دل‌نوشته‌ها

یادت هست احمد . . .

مروری بر خاطرات کودکی ام به بهانه ی فراق احمد شاه محمدی

بالانویس:

از ظهر عاشورای ۹۸ که احمد شاه محمدی، برادر شهید معظم سلطانعلی شاه محمدی آسمانی شد، هر گاه دست به قلم بردم، نشد که نشد. بغضم نمی گذاشت بنویسم. سخت بود. همبازی دوران کودکی هایم و پرتکرارترین نام خاطرات کودکی ام رفته بود.

دیشب بهروز ، عکسی از کودکی های احمد برایم فرستاد. نوشته بود فردا تولد احمد است. به بهروز گفتم من همینجا و با همین لباس با احمد عکس دارم. پیدایش نمی کنم. ببین پیش شما نیست. و بهروز عکس ها را پیدا کرد و فرستاد و همین بهانه ی نوشتن این دردنامه شد.

یاد شهید سلطانعلی شاه محمدی بخیرو یاد حاج احمد شاه محمدی که در ظهر عاشورا، عاشورایی شد. خداوند به حاج رحمان و همسرش صبر بدهد تا بتوانند ثانیه های پس از احمد را تحمل کنند و به همسر و امیرعلیِ احمد شکیبایی عنایت کند. ان شاالله

 

یادت هست احمد . . .

مروری بر خاطرات کودکی ام به بهانه ی فراق احمد، پرتکرارترین نام خاطرات کودکی ام

 

نشسته بودم کنج مسجد شهید توتونچی . مقتل خوانی تازه تمام شده بود و حاج مهدی داشت نوحه می خواند. ظهر عاشورا که نمی شود به راحتی از روضه دل کند، حتی اگر ساعت ها طول بکشد. یک سال است و همین یک ظهر عاشورا و اینکه نمی دانی سال دیگر هستی که گریه کنی یا نیستی و همین خودش برایت روضه می شود تا بیشتر از سرمایه ی اشک بر حسین پس انداز کنی که روزی اگر خالصانه باشد، به کارت بیاید.

ویبره ی گوشی پایم را ماساژ داد. پیامک بود. هیچ قاعده ای باعث نمی شد، سینه زدن را رها کنم و مثل عادت دامنگیر روزمره ام، تا کمر فرو بروم توی گوشی. قضا نمی شد. بعداً می خواندم!  هوای سالن دم بود. عطر گلابی که روی جمعیت پاشیده می شد، هُرم گرما و عرقِ آدم هایی را که دیوانه وار سینه می زدند، چاره نمی کرد. فریادها تا اوج بالا می رفت.

ظهر عاشورا بود دیگر. یک سال است و همین یک ظهر عاشورا و اینکه نمی دانی سال دیگر هستی که گریه کنی یا نیستی و همین خودش برایت روضه می شود… راستی همین جمله را چند خط بالاتر گفتم. شاید خواستم به ظهر عاشورا بودن تاکید کنم . شاید هم به اینکه ممکن است سال دیگر آدم نباشد تا گریه کند ، نمی دانم.  اما هر چه بود، حال و هوای خوبی بود.

شور آخر مجلس بود که ریه هایم دیگر برای تنفس در آن هوای دم گرفته کم آوردند. برخاستم تا از سالن مسجد بزنم بیرون. نگاهم به پایین بود تا پای کسی را لگد نکنم.

از در سالن مسجد که زدم بیرون، نسیم آمیخته با گرمای هوای شهریورماه، خورد به صورتم و در اعماق شَش هایم چرخی زد و برگشت. حالم کمی بهتر شد. پیرهن مشکی ام را عَرَق چسبانده بود به کمرم. ناخودآگاه دستم را بُردم سمت گوشی و انگشتم را چرخی دادم روی صفحه اش.

«پیامک جدید»

علی بود. پیام را باز کردم که ای کاش باز نمی کردم. ای کاش نبودم که باز کنم. ای کاش اصلا علی نفرستاده بود این پیام یک خطی را . ای کاش اصلا آن اتفاق نیفتاده بود که علی بخواهد خبرش را به من بدهد.  ای کاش اصلا آن روز ظهر عاشورا نبود . اما نه! مگر می شود! یک سال است و همین یک ظهر عاشورا و اینکه نمی دانی سال دیگر هستی که گریه کنی یا نیستی و همین خودش برایت روضه می شود…

چقدر امروز این جمله را تکرار می کنم! نکند دلیلش همین پیامک علی است . . .  «سلام. متاسفانه یک ساعت پیش احمد شاه محمدی بر اثر سانحه تصادف به برادرش شهیدش پیوست. . »

چند بار می خوانم! احمد… برادر شهیدش. . .

گوشی توی دست هایم می لرزد. سرم گیج نمی رود، آنقدر گریه کرده ام که اشک ها باعث می شوند، صفحه ی گوشی را  کش و قوس دار و تار ببینم.

هم احمد را می شناسم و هم برادر شهیدش را. هر دو بخشی از تاریخ زمانه و زندگی من هستند. خصوصاً احمد! نه ! خصوصاً سلطانعلی! همان برادر شهیدش! اصلا احمد برایم یادآور سلطانعلی است و سلطانعلی یادآور احمد و هر دو یادآور سالهایی از زندگی که هنوز مادرم متحیر است ، چگونه آن سال ها را به یاد دارم؟

 

احمد. . . احمد . . . احمد . . . 

نه! این ظهر عاشورایی، احمد را چه به هوای دیدار سلطانعلی کردن!  اگر به قاعده ی عرف و شرع هم باشد، «حاج رحمان » خُمسِ پسرهایش را همان ۳۳ سال پیش داده است. اسفند ۶۵. همان روزی که  . . اصلاً ولش کن. روایت آن روز قلبم را به درد می آورد.  اگر احمد برود، که قاعده ی خمس به هم می ریزد. اما نه! قاعده ی خمس به  هم نمی ریزد. تازه کفه ای که به سمت خداست، سنگین تر می شود.

اصلا اگر قانون خمس به هم بریزد،  قاعده ی « لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ ۚ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ» را چه می کنی؟ که هم حاج رحمن و هم مارسُلطُعلی، از همان کودکی با همین قاعده ها بارمان آورده اند.

آری! گفتم «بارمان آورده اند»  فعل را جمع بستم. منظورم احمد بود و من! و سلطانعلی و دیگر خواهرها و برادرهایی که در آن خانه ی خاطره انگیز بزرگ شدیم و تو می پرسی مگر من هم پسر حاج رحمان هستم و من می گویم :«هستم!» خود حاج رحمن هم مرا که می بیند ، احمد را می بیند و مارسُلطُعلی هم.

همان طور که وقتی دایی را می بینند ، «سُلطُعلی» را می بینند و شاید همین است که دایی همیشه سعی می کند خودش را پنهان کند از نگاه حاج رحمن و مارسُلطُعلی. آخر همه ی جبهه رفتن آنها با هم بود و اصلا شاید دایی هم وقتی حاج رحمن و همسرش را می بیند، سُلطُعلی را می بیند.

اصلا توی آن خانه همه چیزمان به هم گره خورده بود. همه آیینه ی یکدیگر بودند.

حالا ول کن این مرور خاطرات را.

حالا فرض کن ول کنم . این لرزش دستها را چه کنم؟ تمام واژه های توی ذهنم نیستند. گُم شده اند و بدان وقتی یک نویسنده، واژه برای نوشتن پیدا نمی کند، چه بلایی سرش آمده است.

فقط می توانم با لهجه ی دزفولی ام برای علی بنویسم: «چه بِگووی؟»

و این یعنی تعجب! یعنی ببین اشتباه نمی کنی؟ یعنی حیرت! یعنی عزا! یعنی گریه! یعنی سوختن! ممکن است حالا شما این برداشت ها را از این دو کلمه نداشته باشید، اما یقینا می دانستم که علی دارد. . .

نمی توانم منتظر پاسخش بمانم . زنگ می زنم. گوشی را بر می دارد. همان دو واژه ی بالا را تکرار می کنم: «چه بِگووی؟» یادم نیست سلام کردم یا نه! و علی هم کوتاه و مختصر همه چیز را می گوید.

«احمد! ظهر عاشورا از ایستگاه صلواتی پایگاه بسیج در گلزار شهدای اسحاق ابراهیم دارد بر می گردد که ماشین می زند . . . .»

احمد و پسرش امیرعلی

بقیه اش را نمی فهمم. گوشی روی گوشم است و با گریه از مسجد می زنم بیرون.

خیلی ها نگاهم می کنند. بگذار نگاه کنند. برای این خبر گریه کمترین چیزی است که شعله ی دلم را می تواند کمی سرد کند. اصلا اینها چه می دانند چه بلایی سر دلم آمده است؟ اینها که احمد را نمی شناسند که بدانند فراقش چه بر سر آدم می آورد.

سمت موتور می روم و راه می افتم سمت خانه! و دنبال جملاتی هستم که خبر را به مادر بگویم!

نسیم گرم شهریور ماه اشک هایم را با خود می برد و من روی موتور هنوز ول کن گریه نیستم! نه! گریه ول کن من نیست. اصلاً فرقی ندارد که من دارم با کلمات وَر می روم.

وای احمد! یعنی واقعا همه چیز تمام شد؟

احمد احمد احمد!

یاد روضه ی حاج مهدی می افتم که همین چند لحظه پیش داشت  از ام البنین می خواند و پیش چشمم «مارسُلطُعلی» نقش می بندد. اصلاً ای کاش ظهر عاشورا نبود. اما نه! یک سال است و همین یک ظهر عاشورا و اینکه نمی دانی سال دیگر هستی که گریه کنی یا نیستی! باز هم گفتم این جمله ی تکراری را!  و احمد تو دیگر نیستی که گریه کنی!

فکر اینکه حاج رحمن با آن قد بلندش که بعد از سلطُعلی خمید بالای دو مزار بایستد، امانم را می گیرد!

فکر اینکه مارسُلطُعلی ، دو مزار داشته باشد برای مویه کردن، بیچاره ام می کند. فکر اینکه  خواهرهایت . . .  خواهرهایم . . .

آخ که چقدر شبیه عصر عاشورا می شود… چه می گویم! خب همین حالا هم کم کم دارد عصر عاشورا می شود.

 

احمد احمد احمد!

تو تکراری ترین نام در واژه های کودکی من هستی! از همان روزی که خانه مان موشک خورد و آمدیم خانه تان شهرک امام. ندیده و نشناخته راهمان دادید و همان یک اتاق را بهمان دادید. همان اتاقی که به اندازه ی یک قصر برایم وسعت داشت.

هنوز یادم هست اولین نگاهت را و اولین نگاهم را. سینه ات را جلو داده بودی و سرت را انداخته بودی پایین و زیرچشمی نگاهم می کردی! با آن لپ های گل انداخته و آن موهای لخت قهوه ای سوخته! و چهره ای که همه اش شده بود یک لبخند روبروی من! و چقدر زود با هم رفیق شدیم.

 

احمد احمد احمد!

من که یادم نمی رود شیرین ترین صبحانه هایم را روی سفره ی حاج رحمان خوردم. «نان و چای» و خدا می داند که هنوز مزه آن نان هایی را که مادرت پخته بود در تلفیق عطر چای ، هیچ کجای عالم پیدا نکرده ام احمد.

چقدر شبیه هم بودیم!  هم سن و سال! دو سه ماه بزرگتر بودن من به چشم نمی آمد، اما زیبایی آن صورت گِرد و آن چشمان جذاب تو ، چرا! خوب هم به چشم می آمد. اما اینها مهم نبود.  مهم این بود که در لذت بازی هایمان همه ی تلخی های آن جنگ  لعنتی را فراموش کرده بودیم! جنگی که ما را آواره کرده بود و آوار کرده بود روی شما…

چقدر بازی می کردیم احمد! توی آن باغچه ی بزرگ پر از درخت خانه تان که شاخه های کُنارهایش از دستمان آسایش نداشتند و به «فاش» های نارنج ها هم رحم نمی کردیم.

من و احمد در باغچه بزرگ خانه ی حاج رحمان ، حوالی یک ماه قبل از شهادت سلطانعلی( عکسی که بهروز برایم فرستاد)

یادت هست احمد! آن دو اتاق بالای باغچه را! همان جا که مرغ ها تخم می گذاشتند  و من و تو مسابقه می گذاشتیم که چه کسی بیشتر تخم مرغ پیدا می کند.

بعد هم می امدیم و کنار همان حوزچه ی کوچک سیمانی و سر و رویمان را زیر شیر آب می گرفتیم و نه سر و رویمان که جگرمان خنک می شد.

چقدر از آن باغچه خاطره دارم احمد. شیرین و تلخ!

حالا هر کس این نوشته را می خواند، می پرسد مگر باغچه ای پر از درخت نارنج و کنار ، خاطره ی تلخ هم دارد!

دارد! به خداوندی خدا تلخ ترین خاطره ی کودکی من همان باغچه است! 

آن روز که درب خانه ی حاج رحمان باز شد و زن ها شیون کنان ریختند توی خانه!

احمد یادت هست! داشتیم  کنج حیات و کنار همان تخت آهنی توپ بازی می کردیم که لبخند روی لبهایمان ماسید. زن هایی که چادرهایشان را گره زده بودند به کمرشان و چنگ می زدند روی صورتشان. دلم ریخت. توپ از دستم افتاد و قل خورد و رفت زیر تخت.

یکی از زن ها رفت توی باغچه. آری همان باغچه ای که لابلای درخت هایش همیشه من و تو بازی می کردیم! گِل های نرم باغچه را با دو کفِ دستش برداشت و شیون کنان روی موهای سرش مالید و این وحشتناک ترین خاطره ی من از آن خانه ی خاطراتم است.

اینجا بود که تو رفتی سمت پله ها و من هم دویدم سمت اتاق کوچکی که بهمان داده بودید. همان اتاقی که گفتم به اندازه ی قصر وسعت داشت. اما دیگر وسعت نداشت. چقدر کوچک بود. چقدر تاریک بود. چقدر سرد بود. «علاأالدینِ» نفتی روشن بود، اما سرد بود.

مادرم هم داشت گریه می کرد. شاید خاله هایم هم بودند. فقط دنبال کسی بودم که جوابم را بدهد چه خبر شده است؟! صدای شیون زن ها لحظه ای قطع نمی شد و لابلای هر شیون یکی نام سُلطُعلی را کشدار و غم آلود فریاد می زد.

یعنی چه اتفاقی افتاده بود.

مادر بود یا خاله دقیق یادم نیست. گفت « سُلطُعلی شهید شده » و دوباره گریه اش پیچید توی آن اتاق.

شهید سلطانعلی شاه محمدی

«شهید» را خوب می فهمیدم احمد!

نمی دانم تو هم آن روز می فهمیدی یا نه؟

عمو هادی من شهید بود و دایی علیرضایم!  اصلا اگر اسم من علی بود، مال این بود که اسم علیرضای «دایه» ام زنده بماند!  همان طور که بعدها خدا به شما هم یک «علی» به یاد «سُلطُعلی» هدیه داد، اما خدایشش نه من جای دایی علیرضا را پر کردم نه علیِ شما جای سُلطُعلی را. اصلاً جای شهید پر نمی شود. اصلاً داغِ شهید سرد نمی شود.

مگر نمی گویند «خاک» سرد است؟!  آدم فراموش می کند. اما احمد! بگمانم این قاعده با «خاکِ شهید» سازگاری ندارد. خاکِ شهید گرم است و داغ!  و داغِ شهید همیشه شعله می کشد و سرد نمی شود. یک جورهایی شبیه داغِ کربلا. و در شهادت شهید هم حرارتی هست از جنسِ « إنّ لِقَتلِ الحُسينِ حَرارَةً في‌ قُلوبِ المُؤمِنينَ لاتَبرُدُ اَبَداً »

و اگر اینگونه نیست ، چرا من هر سال که برای سالگرد سُلطُعلی ، می آیم، مادرت سوزناک تر گریه می کند؟!

صبر کن احمد! خیلی قصه را جلو بردم! برگردیم به همان روز! به قصه ی آن زنهایی که شیوه کنان آمدند. به فریادهای کِشداری که در خانه تان می پیچید و در هر کدامش یک جور «سُلطُعلی سُلطُعلی» نقش بسته بود.

از آن روزی که شهرک به هم ریخت و من بر «شاقِلِنج» بابایم همه چیز را دیدم. شکستن حاج رحمان را. مچاله شدن مادرت را و مادرم را و اینجا «مادرم» را که می گویم منظورم همان مادر توست که حق مادری دارد گردن من!

همه چیز را دیدم احمد. آن جمعیت انبوه را. آن جعبه ی بزرگ را که بر شانه ها می رفت و بابایم می گفت سُلطُعلی توی آن است و یادم نیست آن روز تو کجا بودی؟! اصلا راستی آن روز تو کجا بودی؟! هیچ وقت به آن فکر نکرده ام که تو کجا بودی؟! من که کنار آن درخت کنار اسحاق ابراهیم بودم  که زن ها به تنه اش حنا می زدند. از تشتِ حنایی که روی دستشان بود. تزئین شده با نقل های سفید و صورتی و روی آن یک توری سبز پولک دوزی شده انداخته بودند و می گفتند تشتِ حنای سُلطُعلی است. آن روز من فلسفه ی حنا را نفهمیدم، اما امروز خوب می فهمم که چرا زن ها در تشییع سلطعلی حنا آورده بودند و بعضی هایشان «کِل» می کشیدند.

آن شب را یادت هست احمد که توی خانه تان  مراسم گرفتند و کنار همان باغچه عکس های سلطعلی را می انداختند روی پرده و من و تو چقدر عاشق آن عکس سلطعلی بودیم که موتور را پرانده بود. چیزی شبیه تک چرخ. خودش هم توی عکس می خندید!

یادت هست موتور سُلطُعلی را احمد. چقدر من و تو را روی آن نشاند و چرخ داد توی «لِین»های شهرک و باد که می خورد توی صورتمان و لای موهایمان می پیچید، ما حس می کردیم که دیگر  هیچ آرزوی برآورده نشده ای نداریم! یادت هست احمد، آن موتور چقدر مظلوم و بی کس افتاده بود کنج خانه!

اما یادم هست بعد از رفتن سلطعلی همه چیز به هم ریخت. آن خانه ی بزرگ و آن باغچه ی وسیع دیگر روح نداشت. حتی بهار که آمد نارنج ها فاش نکردند. همه ی لبخند ها مصنوعی بود. «مارسُلطُعلی»  کمتر می خندید! و اگر هم می خندید، ریشه ی آن خنده از لبهایش پایین تر نمی رفت. آخر خنده هایش قبلاَ ریشه در قلبش داشت. من با همان سن و سالم آن را می فهمیدم.

احمد !

اصلاً از آن روز به بعد نمی دانم چرا هر چه بیشتر قند می انداختم توی استکان چای، شیرین نمی شد! نان های مادرت عطر قبل را نداشت. سلطُعلی انگار همه چیز را با خودش برده بود.. .

اما من و تو خوش بودیم به دیدن هم. به بازی . به مدرسه رفتن . . .

 

احمد احمد احمد . . .

رو بروی در خانه مان رسیده ام. گونه هایم خیس است. در را باز می کنم و وارد می شوم. مادر دارد نذری شب یازدهم را می پزد. اصلا من آدم خبر بد دادن نیستم. اصلاً بلد نیستم. یادتان باشد کسی مرا برای خبر بد دادن انتخاب نکند. هنوز حرف نزده، چانه ام شروع کرد به لرزیدن و اولین واژه ای که گفتم «احمد» بود که همان هم لابلای گریه ام گم شد.

همه برگشتند سمت من و من با گریه خبر را دادم و مادر اولین واژه ای که گفت: این بود « فقیر اَ مارسُلطُعلی. . . » قلبِ مادرم نگران قلب مادرت و مادرم شده بود. احمد این «مادرمِ» دوم که گفتم مادر تو بود. اصلا بگذار این «مادرم» و «مادرت» را تمام کنم  که مگر می شود مادر تو مادر من نباشد.

دزفولی ها سنتی دارند که مادر را به نام پسر بزرگ صدا می کنند. نمی دانم بعد از شهادت سلطُعلی بین قوم و خویش هایتان او را چه صدا می زدید؟ شاید «مار بهروز» اما او برای ما همیشه ی خدا «مار سُلطعلی» است. نمی دانم او ناراحت می شود یا نمی شود، اما مگر نه شهدا زنده اند ، پس بر این اساس نباید «کُنیه» ی مادرت هم تغییر کند. خیلی از مادرهای شهدا را هم با نام شهیدشان صدا می کنند.

 

علی دوباره پیامک می دهد. «فردا ساعت ۴:۳۰ عصر مراسم تشییع . . . »

احمد احمد احمد…

به همین سرعت؟ به همین سادگی؟! یعنی همه چیز تمام شد! یعنی باید خاطره ی اسفند ۶۵ در شهریور ۹۸ تکرار شود؟

آن جمعیت بزرگ! و یک جعبه که روی دست های مردم می رود و من اینبار نه روی «شاقِلِنجِ» بابا که روی پاهای خودم همه چیز را ببینم! شکستن حاج رحمان را. مچاله شدن مادرت را و مادرم را و اینجا «مادرم» را که می گویم منظورم همان مادر توست که حق مادری دارد گردن من! اصلاً مگر قرار نشد که مادرم و مادرت نگویم. بگذار همان «مارسُلطُعلی» بگویم که خواننده ی این متن گیج نشود.

احمد احمد احمد. . .

روز تشییع سلطانعلی نمی دانستم تو کجا هستی اما امروز خوب می دانم کجایی! صدای این سنج و دهل ها و یا حسین ها و آن تابوت که روبرویم می رود . . . کمرم را می شکند.

احمد احمد احمد . . .  من و بهروز ندارد. داغ برادر کمر می شکند و تو اگر برادرم نبودی پس که بودی؟

من و تو! هم قد و هم شکل و قیافه. هر چند خداییش باز هم تو خیلی از من زیباتر بودی و قدبلندتر. مثل سلطعلی. وچقدر رفتنت هم شبیه او شد احمد. و همه می دانیم که شکل و وسیله ی رفتن مهم نیست. تنها هدفی که آدم بخاطر ان می میرد مهم است و سلطعلی برای « هل من ناصر ینصرنی » حسین رفت و تو هم به همان راه. او در کربلای ۵ رفت و تو در ظهر عاشورا و چقدر همه چیز شبیه است و چقدر همه چیز دارد تکرار می شود.

 

یادت هست احمد…

حاج رحمان هرچه که برایت می خرید برای من هم می خرید . . . اصلا گاهی حس می کردم با آمدن من آمار بچه های حج رحمن یکی بیشتر شده است و نان خورهای سفره ی گسترده اش هم  . .

بازیگوشی که می کردم این مادرت بود که پناهگاهم می شد تا جانم را از تنبیه مادرم نجات دهد و چه پناهگاهی و چه آغوش آرامی و چه خاطراتی برایم مانده است احمد از آن روزها . . .

 

احمد احمد احمد….

یادت هست چقدر آرزو داشتیم بزرگ شویم! خصوصا وقتی دایی من یا سُلطُعلی از جبهه می آمدند و برایمان سوغات می آوردند. همان پوکه ها و قطارهای خالی شده ی تیربار و آن چتر منورها!

یادت هست احمد باراول که سلطُعلی چتر منور آورد. چه حالی کردیم آن روز. عروسک کوچک  خواهرت را بست به چتر و از دیوار خودش را بالاکشید و رفت پشت بام و عروسک را رها کرد.

چقدر آرام و مواج آن عروسک با چتر پایین آمد و چقدر آن روز من و تو آرزو کردیم بزرگ شویم که به جبهه برویم و از این چتر منورها بیاوریم.

چقدر سریع آرزویمان برآورده شد احمد. چقدر زود بزرگ شدیم.  سُلطُعلی در همان ۱۸ سالگی اش جاودانه شد اما من و تو بزرگ شدیم.

درختِ کُنارِ توی اسحاق ابراهیم هم بزرگ و بزرگ تر شد و ما هم و داغِ سُلطُعلی هم .  داغ او هم با ما بزرگ و بزرگ تر می شد.

ایام شهادت سلطانعلی و احمد نفر  سمت چپ

جنگ تمام شد و ما برگشتیم خانه مان. سخت بود دل کندن از تو احمد. از باغچه خانه تان! از نان و چای دم صبح! از لین های شهرک امام! از بازی های من درآوردی مان با «فِنگ» و تایر و توپ پلاستیکی. . .

سخت بود دل کندن از تو . از حاج رحمان … از مارسُلطُعلی . . . از خواهرهایی که جای خواهر نداشته ام را پر کرده بودند و من در نهایت بی خواهری چندین خواهر داشتم و خداییش در نهایت مصیبت های جنگ و خرابی و آوار و موشک هایش، اگر سلطعلی نمی رفت، خوشبختی مان هیچ کم نداشت.

 

احمد یادت هست بعد از جنگ هر از چندی سر می زدیم خانه تان! پیکان زردقناری بابایم از سرِ لین که می پیچید، اگر با بچه ها توی کوچه بودی ، می دویدی سمت خانه و درب گِراجی بزرگِ ضدزنگ خورده ی خانه را باز می کردی و می دویدی سمت اتاق های انتهای خانه و فریاد می زدی: «دزفیلیون!. . .  دایه دزفیلیونمون اومن!»

آن روزها این واژه معروف شده بود. هر کس که در خانه اش از جنگ زده های دزفولی پناه داده بود، به آن خانواده می گفت : «دزفیلیون!» اصلا باید این واژه را ثبتِ در تاریخ کرد. به عنوان یک قوم و خویشی جدید. کنار عمو.. خاله .. دایی … عمه و. . . «دزفیلیون» را هم جزو اقوام و آشناهای هر خانواده ی شهرک های اطراف دزفول دانست. شهرک هایی که امروز هر کدام برای خود شهری شده اند….

 

احمد احمد احمد. . .

یادت هست. . .  مارسُلطُعلی می دوید. خداییش می دوید. من یادم هست! خوب یادم هست. آن دو سه تا پله را یکی می کرد و می دوید سمت درب خانه. گاهی پابرهنه! به روح سُلطُعلی قسم یادم هست. پابرهنه می دوید به استقبالمان.

چه محبتی خدا تزریق کرده بود در دلهایمان و چه پیوندی خورده بودند دلها با هم.

من تو را و تو مرا می دیدی و دوباره من تو می شدم و تو من می شدی و همان چند ساعتی که مهمانتان بودیم جزو عمر من نبود.

باز هم باغچه و بازی . . . باز هم سر به سر مرغ ها گذاشتن  و صدای حاج رحمن که با خنده می گفت: «علی! بیو چِه خور. . . »

 

احمد احمد احمد . . .

این راز را هیچ وقت فاش نکرده ام. اینکه همیشه دوست داشتم ما را توی «تارمه»  و آن اتاق تَهی ننشانید. دوست داشتم برویم و بنشینیم توی همان اتاق سمت چپی. همان که دیوارش هنوز آستر سیمان داشت و پر بود از عکس های سلطعلی.

من توی آن اتاق بوی سلطعلی را به وضوح حس می کردم. اصلا انگار از توی عکس ها سلطعلی برایم دست تکان می داد و با خنده می گفت: «په سِکِل لِره دهامت؟»

احمد، خداییش سلطعلی توی آن اتاق حضور داشت. من می دیدمش! حسش می کردم! اما سکوت می کردم و حرفی نمی زدم.

 

وقتی هم می خواستیم برگردیم، باید به سختی از زیر اصرارهای مادرت و حاج رحمان خودمان را رها می کردیم که «شوم وا مَنِه». موقع برگشتن هم که مارسلطعلی نمی گذاشت دست خالی برویم. یا یک بسته از آن نان های خوش عطرش می داد بهمان یا یک گالن شیرگاومیش. اگر هیچکدام دم دستش نبود، می دوید توی باغچه و زیر بالهای یکی از «بارنه»ها را می گرفت و پایش را می بست و می داد دست من!  و در مقابل اصرار مادرم با خنده می گفت: «یان سهمِ عَلیَه»

و من با تو خداحافظی می کردم

 

و حالا باید با تو خداحافظی کنم احمد!

احمد احمد احمد

تو را دارند روی شانه می برند تا برایت در همسایگی سلطعلی خانه بسازند. باورم نمی شود احمد.

بیا و این شوخی را تمام کن! من عادت کرده ام وقتی برای سالگرد سلطعلی می آیم اسحاق، تو باشی و کنارم بایستی.

بیا و دستت را بزن روی شانه ام و لبخند بزن تا باور کنم این همه اتفاق یک خواب بیشتر نیست و من و تو بالای مزار سلطعلی ایستاده ایم و «امیرعلی» ات می پیچد توی پر و پایت و مار سلطعلی لبخند به لب کلوچه تعارفمان می کند و حاج رحمان مثل همیشه می گوید: «شب بیایید برویم خانه! »

احمد احمد احمد. . .

حالا من چطور بروم توی چشم های حاج رحمن نگاه کنم.

حاج رحمن مرا که ببیند تو را می بیند. مارسلطعلی هم. . .

چطور من تمام قد بایستم بالای مزار و تو تمام قد بروی توی آغوش سُلطعلی.

حالا می توانم حال دایی را بفهمم که حس می کنم پیش چشمان حاج رحمان و مادرت خودش را کمتر آفتابی می کند. چون می داند حاج رحمان محمدرضا نمی بیند، سلطعلی می بیند و لابد با خودش می گوید اگر سلطعلی بود، حالا هم سن و سال و هم شکل و شمایل محمدرضا بود.

یادم نمی رود آن روز را که دایی از جبهه برگشت و مارسلطعلی پاپیچش شد که پس سلطعلی کجاست؟ هر چه دایی قسم و آیه آورد که با هم نبوده ایم ، مادرت آرام نگرفت. می گفت حتما اتفاقی برایش افتاده. خدا رحم کرد که نیمه شب سلطعلی از جبهه برگشت و به گمانم از روی دیوار آمده بود خانه که کسی را بیدار نکند. همان روزی که نان و چایی کنار سفره ی شما مزه ی دیگری داشت.

 

احمد احمد احمد…

من نمی توانم از پیش چشمان حاج رحمن فرار کنم. من تشنه ی دیدن لبخند مادرت هستم و مادرم. مارسُلطعلی

می دانم حاج رحمن مرا ببیند تو را می بیند و مادرت هم . . .

چکار کنم احمد . . .

احمد برگرد و دستت را بزن روی شانه ام تا بفهمم این یک خواب بیشتر نیست!

من نمی توانم بالای این دو مزار بایستم و ببینم سلطعلی در ۱۸ سالگی اش جاودانه شد و تو در ۳۷ سالگی و من مانده ام با این همه خاطره . من نمی توانم بزرگتر شوم و تو بمانی توی همین سن و سال.

نمی توانم تلخ تر شدن لبخند مارسلطعلی و خم تر شدن قامت حج رحمن را ببینم.  

احمد احمد احمد . . .

چه عاشورایی شد امسال و چه شام غریبانی و چه کفن و دفنی . . .

کاش می ماندی احمد …

کاش می ماندی و همه چیز را به هم نمی ریختی مؤمن! هر چند که تقدیر خدا را نمی شود تغییر داد و می دانم که خدا امتحان حاج رحمان و مادرت را خیلی سخت گرفته است ، تا پاداشش بیشتر و بیشتر باشد. این ها را می دانم احمد.

من کم آورده ام.

من اسحاق ابراهیم را به سلطعلی می شناسم . . .  به اسفندهای بی قراری ام…

به آن ثانیه هایی که دلتنگ خاطرات کودکی ام می شوم و خودم را می رسانم به سلطعلی … و چندین دقیقه نگاهم را می دوزم به نگاهش و سفر می کنم به آن خانه ی وسیع خاطراتم و به آن اتاق سمت چپ که آستر سیمانی داشت و دیوارش پر بود از عکس های سُلطعلی …

کاش اینجا در گلزار ، آن جعبه آیینه ها را و آن فضای مقدس و خاطره انگیز را به هم نمی زدند احمد.

این تصویر روی سنگ مزار سلطعلی خیلی کمتر از آن عکس های توی جعبه آیینه حرف می زند با آدم.

احمد احمد احمد

بیا و همسایه نشو با سلطعلی …

من تاب دو مزار ندارم. دیگر مادرت و حاج رحمن را چه بگویم و جز اینکه ملائکه زیر بغل هایشان را بگیرند و صبوری تکثیر کنند در وجودشان  چاره ای هم مگر هست.

 

احمد! تمام اسفند ۶۵ برایم تکرار شد. و من به اندازه ی تمام خاطراتم گریستم…

سلطعلی در کربلای ۵ رفت و تو در عاشورای ۹۸ و دوباره انگار تاریخ تکرار شده است.

خداحافظ احمد.

چقدر اسحاق ابراهیم تغییر کرده است.

من. . . سلطعلی…  آن درخت کُنار و حالا تو . . .  بزرگترین تغییری که تقدیر برایمان رقم زده است

خداحافظ احمد.

 

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن