یادهای ماندگار

آن پیرِ شیرین سخن

روایتی از مرحوم حاج غلامرضا علمچی ، پدر شهید محمدکاظم و همسر شهید شوکت علمچی

بالانویس:

هفته پیش از راز آرامگاه زن شهیدی پرده برداشتیم که چهل و یک سال بدون سنگ مزار باقی مانده بود.(اینجا) قرار شد در یک پست از پسر شهیدش هم بنویسم که ان شاالله خواهم نوشت. اما قسمت این بود که در انتهای متن چند خطی از حاج غلامرضا همسر شهید شوکت علمچی و پدر شهید محمدکاظم علمچی بنویسم.

همان چند خط باعث شد تا یکی از خاک جبهه خورده های دزفول خاطره ای از حاج غلامرضا برایش زنده شود. پیام ارسالی ایشان را در قالب یک پست تقدیم می کنم.

آن پیرِ شیرین سخن

روایتی از مرحوم حاج غلامرضا علمچی ، پدر شهید محمدکاظم و همسر شهید شوکت علمچی

 

در شهریور سال ۱۳۷۱ ، به اتفاق برادران جلسه قرائت قرآن حسینیه ابوالفضل ( شمالی ) واقع در کوچه خوشه چین ، توفیق زیارت مشهد مقدس بصورت اردویی داشتیم .
وسیله ایاب و ذهاب ، یک‌مینی بوس خط واحد اجاره ای از سازمان اتوبوسرانی دزفول بود که راننده آن آقای علمچی (پسر) بود . از مسئول جلسه و اردو  اجازه خواسته بود تا پدرش را هم برای زیارت امام رضا (ع) ، همراه بیاورد . با موافقت مسئول اردو ، حاج غلامرضا هم‌ همراه ما شد .
برای عزیمت به مشهد مقدس از مسیر شمال عازم شدیم و اتفافا این عکس مرحوم حاج غلامرضا که شما در سایت درج کردید ، در همان اردو است .
جالب این است که این مرد خدا و پیرمرد روشن ضمیر و بسیار شیرین سخن‌؛ هیچ اشاره ای به فرزند شهید یا همسر شهیدش نکرد و الان برای اولین بار است که پس از سال ها  از خانواده شهید بودن این‌ بنده خدا مطلع شدم .

تشرع و تسلط این مرد خدا بر احکام شرعی ، واقعا در طول مسافرت حدودا دو هفته ای که با ایشان محشور بودیم ، کاملا جلوه می نمود .
خدایش رحمت کند و در جوار همسر و فرزند شهیدش ، با سالار شهیدان محشور فرماید .

دو تصویر از مرحوم حاج غلامرضا و پسرش که مربوط به همان سفر است را برایتان ارسال می کنم :

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا