معرفی اسوه‌ها

اسوه های مقاومت (۹)

اسوه نهم : شهید رضا اِزِک

بالانویس :

شهدای انقلاب دزفول ، یکی دو تا نیستند ، شهدایی مثل رحمن بوستان ، محمدعلی زارع ، غلامحسین سپهری ، رحیم مقومی، عبدالرحیم دیانتی ، سید محمود موسوی، علی عابد همایون پور، محمدحسین پورشفیعی ، عزیز کوچک ، عبدالرحیم مجدیان، ناصر بداخانیان ، فریدون فرهادی، عبدالرحمن توفیق، محمد حسین اسماعیل بخش ، محمد فلاطون نژاد ، عبدالرحیم سعادت نیا ، محمد عطوان ، محمدعلی کوکبی، جواد طاهربقال ، حیات قلی حبیب الهی و حسن درویش جواد.

تازه اینها اسم هایی هستند که من می دانم.

 اما آنچه باعث شد به رضا ازک بپردازم ، فقط و فقط احساس غربتی بود که روی مزارش به من دست داد.

عکسی رنگ و رو رفته که نشان از فراموشی و غربت این مزار داشت.

همین

فقط همین باعث شد ، از شهادت رضا برایتان بنویسم. وگرنه هرچه هم این در و آن در زدم اطلاعاتی از او نیافتم. همین چند سطر را که پیدا کرده ام تقدیم می کنم.

 

 

 

«شهید رضا ازک» در هشتم دیماه ۵۷ ، نبش کوچه لب خندق مورد اصابت گلوله مزدوران رژیم قرار می گیرد و در دم به شهادت می رسد.

مردم پیکر خونین او را روی دست  می گیرند ، در حالی که هنوز از پیکرش خون می چکد . مردم با دیدن پیکر غرق در خون رضا ، متاثر شده و شروع به تظاهرات می کنند.

تیر اندازی هنوز ادامه دارد.

مردم پیکر رضا را روی دست به خیابان ششم بهمن ( شهید محمد منتظری ) مقابل اداره آموزش و پرورش می آورند.

یک تانک در آنجا مستقر است. تعدادی از ارتشی ها به صورت آماده باش بالای تانک ایستاده اند.

مردم پیکر رضا را به سمت تانک حرکت می دهند و شعار می دهند که این نتیجه جنایت شماست.

آنچه از شهادت رضا ثبت و ضبط شده است، تنها همین چند سطر غریبانه است.

مثل مزارش که غربتش دلم را آزرد. وقت کردید شهید آباد قطعه ۱ ، سری به رضا بزنید.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

منبع :کتاب انقلاب اسلامی در دزفول ، غلامرضا درکتانیان

پس از نگارش :

خاطره ارسالی توسط مهر ( دست نوشته ها ) با تشکر از ایشان

رضا ازک همسایه ما بودند. خانه ای گلی و محقر داشتند. جوان قابل اعتماد و دوست داشتنی بود. آن موقع مثل الان نبود که همسایه ها از هم بی خبرند. آن روزها رفت و آمد بین همسایه ها زیاد بود. برای همین من چند بار به منزلشان رفته بودم. سن زیادی نداشتم . مادرش زن زحمت کشیده ای بود. مادر رضا می گفت آن روز به سفارش رضا ماهی سرخ کرده بودم و منتظر بازگشتش بودم که خبر را آوردند. روزی که رضا را با ژ۳ زدند غلامرضا ذاکری وقتی از خیابان برمی گشت دست چپش را مشت کرده بود و راه می فت و زیر لب می گفت می کشم می کشم آنکه برادرم کشت. خود غلامرضا هم در جنگ شهید شد.

خاطره ارسالی توسط آقای موزون ( دیسون ) با تشکر از ایشان

رضا ازک یتیم بود. بی برادر بود و تنها یک خواهر داشت
مادری داشت نجیب و مسکین که فرزندش را با قناعت بزرگ کرده بود و برای رضا هزاران امید داشت.
شهادت رضا ازک هم فجیع بود (با ژ۳ به مغزش زدند)
و هم اینکه مردم منطقه را در شوک عمیقی فرو برد. چرا که رضا بعد از خدا تنها امید مادر پیرش بود و از سویی هنوز مردم دزفول به پرپر شدن جوانهایشان عادت نداشتند چه اینکه مغز رضا را در محل عبور روزانه ی مردم محل به زمین ریختند.
شهادت رضا تمام منطقه لب خندق- ساکیان- کتکتان(محله ی سکونتش) – سردره و پلامقدمیون را به ماتم عظما نشاند.
پدرم می گفت : در حال برگشتن به محله بودم (از سرخیابان لب خندق به سمت حسینیه سبط شیخ) که رضا را می دیدم به سمت خیابان می رود و به او گفتم «رَضا مَرو..تیر ولِ شوونن»…یادم نیست که جواب رضا به پدرم چه بوده..اما هرچه بود رضا به سمت منطقه درگیری میرود و به محض آنکه مسجد لب خندق را رد کرده و سر خیابان می رسد مغزش را روی دیوار (گاراژ سُکُل) پاشیدند. تا ماهها آثار خون رضا روی دیوار دیده میشد.
نکته حزن انگیز آنکه : مویه کردن های شبانه ی مادر رضا ازک ماههای مدید در گوش همسایگان بود.(آنزمان هوس های خوراکی فرزندان برای مادر مهم بود و داستان لُتَک های سرخ شده در ماهی تابه ی مادر رضا زبانزد خاص و عام شد)
مادران منطقه هرگاه که به مزار درگذشتگان خویش میرفتند سهمی را نیز به حضور در کنار مادر رضا و به خواندن مارضایی در کنار این مادر مظلوم می پرداختند.
ترجیع بندهای مار رضایی سروده شده اختصاص به رضا ازک از خاطرم رفته ولی مردم ادیب دزفول طبق عادتشان برای این شهید نیز سروده هایی دلبُرونَه سرودند و می خواندند.
(تا جایی که در خاطرم مانده : خانه رضا ازک بین کتکتان و پلامقدمیون بود)
روح خودش و مادر مظلومش شاد

خاطره ارسالی از دوستی به نام غلامرضا در سایت انصار

اين شهيد بزرگوار دايي مجاهد شهيد عظيم اسدي مشكال بود.. از روزي كه شهيد اسدي مشكال زير شكنجه دژخيمان و جلادان رژيم پهلوي در شهرباني دزفول شهيد شد مجاهد شهيد رضا ازك تا روز شهادتش از جنگ مسلحانه دست نكشيد۹فروردين تا ۸ دي ماه ۱۳۵۷… يادم هست يك روز كه به خانه شان رفتم عمه ام گفت «غلوم رضا عمه تو بش بگو شب كجا بوده اي .ولله دوست ندارم .رضا ،دايه تنها پسرم هستي مثل عظيم شهيد بشي »

شهيد يكي از كساني بود كه شبها وقتي در دوران و روزهاي انقلاب برق ها در سطح شهر مي رفتند سه راهي جنگ افزاري است شبيه نارنجك بر سر دژ خيمان رژيم منحوس و معدوم پهلوي ميانداخت و عده اي از ارتشي ها را هم به درك واصل كرده بود بالاخره من دست پاچه شدم و نميدانستم چه بگم شهيد خسته از عمليات شب گذشته خطاب به عمه ام گفت: «دايه وازه تو . كي از ما حساب ميكشه كه عمليات خرابكاري انجام ميدهيم من ازارم به يك مو ر هم نميرسد ». من هم به شوخي گفتم راست ميگه حتي پشه هاي اطراف خودمان را كيش ميكنيم تا برند چه برسه ادم بكشيم..

خسته تان نكنم يك روز به من گفت انفجار سه راهي كافي نيست بايد زود پز را عملياتي كنيم.. و چند روز قبل از شهادتش از توي جوي سيمتري سينه خيز شبانه رفته بود تا نزديكي تانك سر جهار راه سيمتري و زود پز انفجاري را روي تانك انداخته بود.. و دو روز بعدش به شهادت رسيد. روحش شاد.. ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه..

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن