دل‌نوشته‌هاعکسیادهای ماندگار

کارِ ناتمامِ حبیب

تصاویر آخرین دیوارنگاری استاد سیدحبیب آذرنگ که هیچ گاه به پایان نرسید

کارِ ناتمامِ حبیب

تصاویر آخرین دیوارنگاری استاد سیدحبیب آذرنگ که هیچ گاه به پایان نرسید

همان شب که خبرش پیچید توی شهر و همه ی قلب ها را به هم ریخت، رفتم خانه شان. چند نفری توی خیابان ایستاده بودند. توی دلم گفتم باز هم غریبانه و گمنام.

تا بود همیشه می گفت: «از کسی انتظاری ندارم. دوست دارم گمنام بمانم!»  و حالا هم که یک باره قصد سفر کرده بود باز هم باید در اوج گمنامی می رفت و اینبار دیگر خودش نبود که بخواهد بگوید: «از کسی انتظاری ندارم!»

و این حرف هنرمندی بود ، اسطوره ای ، انقلابی و بی نظیر. کسی که به قول خودش تعداد تصاویر شهدایی که کشیده بود، از شمار خارج بود. چیزی حدود سه هزار تصویر شهید. شهدایی از دزفول و اندیمشک و ایلام و خرم آباد تا ماهشهر وهفتکل و رامهرمز و مسجد سلیمان و حتی چند ماهی هم در لبنان تصاویر شهدای لبنان را بر بوم ها و دیوار ها نقش می زد.

موتورش گوشه ی حیاط چه مظلومانه مانده بود و توی سبدش لباس کار و ابزار استاد حبیب غریبانه روضه می خواندند و کلمن آبی که تقدیر نبود آن روز استاد حبیب از آن بنوشد و یقیناً شهدا با جام هایی از نوشیدنی های بهشتی به استقبالش آمده بودند.

موتور و لباس کار استاد حبیب که آماده رفتن برای اتمام نقاشی شهدای مدافع حرم بود

برادرش با بغض شروع کرد برایم روضه خواندن. روضه ی حبیب. حبیبی که جانباز بود و زخم دیده و  سرشار از آثار آن روزهای عاشقی، اما هیچ گاه سراغ پرونده ی جانبازی اش نرفت که نرفت، تا روزی که ملائکه الله و شهدا پرونده ی جانبازی اش را با عروجی زیبا تکمیل کنند.

هنرمندی که در قبال ترسیم تصاویر شهدا از خانواده هایشان پول نمی گرفت و مدام تکرار می کرد: «من این کارها را برای خدا می کنم !»

یاد پیام یکی از مَحرم اسرارهای استاد حبیب افتادم : « همیشه به من می گفت تصاویر این بچه ها با من حرف می زند. من صدایشان را می شنوم. اما هیچ گاه برایم از صحبت هایی که از شهدا شنیده بود ، نمی گفت! گاهی هم می گفت من شب ها با شهدا توی شهر قدم می زنم! »

خانه ی کوچک و ساده ی استاد حبیب ، شبیه یک بغض بزرگ بود. در ، دیوار ، حتی گلدان های گوشه ی حیات هم داشتند گریه می کردند. این خانه محقر و کوچک برای هنرمندی با آن همه کارهای ارزشمند و بی نظیر در باور نمی گنجید. خانه ای که هیچ گاه نخواست یا نتوانست با سنگ نَما ، نمایی به سادگی اش بدهد و فقط و فقط در فکر تزئین خانه ی آخرتش بود.

برادرش قدری بغض می کرد و قدری سکوت و بعد چند کلمه برایم از برادر می گفت. برادری که ناباورانه پشت پا زد به دنیایی که هیچ گاه به آن دل نبسته بود.

صبح وسایلش را بر می دارد و کلمن آبش را هم . . .  به همسرش می گوید: «از نقاشی شهدای انقلاب رسیدم به شهدای دفاع مقدس و حالا هم اگر شهدای مدافع حرم را نقاشی کنم، دیگر کار حبیب تمام است»

و کار حبیب همان لحظه تمام می شود، بدون اینکه کار نقاشی شهدا را تمام کرده باشد.

صدای استاد سید حبیب آذرنگ ، کنج همان حیاط کوچک توی گوشم می پیچد. با آن لبخند عجین شده با کلام  و آن تکیه کلام شیرین : «حَقیقَتِش . . . گمنامی هم عالمی داره . . . »

و امروز رفتم تا آخرین نقاشی استاد را ببینم. تصویر شهدای مدافع حرم،  نیمه تمام ، روی دیوار سپاه دزفول چشم در چشمم نگاه می کردند. بغضم گرفت. انگار سراغ استاد حبیب را می گرفتند. نه ! من بودم که سراغ سیدحبیب را باید از آنان می گرفتم وگرنه اینان که حاضر و ناظر بودند بر پرواز سیدِ نقاش . . . نقاشی که غریبانه به سوژه هایش پیوسته بود . . .

تصاویر نقاشی شهدای مدافع حرم که با پرواز استاد سید حبیب آذرنگ ناتمام ماند

مانده بودم که حالا کدام نقاش دلِ این را دارد که کار نیمه تمام استاد حبیب را تمام کند. باز هم صدای اوست که در گوشم می پیچد و همان شعر اسرارآمیزش را می خواند: « سفری در راه است می‌روم آن سوی شهر با قلم موهایم، با قلم موهایم زیر دیوار بلند، با قلم موهایم می‌زنم در رنگ، می‌کشم نقش و نگاری بر دیوار، این چه نقشی ست شهیدی زیبا…؛»

سفر بخیر استاد سید حبیب عزیز . . . .

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا