خاطره شهدا
موضوعات داغ

آن رؤیای صادقه

روایت هایی از شهید حسن ژاله

آن رؤیای صادقه

روایت هایی از شهید حسن ژاله

همگام با اذان صبح

حسن را خدا همزمان با اذان صبح ۲۸ صفر و در سالروز شهادت امام حسن مجتبي(ع) و پيامبر اکرم در سال ۱۳۴۲ در دامان مادرش گذاشت و مادر به برکت این اتفاق نامش را حسن گذاشت به این امید که خَلقاً و خُلقاً و منطقاً  «حسن» باشد و دستانش را آورد بالا و زمزمه کرد: «الهی! او را چونان صاحب اسمش ، مومن به اسلام و قرآن قرار بده و رهرو همان امام شهید» دعایی که همان لحظه مستجاب شد.

 

زیر آسیاب سختی ها

در همان دوران بچگی، همراه برادرش عظیم که دو سال از او بزرگتر بود، رفت و دست های کوچکش را گره زد به کار تا آن دست های نرم کودکانه ، از همان کودکی یاد بگیرند زیر آسیاب سختی ها پینه کنند و زُمخت شوند. چه توی کوره های اجرپزی و چه زیر بارش آفتاب سوزان دزفول در بنایی و کارگری.

 

نماز

از همان بچگی اش شیدای نماز و مسجد و جلسه قرآن شد.  مساجد مختلفی سر می زد. از جمله حسینیه بنی فاطمه(س). عشقش نماز بود و نماز جماعت و همه برنامه هایش را طوری تنظیم می کرد که نمازش را بتواند به جماعت توی مسجد بخواند.

سفارش مکررش هم به اهل خانه همین بود. نماز… نماز… نماز…

 

جریان ساز

با گُر گرفتن جریانات انقلاب اسلامي ، حسن هم همیشه میان دار بود. پایه ثابت اعتصابات و تظاهرات ها عليه رژیم پهلوي بود و شب ها هم کارش شده بود شعارنویسی و پخش اعلامیه و چسباندن عکس امام به در و دیوارهای شهر.

حسن جریان داشت و جریان ساز بود. همكلاسهايش را تشویق می کرد به اعتصاب و به تعطيلی کشاندن مدرسه و ديگر مدارس شهر و حضور درتظاهرات ها. حسن آرام و قرار نداشت تا بالاخره شیرینی پیروزی انقلاب اسلامی را چشید.

 

همیشه توی میدان

انقلاب که پیروز شد ، رفت توی کمیته انقلاب و شد یار و یاور بچه های کمیته توی همه فعالیت هایشان. بعد هم رفت ذخیره سپاه و آموزش های نظامی و عقیدتی را دید و سپس در مساجد مشغول شد به آموزش دادن.

با شروع آشوبگری های ضد انقلاب در كردستان، با بچه های سپاه دزفول رفت كردستان و چند ماهی آنجا مشغول خدمت شد و بعد هم برگشت.

چند ماهي سرش گرم درس و دبیرستان شد. سال سوم دبیرستان بود که اين بار با بچه های سپاه اعزام شد ايلام و در پاسگاههاي مرزي دهلران و موسيان مشغول فعالیت شد و پس از بازگشت هم دوباره چسبید به درس.

با اينكه چند ماهي كلاس نبود، اما با پشتکاری که داشت خرداد ماه قبول شود و رفت سال چهارم.

جنگ

جنگ که شروع شد، باز هم لباس های رزمش را پوشید و رفت.  حسن پس از سازماندهي، با گروهي از بچه های  سپاه به مناطق شوش، دهلران و دشت عباس اعزام و طی درگيري هایی با دشمن بعثی،  مانع از گذشتن آنان از رودخانه كرخه شدند.

 پس از چندین روز درگیری، ماشين حسن و همراهانش بر اثر انفجار گلوله توپ واژگون شده و او به همراه تعدادی از همرزمانش مجروح و به بيمارستان افشار دزفول منتقل می شود.

 

جراحت

حسن مدت زیادی توی بیمارستان و خانه دوام نمی آورد و بدون اینکه جراحاتش به طورکامل بهبود پیدا کند، دوباره راهی منطقه می شود.

او اینبار می شود یکی از نیروهای عملیات سپاه دزفول. دوره آتشباری و هدایت آتش با خمپاره را سپری  و به عنوان مسئول یکی از قبضه های خمپاره در جبهه صالح مشطط مشغول خدمت می شود و چندماهی بدون اینکه برای دیدار خانواده به دزفول بیاید، در منطقه می ماند.

 

 

آن رویای صادقه

مادرش مي گفت: من مي دانستم كه حسن روزی شهيد خواهد شد. بارها و بارها خودش بهم گفته بود که دوست دارم شهيد شوم و به بروم پیش رفقای شهیدم. خودش مقدمه چینی کرده بود برای شهادتش و آماده ام کرده بود.

حسن مدت ها می شد که به خانه نيامده بود و به شدت نگرانش بودم. دو روز مانده به شهادتش ،توی خواب دیدم که حسن در باغي بزرگ و وسیع و سرسبز ایستاده است. لبخند به لب و با پیراهنی بلند و سفید که نور آن پیراهن وصف نشدنی است.

از دیدنش خوشحال شدم و گفتم: « مادر! چرا پس مدتیه بهم سر نمی زنی؟ چرا نمیای خونه فدات شم؟!»

حسن پاسخ داد: « مادر! خونه ی من اینجاست! من دیگه اینجام ! فقط مادر! یه کتاب رساله امام دارم پیش نادر! پسر همسایه! امانت داده بودم بهش! لطفی بکن ازش بگیرش!»

از خواب بیدار شدم. صبح همان روز یکی از رفقایش را دیدم ( که فردایش به همراه حسن شهید شد ) بهش گفتم: «مادر! پس چرا حسن مدتیه نمیاد خونه؟»

گفت: «مادر! دارم میرم منطقه! حتماً پیامتو بهش می دم!»

فردای همان روز خبرش را آوردند.

 

ماجرای رساله امام

مدتی بعد از شهادت حسن، ماجرای رساله امانتی را که در خواب بهم گفته بود، به مادر نادر گفتم. نادر بهت زده آمد و رساله را تحویلم داد.

 

صالح مشطط

جبهه صالح مشطط در غرب کرخه از جمله محورهای سخت عملیاتی بود،  زیرا به صورت نعل اسب ، از سه طرف دشمن آن را محاصره کرده بود . در واقع رزمندگان ما با نفوذ به عمق دشمن در دل آنها موضع گرفته بودند . دشمن هم از ترس این حضور ، مجبور شده بود این منطقه را بشدّت مین گذاری کرده تا از نفوذ بیشتر نیروهای ما جلوگیری کند . همین کار دشمن فرصتی شده بود تا رزمندگان ما با جمع آوری میدان های مین دشمن ، راه پیشروی خود را مهیا سازند .

حسن نیز یکی از کسانی بود که در امر جمع آوری مین ها با شجاعت خود دخالت داشت . او و همرزمانش موفق شده بودند تعداد زیادی از مین های دشمن را خنثی کرده و برای انتقال به عقب بار تویوتا کنند.

در هنگام انتقال مین های خنثی شده به عقب، بر اثر انفجار یکی از همین مین ها در روز ۱۲ فروردین سال ۱۳۶۰ همزمان با سال روز استقرار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران به همراه ۸ نفر از همرزمان خود به شهادت رسید.

 

شهید حسن ژاله متولد ۱۳۴۲ در مورخ ۱۲ فروردین ماه ۱۳۶۰ در منطقه صالح مشطط ( جبهه شهدا ) در اثر افنجار مین های جمع اوری شده از منطقه دشمن، به شهادت رسید و مزار مطهرش در جوار مزار برادر شهیدش عظیم ژاله در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول ، زیارتگاه عاشقان است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا