تاریخ‌نگاریدل‌نوشته‌هاصوت

باز هم مهمان داشتیم

شب پنجم + فایل صوتی

الانویس:

تا شب سالگرد ۱۳شهید موشکی سال ۵۹ مسجد نجفیه،  نیت کردم ۵ شب در الف دزفول ، برایشان مراسم بگیرم.

متن زیر دستنوشته ای است که امشب در مراسم خواندم . از لحظه لحظه مراسم معلوم بود که

مثل همیشه باز هم شهدا آمده اند . . . .

 رفتن براي خودش حكايتي دارد و ماندن نيز داستاني براي خودش.

از من الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَيْهِ ،آنكس كه مي رود مَّن قَضَى نَحْبَهُ  مي شود و تا ابد  سرمست از عند ربهم يرزقون بودنش، روزگار مي گذراند

و آنكس كه مي ماند ، اسير دست تقدير مي شود.

يا ايمانش را چون پاره اي از آتش در مشت مي گيرد و درد مي كشد و خم به ابرو نمي آورد و مي شود َمِنْهُمْ مَّن يَنتَظِرُ  و تا ابد وَمَا بَدَّلُواْ تَبْدِيلا

و يا در رنگارنگ دنياي اطراف ، ايمان را به دانه هاي گندم مي فروشد  و يا پشيمان مي شود از ديروزش و پشت پا مي زند به روزگار عاشقي اش.

شما اي شهداي عزيز مسجد

با شما هستم

 در اين بين آدم هايي هستند كه نه رفته اند و نه جامانده اند از قافله شما .

و شما مي پرسيد مگر غير از رفتن و جاماندن راه ديگري هم هست؟

و من مي گويم هست.

راهي كه زجر آورتر است از جاماندن.

و آن نرسيدن است.

درد نرسيدن از درد جاماندن سنگين تر است.

و شما مي پرسيد مگر نرسیدن با جاماندن تفاوت دارد؟

 دارد

تفاوت دارد. به سه رنگ تابوتتان قسم تفاوت دارد.

یکی با شما باشد و ببیند و حس کند و نتواند با شما بيايد به همان بهشت موعود

و یکی نه ببیند ، نه حس کند و فقط برایش بگویند که چه بود و چه شد.

مشتاق می شود که ببیند اما نه می تواند ببیند و نه حس کند.

فقط باید بشنود.

تمامي حواس پنجگانه اش را ، لامسه را ، بویایی را ، بینایی را ، همه و همه را در شنوایی ذخیره کند تاشايد چشاييش كمي شيريني وصل را حس كند و  بعد سعی کند تجسم کند که شما چه روزگاری داشتید و او چه روزگاری دارد. و اين همان حلوا حلوا كردني است كه دهانش را شيرين نمي كند.

و در اين ميان فقط ذائقه اش تلخ مي شود.

تلخي كه فوق العاده تلخ تر از تلخي جاماندن است.

آي ۱۳ شهيد

آي شمايي كه ما را از پشت همين قاب عكس ها هر شب مرور مي كنيد و ما چه كوته فكريم كه شما را زنداني اين قاب شيشه اي مي دانيم.

قاب را بيخيال

يقين دارم كه آمده ايد

سر سوزني شك ندارم به آمدنتان

بين همين جمع عاشق اگر كسي هست كه پرده از چشمش كنار رفته است بگويد كه چه مي بيند

من نمي بينم

اما ديدن هميشه چشم نمي خواهد كه زينب حسينش را از بويش شناخت

مي دانم كه هستيد و فقط مي خواهم فرياد بزنم

فرياد نسل خودم را

نسلي كه به شما نرسيد

به باشما بودن ، به با شما زندگي كردن 

به مهربانیان قسم ، دیگر داریم کم می آوریم. به فریادمان برسید.

يادم نرفته است حرف مش حميد صالح نژاد را كه گفت :« دعا كنيد شهيد شوم چونكه هر کس ماند باید سختی ها و مشقت های زیادی را تحمل کند تا خون شهدا و فداکاری هایشان ضایع نشود.»

بخداوندي خدا ما هيچگاه شما را از ياد نبرده ايم

اما اي كاش مي گفتيد هر كس به قافله نرسيد چكار كند.

شبها دلتنگيهايش را با كدام آلبوم عكس بگويد. به كدام خاطره دلخوش باشد؟

كاش تكليف ما را هم مشخص مي كرديد.

مي دانيم كه اين تكليف نيز براي ما هست.

اما مرهمي براي دلتنگي ما نيست.

چاره اي درماني راهي.

بي تابيم

شما را به خدا ، اگر دستتان به حسين مي رسد به او بگوييد

اگر مي شود دوباره هل من ناصر بگويد

بگوييد عده اي هستند كه هل من ناصر نشنيده ، ديوانه وار لبيك لبيك مي گويند.

دانلود فایل صوتی برنامه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا