داستان کوتاه

سلمان(قسمت نهم)

«سلمان» حقایقی است که در قالب یک داستان روایت می شود...

سلمان(قسمت نهم)

قسمت نهم:

. . . نگاهش را در چشمان خسته ی بابایش گره می زند و دوباره سرِ درد دلش باز می شود.

بابا ! هیچکس ندونه تو که خوب می دونی! یادته چقدر با هم درباره ی شهادت حرف می زدیم. اونقده از رفقای شهیدت برام گفتی که عشق شهادت بدجوری تو دلم افتاد!

این تنها رازیه که از مامان و سارا پنهونش کردم. این تنها آرزوییه که از نوجوونی امونمو بریده! آرزویی که تو و رفیقات به دلم انداختین. الانم که تو رفتی، دیگه اصلا جرات نمیکنم از این آرزو با هیچکس حرف بزنم!

یادته بهت می گفتم: منم دوست دارم شهید بشم، اما با این وضعیت پاهام . . . .

تو می گفتی: شهادت یه رتبه است، مردش باشی بهش می رسی. فقط باید بخوای! باید زحمت بکشی! می گفتی: برا شهادت پا لازم نداری! دل لازم داری! یه دل بزرگ! یه عقل عاشق و یه عشق عاقل! یادته می گفتی: توی اون دل فقط و فقط باید خدا رو راه بدی و نه هیچکس دیگه! ..

خیلی تمرین کردم برسم به اون چیزایی که گفتی بابا! اما نشد!  انگاری یه جای کار می لنگه!!! من چیکار کنم بابا! من چیکار باید بکنم بابا! کاش بودی! کاش بودی و دوباره با هم حرف می زدیم…

سلمان سرش را به پایه ی تخت تکیه می دهد و دستش را می کشد روی برگ های گلدان شمعدانی. گره نگاهش را از قاب عکس بابا باز نمی کند و همچنان درد دل هایش را می ریزد روی دایره. . .

گرمی دستی را روی شانه اش احساس می کند:

– سلمان!…  سلمان بابا!….

سلمان چشمانش را باز می کند واز آنچه که پیش رویش می بیند، شوکه می شود. باور کردنی نیست. بدنش یخ می کند و انگار که دست ها و حتی زبانش هم به درد پاهایش مبتلا شده اند، سست و بی حرکت ، نای تکان خوردن ندارند. بابا زانو می زند و سلمان در آغوش بابایش گم می شود.

سلمان تمام انرژی اش را برای چرخاندن زبانش به کار می گیرد و با لکنت می گوید:

– بابا. . .  بابا … خو… خودتی؟! بر…برگشتی یا. . .  یا دارم. ..  یا دارم خواب می . . .  می بینم؟!

بابا در حالی که سر سلمان را به سینه اش می فشارد می گوید:

– مهم نیست. مهم اینه که الان کنارتم.

سلمان که نمی تواند از آغوش خوش عطر و بوی بابا دل بکند، لبخندش را می پاشد به صورت بابا و بعد آبشار نگاهش را میریزد از سر تا پای بابایش .

– بابا! انگار حالت خوب شده؟! نه؟! دیگه سرفه نمی کنی؟ دیگه نفست تنگ نمیشه؟! نه؟! دیگه موج سراغت نمیاد بابا؟! خوب شدی انگار؟! آره؟ خوب شدی بابا؟!

کل چهره ی بابا تبدیل می شود به یک لبخند شیرین و تو دل برو.

– آره پسرم. دیگه از اون دردا خبری نیست! دیگه همه چی تموم شد. هر چی درد بود مال دنیا بود. اینجا دیگه دردی نیست فدات شم! اومدم پیش بچه ها!  اینجا همه چی عالیه و بچه ها مثل اون روزا همه دور هم جمعن. دیگه نگران من نباشین بابا! به مامانت و سارا هم بگو دیگه گریه نکنن! من خودم همیشه کنارتون هستم و همه چی رو می بینم!

مامانت خیلی از دست بنیاد دلخوره که نذاشتن منو کنار بچه ها دفن کنن! خیلی دلخوره، اما به خاطر تو به روش نمیاره که بازم تو ناراحت نشی. بهش بگو مهم نیست که تو قطعه شهدا نیستم. مهم اینه که الان پیش دوستامم. بگو دیگه گریه نکنه. بگو این خداست که درباره ی شهادت یه نفر تصمیم می گیره نه آدما! بگو اونایی که اذیتش کردن، اینجا بدجوری باید جواب پس بدن!

سلمان حیرت زده می پرسد:

اینکه میگی همیشه کنارتون هستم، یعنی ما هر وقت بخوایم می تونیم ببینیمت؟

بابا می خندد و دوباره سر سلمان را می چسباند به سینه اش.

– تا خدا چی بخواد! الان فقط اومدم سوالت رو جواب بدم و برم. اومدم درباره وصیتنامه م حرف بزنم. مگه نه دنبال این بودی که چیکار باید بکنی؟ تکلیفت چیه؟ یا نه؟

سلمان شگفت زده از حرف بابایش، می پرسد:

– آره! اما شما از کجا می دونی بابا؟!

بابا فقط ریز می خندد.

 

ادامه دارد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا