مانند.

همین که تصور کنید دیگر مجتبایی نیست که عاشقانه  از این روضه به آن روضه  برود. خالصانه. خاضعانه. بی مزد و بی منت.  مجتبایی که برایش مهم نبود چه کسی زیر منبر روضه خوانی اش نشسته است. چهار تا بچه ی جلسه نونهالان یا مراسم رسمی هیات های شهر.

می خواند و می گریست، فارغ از حرف و حدیث ها ، نوکری اش را می کرد.

سنگ تمام می گذاشت

همین که هر کدامتان خاطرات با بچه ها بودن را لحظه ای از ذهنتان بگذرانید. همین که چشمانتان را ببندید و یک لحظه تصور کنید که دیگر علی و مجتبی نیستند. . .

کل سقف سنگین مسجد روی سرتان خراب می شود و می مانید زیر آوار دردها و آتش می گیرد وجودتان از داغ

گفتم سقف مسجد، گفتم آوار ، گفتم آتش . . .

تازه یادم افتاد که اصلا امشب برای چه دور هم جمع شده ایم . . .

به بهانه ی کدام حادثه، کدام آوار ، کدام انفجار ، کدام آتش و کدام فراق

حالا قدیمی ترها یادشان سفرکرده است به آن شب . . . به آن شب سرد و تلخ اسفندماه

و آن بچه های زیر آوار مانده . . .

یادشان رفته است پی آن سیزده تابوت توی مسجد

یادشان رفته است پی بی برادر شدن خودشان

آجرک الله . . .  خدا صبرتان بدهد . . .

داغ این دو رفیق امانمان را برید ، شما چه کردید آن روز با داغ آن سیزده رفیق . . .

تازه یادم افتاد که آن سیزده نفر مهمان همیشگی بینمان هستند

مثل همیشه. مثل هر سال.

باز آمده اند برای احیای شب ۱۹ اسفندماه مان. شبی که به جانمان بسته است و عاشقانه منتظرش هستیم.

تازه یادم آمد که به بهانه ی کدام اتفاق امشب حجله آراسته ایم.

البته حجله ای که امسال دو قاب عکس بیشتر دارد

و دل هایی که داغدارتر و دلتنگ تر از سال های پیش اند.

آن سیزده نفری که سال های سال است نسل به نسل شور سالگردشان و داغ فراقشان تازه و تازه تر می شود.

بگذارید امسال هم دلشکسته تر از سال های قبل ، با دل هایی که داغ فراق علی و مجتبی را دارد، با این سیزده نفر حرف بزنیم.

بگذارید با این بچه ها قدری حرف بزنیم شاید حضورشان تسکینمان باشد.

آی سیزده شهید!

رفتن براي خودش حكايتي دارد و ماندن نيز داستاني براي خودش.

از من الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَيْهِ ،آنكس كه مي رود مَّن قَضَى نَحْبَهُ  مي شود و تا ابد  سرمست از عند ربهم يرزقون بودنش، روزگار مي گذراند

و آنكس كه مي ماند ، اسير دست تقدير مي شود.

يا ايمانش را چون پاره اي از آتش در مشت مي گيرد و درد مي كشد و خم به ابرو نمي آورد و مي شود َمِنْهُمْ مَّن يَنتَظِرُ  و تا ابد وَمَا بَدَّلُواْ تَبْدِيلا

و يا در رنگارنگ دنياي اطراف ، ايمان را به دانه هاي گندم مي فروشد  و يا پشيمان مي شود از ديروزش و پشت پا مي زند به روزگار عاشقي اش.

آی سیزده شهید!

در اين بين آدم هايي هستند كه نه رفته اند و نه جامانده اند از قافله شما .

و شما مي پرسيد مگر غير از رفتن و جاماندن راه ديگري هم هست؟

و من مي گويم هست.

راهي كه زجر آورتر است از جاماندن.

و آن نرسيدن است.

درد نرسيدن از درد جاماندن سنگين تر است.

و شما مي پرسيد مگر نرسیدن با جاماندن تفاوت دارد؟

دارد

تفاوت دارد. به سه رنگ تابوتتان قسم تفاوت دارد.

یکی با شما باشد و ببیند و حس کند و نتواند با شما بيايد به همان بهشت موعود

و یکی نه ببیند ، نه حس کند و فقط برایش بگویند که چه بود و چه شد.

مشتاق می شود که ببیند اما نه می تواند ببیند و نه حس کند.

فقط باید بشنود.

تمامي حواس پنجگانه اش را ، لامسه را ، بویایی را ، بینایی را ، همه و همه را در شنوایی ذخیره کند تاشايد چشاييش كمي شيريني وصل را حس كند و  بعد سعی کند تجسم کند که شما چه روزگاری داشتید و او چه روزگاری دارد. و اين همان حلوا حلوا كردني است كه دهانش را شيرين نمي كند.

و در اين ميان فقط ذائقه اش تلخ مي شود.

تلخي كه فوق العاده تلخ تر از تلخي جاماندن است.

آي ۱۳ شهيد

آي شمايي كه ما را از پشت همين قاب عكس ها هر شب مرور مي كنيد و ما چه كوته فكريم كه شما را زنداني اين قاب شيشه اي مي دانيم.

قاب را بيخيال

يقين دارم كه آمده ايد

سر سوزني شك ندارم به آمدنتان

اما ديدن هميشه چشم نمي خواهد كه زينب حسينش را از بويش شناخت

مي دانم كه هستيد و فقط مي خواهم فرياد بزنم

فرياد نسل خودم را. نسلي كه به شما نرسيد

به باشما بودن ، به با شما زندگي كردن

به مهربانیان قسم ، دیگر داریم کم می آوریم. به فریادمان برسید.

يادم نرفته است حرف مش حميد صالح نژاد را كه گفت :« دعا كنيد شهيد شوم چونكه هر کس ماند باید سختی ها و مشقت های زیادی را تحمل کند تا خون شهدا و فداکاری هایشان ضایع نشود.»

بخداوندي خدا ما هيچگاه شما را از ياد نبرده ايم

اما اي كاش مي گفتيد هر كس به قافله نرسيد چكار كند.

شبها دلتنگيهايش را با كدام آلبوم عكس بگويد. به كدام خاطره دلخوش باشد؟

كاش تكليف ما را هم مشخص مي كرديد.

و مرهمي براي دلتنگي هایمان.

و کاش پیش حسین(ع) دعایمان کنید.

گفتم حسین . . .

دوباره یاد مجتبی افتادم و یاد علی . . .

و مگر در عروج این بچه ها جز عزت و عظمت حسین(ع) را دیدید ؟

و مگر آن تشییع و آن همه جمعیتی که آمده بودند جز از عزتی بود که حسین(ع) در عروج بچه ها بارید.

جز بخاطر اخلاص و عشق بچه ها به دستگاه اهل بیت بود؟

وگرنه آن قبرکن افغانی چرا باید مثل مادرمرده ها گریه می کرد.

او که مثل ما بچه ها را نمی شناخت.

بچه هایی که خودشان را وقف حسین کردند.

مجتبایی که همه ی زیستنش شده بود روضه. شده بود نوحه. شده بود اشک.

و مگر می شود کسی برای حسین سنگ تمام بگذارد و حسین بی خیال او باشد و برای او سنگ تمام نگذارد.

و مگر می شود کسی نوکری این خاندان را بکند و ارباب نگاهش نکند؟

سنگ تمام گذاشتن حسین را در تشییع بچه ها دیدیم  و ای کاش چشمی داشتیم که می توانستیم سنگ تمام گذاشتن امام حسین را بعد از عروج بچه ها هم ببینیم.

اصلا دستگاه امام حسین با معادلات روزمره ما سازگار نیست و همه جوره فرق دارد.

اصلا حسين جنس غمش فرق مي‌كند

اين راه عشق، پيچ و خمش فرق مي‌كند!

اينجا گدا هميشه طلبكار مي‌شود

اينجا كه آمدي كرمش فرق مي‌كند!

شاعر شدم براي سرودن برايشان

اين خانواده محتشمش فرق مي‌كند!

صد مرده زنده مي‌شود از ذكر يا حسين

عيساي خانواده دمش فرق مي‌كند!

از نوع ويژگي دعا زير قبه‌اش

معلوم مي‌شود حرمش فرق مي‌كند!

تنها نه اينكه جنس غمش، جنس ماتمش

حتي سياهي علمش فرق مي‌كند!

با پاي نيزه روي زمين راه مي‌رود

خورشيد كاروان قدمش فرق مي‌كند!

من از “حسينُ منّي” پيغمبر خدا

فهميده‌ام حسين همه‌اش فرق مي‌كند!

 

کاش بچه ها دعایمان کنند.

هم سیزده شهیدمان هم بقیه شهدای مسجدمان و هم همین دو عزیزی که داغدارمان کردند.

بگذارید این آخر داستان به مردم بگوییم که بچه های نجفیه به لطف همین شهدایشان، همیشه توی میدان هستند.

آن خون ها و این فراق ها ، داغدارمان می کند، اما راهمان را تغییر نمی دهد.

کمرمان را خم می کند ، اما کمر اعتقاداتمان را نمی شکند.

خدا بخواهد و دعای بچه ها پشت سرمان باشد ، در این راه می مانیم.

و ای کاش خداوند هر چه زودتر آن تقدیر زیبای آسمانی را برساند.

و ای کاش ظهور قسمت نسل ما بشود

و تنفس در حکومتی که شیرین ترین آرزوی همه ی ماست.

 

چقدر دلتنگ صدای مجتبی شده ام . . . .  کاش بود و فردا صبح ندبه می خواند برایمان … با همان بغض همیشگی اش . . .

أَيْنَ الطَّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلاءَ ؟

‫۲ دیدگاه ها

  1. خدا بیامرزتت علی جان 😢. مخلص بود.واکسیناسیون ثارلله رو می چرخوند.در شب های موکب مسجد خالصانه نوکری می کرد. در کار های بسیج هم همیشه اولین نفر حاضر بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا