دل‌نوشته‌هایادهای ماندگار

گنج پیدا کردم…

پوستری که بعد از 22 سال در سالروز شهدای کربلای 4 خودش را نشان داد

گنج پیدا کردم…

تصویر اطلاعیه ی تشییع ۲۵ تن از شهدای تفحص شده ی کربلای ۴ در دزفول

پوستری که بعد از ۲۲ سال در سالروز شهدای کربلای ۴ خودش را نشان داد

 

سال سوم دبیرستان بودم. اوج روزهای نوجوانی مان بود. روزهایی که به برکت رفیق های خوب و مسجدی و جلسه قرآنی ، گره خورده بود به شهدا.

وقت و بی وقت توی شهیدآباد و بهشت علی بودیم و لابلای آن مزارها و جعبه آیینه هایی که برایمان بدجوری دلبری می کردند.

عصرهای پنجشنبه اگر محمد موتور هندا۱۲۵ خاکستری بابایش را می پیچاند که وضعمان خوب بود وگرنه باید با دوچرخه من رکاب می زد تا بهشت علی و من هم یک وری روی میله دوچرخه می نشستم و وسط فرمان را می گرفتم و حرف می زدیم با هم تا برسیم بهشت علی. همیشه راننده محمد بود. من جسم و جانی برای دوترکه راندن دوچرخه نداشتم.  و از آنجا هم بنده خدا دوباره باید رکاب می زد تا شهیدآباد و بدجوری عرقش درمی آمد. اما عشق بود لاکردار. بدجوری می کشیدمان به سمت آن قطعه های بهشتی و تا غروب هم که لابلای مزارهای شهیدآباد می پلکیدیم.

محمد، ریش و سبیلش بَدَک نبود، اما من یک جورهایی پشت لبم در مقابل سبز شدن، از خودش مقاومت نشان می داد. سن و سالمان به سن و سال عکس های توی قاب می خورد، اما حال و روزمان شاید خیلی از آنان عقب تر بود و این حسرت مداممان بود. (حسرتی که امروز هم هنوز با آن دست و پنجه نرم می کنیم.)

اردوی منطقه جنگی سال ۷۶،  از راست به چپ: محمد، من ، محمدعلی، هادی و مهدی

هنوز شهیدآباد خلوت نشده بود. پر بود از مادرهایی که تا از کنار مزار شاخ شمشادشان می گذشتی، از روی روقبری های گلدوزی شده ، تحفه ای به سمتت دراز می کردند با لبخند و جوری قدوبالای نداشته مان را مرور می کردند که می دانستیم و یقین می کردیم چه تصویری از پیش چشمشان عبور کرده است.

از شهید آباد که برمی گشتیم، برنامه ی دعای کمیل را ردیف می کردیم و باز هم همان دوچرخه ی قرمز من بود که بارمان را به دوش می کشید.

بعد از دعای کمیل هم برنامه داشتیم. رمز عملیات «بستنی خوردن» بود و توی دبیرستان بین خودمان اعلامش  می کردیم. آن همه زیارت عصر پنجشنبه، عطشمان را به شهدا نمی نشاند. طعم شیرین خلوت با شهدا، همان پنجشنبه شب ها بعد از دعای کمیل بود. چیزی شیرین تر از بستنی، که اسم رمزش بود و این اسم رمز را گذاشته بودیم تا کسی از رازمان خبردار نشود، حتی خانواده هایمان.

یک اسکادران جمع و جور از دوچرخه سوارهای دیوانه ای که حالا نصف شب ، فیلشان یاد هندوستان کرده بود. مجید ، مهدی ، هادی ، محمد علی ، وحید ، محمد و من.  اول کنار مزار بهمن درولی عاشورا می خواندیم و بعد هر کس می رفت دنبال خلوت خودش و دیروقت هم که به خانه می رسیدیم، راستش را می گفتیم: «رفته بودیم بستنی بخوریم» و چقدر شماتت می شدیم برای آن بستنی خوردن بی موقعی که کسی از اصل ماجرایش خبر نداشت.

آری . همان روزها بود و ما در همان حال و هوای نوجوانی و دلدادگی به قاب ها و جعبه آیینه ها … که خبری در گوش شهر پیچید. تازه لباس مشکی های محرم را پوشیده بودیم.

بهترین و موثق ترین خبر را محمد می آورد. پدرش کارمند بنیاد شهید بود (خدا رحمتش کند). زنگ تفریح کنج دبیرستان طالقانی دور هم جمع شدیم که محمدخبرش را گفت:

«این بار خیلی شهیدآورده اند. قیامت می شود. بالای ۳۰ شهید هستند. پیکرهایشان الان توی باغ بنیادشهید هستند. خارج دزفول » و ما با عطش، حرف های محمد را جرعه جرعه به کام تشنه جانمان می ریختیم.

آشنا بودیم با برگشتن پیکرهای شهدای تفحص شده، اما اینکه ۳۴ شهید تفحص شده با هم به شهر برگشته باشند، بی سابقه بود. باید خودمان را آماده می کردیم. ۲۵ شهیدشان از بچه های کربلای ۴ بودند. کربلای چهاری که بارها و بارها قصه ی غربت شهدایش را شنیده بودیم. شهدایی که اروند ازمان گرفته بود و همین بود که وقتی اردوی منطقه جنگی می رفتیم، بدجوری گذر اروند با آن آب گل آلودش به گریه می انداختمان. انگار روضه می خواند. ( حسی که هنوز که هنوز است با دیدن اروند دارم و زانوهایم سست می شود و دلم ویران.)

خداخدا می کردیم مراسم تشییع روز جمعه باشد تا باز هم مجبور نباشیم از دبیرستان در برویم. دو سه روز اول محرم را با این التهاب گذراندیم. محمد می گفت: «چون تعداد شهدا زیاد است، قطعا تشییع را جمعه می گذارند» و این حرفش آب سردی بود روی آتش دلمان و تسکینی برای بی قراری مان تا اینکه محمد، اطلاعیه مراسم تشییع و ترحیم را آورد.

«رجعت ۳۴ کبوتر خونین بال حرم حسینی ، علمداران سیدالشهدا را به اطلاع امت داغدار حضرت اباعبدالله می رسانیم. مراسم تشییع جمعه ۱۱/۲/۱۳۷۷ ساعت ۸ صبح از درب مسجد جامع»

پوستر را از محمد قاپیدم و عکس های روی آن را مرور کردم. خیلی هایشان برایم آشنا بودند. همان تصاویری که پنجشنبه ها ، بارها و بارها از توی جعبه آیینه ها برایمان چشمک می زدند.

پنج شنبه آن هفته صفای دیگری داشت. من و محمد زودتر از هر هفته با دوچرخه راه افتادیم سمت بهشت علی.  حال و هوای آن عصر پنجشنبه گفتنی نیست. گوشه گوشه ی قطعه شهدا داشتند مزار در می آوردند. شهیدآباد هم قصه ای مشابه داشت.

برخی مزارهای یادبود را که می شکافتند، لباس های پوسیده و نم گرفته ی شهید را  بیرون می آوردند. همان لباس هایی که یک روز به یاد شهیدشان خاک کرده بودند و چه قیامتی می شد بالای مزارها و چه گریه بازاری بود برای خواهر ها و برادرها و پدر و مادرهایی که بودند و می دیدند…

بستنی خوردن آن شب هم از همه ی شب ها شیرین تر بود. چقدر کنار آن مزارهای آغوش گشوده نشستیم و درددل کردیم در اوج آن نوجوانی مقدسی که خدا توفیقمان داده بود. (آن نوجوانی شیرینی که امروز ۲۲ سال از آن گذشته است و همه مان روی مرز ۴۰ سالگی ، حسرت آن روزها را هنوز با خود داریم.)

و جمعه قیامت شد. چهارم محرم. مردم سیاهپوشِ حسین، زیر تابوت ها را گرفته بودند. دو راهی عجیبی بود. بین الحرمینی بود برای خودش. یک جمعیت راه بهشت علی را در پیش گرفته بود و یک جمعیت مسیر شهید آباد را.

ریاضی خواندن شاید فقط اینجا به کارمان آمد. اینکه حساب و کتاب کردیم که اگر برویم بهشت علی و تا آخر خاکسپاری شهدا بمانیم، به شهدای شهیدآباد هم می رسیم و چقدر دقیق از آب درآمد برنامه مان.

روی چندین مزار خودمان را به زورلابلای جمعیت جا کرده بودیم تا پیکر های قنداق وار شهدا را ببینیم و به آن دست بکشیم و چفیه هایمان را تبرک کنیم. ( آن چفیه را هنوز دارم، چفیه ای که محمد به من هدیه داد. اولین چفیه ی من)

سال ۷۶ ، سوم دبیرستان . از راست به چپ:  وحید ، … ، هادی ، محمدعلی ، محمد و من (با همان چفیه که محمد به من داده بود)

دستمان را بکشیم به استخوان های پوسیده ای که پس از ۱۲ سال دل کنده بودند از مَشهدشان. از اروند. از سهیل. از ام الرصاص. از جایی که زائرشان بی بی فاطمه زهرا(س) بود.

نزدیک های ظهر بود که دیگر آب ها از آسیاب افتاد. پیراهن سیاهمان از عرق سفیدک زده بود.  شهیدآباد کم کم داشت خلوت می شد و ما کنجی کنار هم کز کرده بودیم و به آینده فکر می کردیم. اینکه خدا در تقدیر ما چه نوشته است. یعنی ممکن بود ما هم بتوانیم به این بچه ها برسیم؟ حسرتی که دغدغه مشترکمان بود.

و حالا از آن روز و آن روزها ۲۲ سال گذشته است.

و من امروز آن اطلاعیه را که ۲۲ سال پیش از محمد قاپیدم، پیدا کردم. گنج پیدا کرده بودم. حال دلم عوض شد. دلم رفت به آن روزهای شیرین. به آن نوجوانی از دست رفته. به پشت لبی که سبز نمی شد. به دلی که چه صادقانه دوست داشتن را تجربه می کرد و عاشق شدن را با آن عکس ها و جعبه آیینه ها و سنگ نوشته ها؛ و به آیینه ای که آن روزها چقدر مهربان بود با من.

و امروز چقدر آیینه ها با من نامهربان شده اند. چقدر به رُخم می کشند، این تک و توک موی سفید را .

به دلم نگاه می کنم. چقدر درگیر است. درگیر زنده بودنی که نامش را گذاشته ایم زندگی. درگیر وبال های بی ارزش. درگیر خواستنی های گذرا. آنقدر که از آن دغدغه های نوجوانی دیگر اثری در آن پیدا نمی شود. چقدر زمینگیر شده است این دل.

کوچه پس کوچه هایش را مرور می کنم. با اشک. با حسرت. با سوز و با اشک. از صفای نوجوانی خبری نیست. در مرز چهل سالگی بودن، حس بدی دارد. راه برگشتی نیست. باید تا دیر نشده راهی پیدا کرد. مسیری که به آسمان ختم شود و به این بچه هایی که همه در سن و سال جوانی و نوجوانی شان ماندگار شدند.

هنوز شاید تتمه ای از آن حسرت ها و دغدغه ها مانده باشد. باید فکری کرد. باید حرکتی زد. باید حرکتی کرد.

مثل آن روز تشییع ۲۲ سال پیش باز هم به یک نقطه خیره می شوم. به آینده فکر می کنم. اینکه خدا در تقدیر ما چه نوشته است. یعنی ممکن است روزی  ما هم بتوانیم به این بچه ها برسیم؟  

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا